×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۲۷ آبان - ۱۳۹۶  
it is true
true
true
دو هزار تومان ما زیر عینک فراموش نشود

گاهی دلت می خواهد بی اختیار از خودت فاصله بگیری ؛ از روزمرگی دلت می گیردو افکارت پر می شود ازخستگی ؛ ناسزا و عقاید پلید؛ ولی در تمام این انزوا ها یک نگاه, یک آرامش؛ یک رفیق ثانیه های تنهای ودوستانی که سالهاست باتو هستند وذبا یک درد دل کوتاه با یک صحبت صمیمی آرامت می کنند .
دوست کلمه ایست که در خود آرامش کنار صمیمیت را به شما القا می کند.
یا به قول آن بزرگ :دوست خوب غمها را از بین نمی برد اما کمک می کند با وجود غم ها مجکم بایستیم مثل چتر خوب که باران را متوقف نمی کند اما کمک می کند آسوده زیر باران بایستیم .
من هم مثل بسیاری از فرزندان شهرمان تکیه گاههای برای ایستادن در غم ها دارم و به وجود این دوستان افتخار می کنم شاید گاهی فراموشم کنند یا از من فاصله بگیرند ولی همیشه یاد لحظات خوش با آنها زیستن به من جانی دوباره می دهد .
مدتی است دیگر خاطره پشت خاطره از دوستانم را به یادگار نگه می دارم و شهرم همان نشان عزت و غرورم روز به روز از وجود این تکیه گاه ها برایم خالی می شود .
آیا دوستانم بی وفا هستند ؟؟؟ یا شهرم به بی وفایی گاه های هستی تبعیدشان می کند ؟؟
دفتر خاطراتم را که اعجین هست با این دوستان ورق می زنم؛ بدنبال مقصر جریان هستم ناگهان خاطره ای که سالهات گوشه ذهنم آزارم می دهد جرقه می خورد :
آنقدر با او صمیمی بودیم در قاب الفاظ نمی گنجد. یادم هست حتی ساعت آشغال بیرون گذاشتنمان را هم باهم چفت می کردیم تا شب با دیدن هم آرام بشویم. مدرسه که همه ما را برادر می دانستند با اینکه از من بزرگتر بود. یاد دارم دعوا که میکردیم همیشه دو نفر بودیم کتک خورمان هم تعریف نباشد ملس بود. جیب من و او نداشتیم دکه مدرسه آقای نظری میدانست دوتا باید بدهد . خانه رفیقم هرچقدر هم شلوغ می شد از یاد من و گشت ظهر گاهی بعد مدرسه یمان کم نمی کرد .
دوچرخه سواری ؛ پنچشنبه ها پای پیاده تا مزار پدر بزرگهایمان ؛ همه و همه ؛…
بزرگ شدیم مهندسی کامپیوتر دانشگاه تبریز پذیرش گرفت قرارمان شد منهم تبریز قبول شوم . سن کنکورم نبود او یک سال بزرگتر بود او رفت و من ماندم ولی شماره خوابگاهش را ازشماره خانه یمان بهتر می دانستم هرهفته پنجشنبه میامد و یکشنبه میرفت یا پول داشت یا باهم جمع می کردیم تا بیاید .
خلاصه لیسانس اخذ شد مهندس بود و یک سر و هزار سودا ولی دیگر آن شور قدیم را نداشتیم او به در و دیوار می زد دنبال شغل بود و خبری نبود انقدرروزنامه هارا برای کار مطالعه کرد؛ عینکی هم شده بود.
سه سال بیکاری مطلق و دیگر او را نمی دیدم .فقط شبها وقت آشغال بیرون گذاشتن ؛از هر روز مراجعات به ادارات و سازمانها برایم تعریف می کرد .

شهرداری رفتم گفتند کار نیست استخدام نداریم ؛ رفتم تبریزاداره محیط زیست گفت تمیز کار می خواهیم کل کارمندان مجموعه خانوم بودند فلانی دو روز کار کردم آزمایشی ؛ خورد شدم؛بعد باشاره فهماندن خودم بروم بهتر است. مادرم رو با خودم بردم بهزیستی تایپیست می خواستندگفتند رزومه ارائه بدهید مدرکم را نشان دادم گفتند باید رزومه داشته باشید ؛نتیجه ای نداد؛ فردایش فهمیدم خواهر زاده رئیس استخدام مجموعه شدند ؛ با هزار سفارش رفتم فولاد گفتن فلان نماینده ۱۰ نفر لیست داده کجای کاری ؛ در تمام این تلاطم های زندگی . دوستم یک پشتوانه داشت؛
((پدرش و هر روز ۲۰۰۰ تومان زیر عینکش جلو تلویزیون ((سال ۸۸))
او می گفت می داند خجالت می کشم پول بخواهم با ۶ سر عایله توان حمایت مالی را هم از من ندارد ولی این ۲۰۰۰تومان تنها امیدم در این لحظات سخت است.

فشار مشکلات رفیقم را سیب چین جاده ترک ؛ کارگر ساختمانی و… کرد و همچنان
(( ۲۰۰۰ تومان زر عینک جلوی تلویزیون ))
دیگر بار و بندیلش را بست؛ مثل بسیاری از دوستانم عازم تهران و تبریز شد با درآمدی نه چندان مکفی و امید به لطف پروردگار.
فقط نتیجه آنهمه صمیمیت و نتیجه ادبیات اقتصادی شهرم خداحافظ رفیق و گاهی تلگرام و اس ام اس.
آقای فرماندار ؛ آقای نماینده و آقای مسئول شاید شما گرمی رفاقت مارا حس نکردی ولی تلخی اقتصاد پوچ و نافرجام شهرم را به عینه می بینی شک نکن سکوت من از فریاد های مستانه یک دیوانه کشنده تراست .
چگونه جواب این تکیه گاههای رفته مرا خواهید داد ؟؟؟
آقای مسئول من آقا زاده و ژن خوب نیستم ولی فراق رفیقانم آزارم میدهد .وقتی دوستان تحصیل کرده ام را در ویترین مغازه های لباس زنانه ؛ سفال فروشی ؛ طلا فروشی می بینم صدای خورد شدن غرور یک جوان و سر بار بودنش را حس میکنم.
آنهم در شهری که بیشترین سدهای استان ؛بارورترین زمین های کشاورزی ؛ غنی ترین منابع معدنی را دارا می باشد
سهم دوستان من ۲۰۰۰ تومان از کل دارای این کشور پهناور نیست .
حساب کنین چه کسری از فیش حقوقیتان تقسیم بر ۲۰۰۰تومن زیر عینک رفیقم باشد شاید عینکش را اندازه قدش بالا بیاورد .

عاقبت گر عمری باشد ماندگار / میگذارم این سخن را یادگار
مینویسم روی کوی بی ستون / زنده باد یاران خوب روزگار

من الله توفیق

نگارنده : امین کریم پور

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false
طراحی سایت
طراحی سایتسئوسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلا