×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  چهارشنبه - ۳۰ آبان - ۱۳۹۷  
it is true
true
true
عاشقانه‌های همسر شهید مدافع حرم و دلتنگی‌های دخترانه برای پدر/ باباهایی که شهید می‌شوند زنده‌اند

معصومه درخشان – کارشناس ارشد علوم ارتباطات طی گفت و گویی با خانواده شهید مدافع حرم  “ذاکر حیدری” در پایگاه خبری مهرصبا نوشت:

چگونه می‌توانم برایت یک عاشقانه آرام بنویسم، وقتی خودت عاشقانه‌هایت را برای دل آرام زندگیت سرودی، ناز دخترانت را کشیدی و برای سلامتی‌شان هر شب دو رکعت عشق بجای آوردی و سپس آسمانی شدی.

سخت است از عاشقانه‌های پدر با همسر و دخترانش نوشتن، آنگاه که قلم نیز یاری نمی‌کند و تو باید با کلمات و عبارت‌ها مشق عشق کنی تا بتوانی حرف‌هایی از هزاران را برای دیگران روایت کنی.

روایت دلدادگی پدری که با تمام وجود عاشق همسر و دخترانش بود ولی این عشق نتوانست مانع از این شود که او پای در رکاب عمه سادات نگذارد.

این چنین بود که پدر با همه دلبستگی که به خانواده‌اش داشت، رفت تا حریم حرم برای همیشه امن بماند و دشمنان خیال نکنند که حرامیان می‌توانند به حریم حرم عمه سادات نزدیک شوند.

سخن از یک پدر است که از زبان دختران نمی‌افتد و هر کدام می‌خواهند خاطره‌ای از عشق بازی با پدر را تعریف کنند و من آمده‌ام تا روایتگر خاطره‌های همسر و دختران شهید ” ذاکر حیدری” یکی از شهدای مدافع حرم حضرت زینب(س) باشم.

با خانم راحله اسدی همسر شهید مدافع حرم  “ذاکر حیدری” با سه دختر و نوه‌هایش یک دورهمی ساده و صمیمی برگزار کرده‌ایم و آنها هر کدام به زیبایی تمام از پدر سخن می‌گویند.

خانم اسدی در مورد آغاز زندگی مشترک خود و همسرش می‌گوید: سال ۱۳۶۸ با همدیگر ازدواج کرده و ۲۷سال زندگی مشترک داشتیم، همسرم از رزمندگان هشت سال دفاع مقدس بود که طی سال‌های دفاع مقدس از ناحیه کتف و پا مجروح همچنین شیمیایی شده بود.

وقتی دفترچه خاطرات آغازین روزها و ماه‌های زندگی مشترک را ورق می‌زند، از نامه‌های عاشقانه‌ای سخن می‌گوید که همسر مهربانش برایش می‌نوشت و از آنجایی که از بقیه اعضای خانواده خجالت می‌کشید، روی پاکت نامه می‌نوشت ” به دست زندانی سیاسی برسد”.

خانم اسدی ادامه می‌دهد: بعد از اینکه مراسم عقد برگزار شد، دوران نامزدی چهار ماه طول کشید و چون همسرم پاسدار بود و  در شهرستان‌های مختلف ماموریت داشت و آن موقع  تلفن هم نبود، برایم نامه می‌نوشت، البته دو نامه می‌فرستاد یک نامه به اسم پدرم بود و روی پاکت نامه دوم می‌نوشت «به دست زندانی سیاسی برسد» و پدرم آن را به من تحویل می‌داد. وقتی نامه را می‌خواندم کلی دلم برایش تنگ می‌شد و او نیز از علاقه و محبتش نسبت به من و دلتنگی‌هایش می‌نوشت.

حرف‌های مادر که به اینجا می‌رسد، شیطنت دخترها گل می‌کند و با هم می‌گویند:« این نامه‌ها را تا همین چند وقت پیش مادرم نگه‌داشته بود و ما آنها را تازه کشف کردیم ».

 رحیمه حیدری دختر بزرگ شهید در ادامه حرف‌های مادر می‌گوید: بر خلاف اینکه خیلی از افراد معتقدند افراد نظامی بسیار خشن و عبوس بوده و روحیه نظامی‌گری آنها را از توجه به خانواده بازمی‌دارد ولی پدرم بسیار عاشق خانواده و مهربان و خوش‌اخلاق بود.

رحیمه در مورد سایر ویژگی‌های اخلاقی پدرش می‌گوید: پدرم در سالروز میلاد حضرت زهرا (س) به تمام دختران فامیل که نام زهرا و فاطمه داشتند، هدیه می‌داد و برای تشویق جوانان فامیل به ادامه تحصیل اعلام کرده بود ” هر فردی که در کارشناسی ارشد قبول شود، شهریه‌اش را خودم پرداخت می‌کنم “

رحیمه در مورد اولین اعزام پدر به سوریه می‌گوید: در تاریخ ۲۸ فروردین ۹۵ پدر برای اولین بار به شهر حلب سوریه اعزام شد، ۶۰ روز آنجا بود و سپس بازگشت، اعضای فامیل تصمیم گرفتند برای پدرم قربانی کنند وقتی پدرم آمد، اصلاً اجازه نداد قربانی کنند، می‌گفت «مبادا خانواده شهدای دیگر ببینند و ناراحت شوند».

وی ادامه می‌دهد: طی چند ماهی که آمده بود همه به وضوح احساس می‌کردیم  جسم پدر اینجا آمده و روحش همچنان در سوریه است، وقتی از سوریه تعریف می‌کرد دلش می‌سوخت و بر اوضاعی که در آنجا وجود داشت، اشک می‌ریخت و بسیار متاسف بود.

شهید ذاکر حیدری عاشق همسر، یک پسر و سه دخترش بود و وقتی که در اثر یک اتفاق خطر از بیخ گوش دخترش محدثه رد شده بود، هر شب برای سلامتی دخترش نماز شکر بجای می‌آورد.

هر چند که حاج ذاکر حیدری عاشق همه اعضای خانواده‌اش بود اما این زهرا دختر کوچکش بود که دل بابا را برده بود و پدر برای اعزام‌های بعدی به همه سفارش می‌کرد که خیلی مواظب زهرا باشند، دلش نمی‌خواست سر سوزنی زهرا ناراحت باشد برای همین عاشقانه‌های پدر و دختری بود که وقتی می‌خواست برای دومین بار اعزام شود، روز و زمان اعزام را به زهرا نگفته بود و حتی آن روز خودش زهرا را به مدرسه برد تا خیال دخترش راحت باشد که پدر هنوز هست.

همسرش در مورد خاطره آن روز می‌گوید: ۱۸مهرماه سال ۹۵ هفتمین روز ماه محرم بود، شهید حیدری گفت «امروز زهرا را خودم به مدرسه می‌برم» وقتی علت را پرسیدم گفت« دلم نمی‌خواهد زهرا بفهمد امروز دوباره اعزام می‌شوم»، ساعت هفت و نیم صبح با زهرا به مدرسه رفتند وقتی از مدرسه برگشت گفت، باید زود وسایلم را جمع‌ کنم. ساعت ۱۰:۳۰ پرواز دارم، به او گفتم «شما دیگر بازنشسته شده‌ای برای چه می‌روی، زهرا بفهمد غصه‌دار و دل نگران  می‌شود» و او در جواب گفت، من بازنشسته شده‌ام ولی سپاه که بازنشسته نمی‌شود، ما تابع ولایت فقیه هستیم، گفتم خیلی دل‌تنگت می‌شویم، «گفت هر وقت دلتان برایم تنگ شد به حضرت زینب(س) متوسل شوید دلتنگی‌تان آرام می‌شود»، از حضرت زینب(س) برای خودتان صبر بخواهید که دلتان آرام می‌گردد، وقتی تلویزیون مراسم تشییع شهدای مدافع حرم را پخش می‌کرد به ما می‌گفت، «ببینید این‌ها چگونه رفتار می‌کنند  شما هم مثل خانواده‌های این شهدا آرام و صبور باشید.»

خانم اسدی ادامه می‌دهد: ظهر به مدرسه زهرا رفتم تا مرا دید پرسید بابا رفت؟ گفتم آره پدرت دوباره اعزام شد، زهرا بغض کرده بود و گفت من دیگر مدرسه نمی‌روم، به زهرا گفتم، «عزیزم پدرت برای اینکه تو و بقیه همکلاسی‌هایت در امنیت درس بخوانید رفت، او و همرزمانش رفتند تا دشمن اینجا نیاید و وارد کشورمان نشود، وقتی این حرف‌ها را گفتم زهرا قبول کرد.»

محدثه حیدری دومین دختر شهید ذاکر حیدری است که با مرور خاطره‌هایش با پدر می‌گوید: هنوز پسرم به دنیا نیامده بود که پدرم در مورد اسم پسرم پرسید و من یک اسم به او گفتم ولی ظاهراً پدرم آن را نپسندیده بود، بعد از اینکه پدرم به شهادت رسید، پسرم به دنیا آمد،همان شب به پدرم گفتم «حالا که از اسم انتخابی من خوشت نیامد خودت برای پسرم نامگذاری کن»، صبح فردا به خانه مادرم رفته بودم که زن عموی همسرم به خانه مادرم زنگ زد و سراغ مرا گرفت و گفت، «محدثه جان به منزل خودت زنگ زدم ولی جواب ندادی، می‌خواهم بگویم خواب پدرت را دیدم، خواب دیدم تابوت پدرت را آورده‌اند و روی  آن پرچم ایران را کشیده‌اند و روی آن نوشته است علی‌اصغر، پدرت گفت به محدثه بگو اسم پسرش را علی‌اصغر نامگذاری کند همچنین به آنها بگو آن پرچم را که در جای تاریک گذاشته‌اند برداشته و در یک جای خوب و روشن بگذارند.»

کنجکاو شده‌ام که شهید حیدری از کدام پرچم حرف زده و سفارش می‌کند که آن را در جای خوبی بگذارند، محدثه در جواب می‌گوید: وقتی تابوت پدرم را آوردند پرچم کشورمان را روی تابوت کشیده بودند و هر کدام از دوستان و آشنایان یک تکه از این پرچم را به عنوان تبرک می‌برید، یکی از آشنایان گفت کار خوبی نیست که پرچم شهید را بریده بریده می‌کنند و ازدحام جمعیت نیز باعث شلوغی می‌شود برای همین آن پرچم را برداشته و در داخل کابینت آشپزخانه گذاشتیم تا اوضاع کمی آرام‌تر شود، ولی یادمان رفت و پرچم همان جا ماند و منظور پدر همان پرچم بود که گفت آن را در یک جای خوب و روشن قرار دهید، حالا آن پرچم در کنار وسایل‌های پدرم است که برایمان به یادگار مانده است.

محدثه که خواب پدر را تعریف می‌کرد، بغض راه گلویش را گرفته و دلش بی‌تاب پدر مهربانش است و به قول خودش وقتی هنوز خواهر کوچکش زهرا به دنیا نیامده بود، بر قلب پدر حکومت می‌کرد و حرف فقط حرف محدثه بود.

محدثه، در مورد یکی دیگر از خواب‌هایی که از پدرش به یاد دارد، می‌گوید: چند ماه از مراسم چهلم پدرم گذشته بود، از دوستان و آشنایان به ما توصیه می‌کردند برای اینکه روح پدرم نیز آرام شود، لباس مشکی عزاداری را درآوریم ولی از آنجایی که هنوز مادرم عزادار بود و لباس سیاه به تن داشت ما نیز این کار را نمی‌کردیم، یک شب خواب دیدم در یک مراسم مهمانی هستیم و همه در خانه مادرم جمع شده‌ایم، پدرم کت و شلوار پوشیده بود و در آن مهمانی آرام به مادرم گفت،«مگر نمی‌بینی محدثه باردار است، دیگر لباس مشکی را دربیاور تا آنها نیز لباس عزای خود را درآورند»، وقتی خوابم را برای مادرم تعریف کردم او نیز قبول کرد و لباس مشکی را درآورد.

تابوت چهارم خالی

زهرا دختر دردانه حاج ذاکر حیدری تا اینجا حرفی از بابایش نگفته، او بیشتر از بقیه دلتنگ بابای مهربان و آسمانی‌اش  است و در تمام دو ساعتی که دورهمی صمیمانه‌ای با هم داشتیم، بغضش را فرو می‌خورد.

 هر لحظه خاطراتی که با او داشته است، با خود مرور می‌کند و دلتنگی‌هایش تمامی ندارد، سر صحبت را با تعریف کردن از خاطره کفش ورزشی خریدن بابا شروع کرده و می‌گوید: مادرم یادش رفته بود برایم کفش ورزشی بخرد و من هم بفهمی نفهمی با او قهر کرده بودم که چرا برایم کفش ورزشی نخریده است، آن شب خانه پدربزرگم مهمان بودیم وقتی می‌خواستیم بیاییم سر راه پدرم را گرفته و گفتم من کفش ورزشی برای مدرسه  ندارم، وقتی پدرم این حرف را شنید با وجودی که ساعت ۱۲ نصف شب بود، به مادرم گفت زود باش بریم برای زهرا کفش بخریم که من طاقت دیدن ناراحتی زهرا را ندارم، همان شب رفتیم و برایم کفش ورزشی خرید.

از زهرا می‌خواهم خواب‌هایی که در مورد بابا دیده است را برایم تعریف کند و خوابی که تعریف کرد، چشم‌های همه ما را بارانی کرد. زهرا  گفت، «خواب دیدم با پدرم در سوریه نشسته بودیم یک دفعه هواپیمایی که بالای سر ما حرکت می‌کرد منطقه‌ای را بمباران کرد، یک بمب کنار میز ما منفجر شد که دیدم پدرم نیست، من همه جا را دنبال پدرم گشتم ولی پدرم نبود،دیدم چند تابوت روی زمین گذاشته‌اند، رفتم یکی یکی تابوت‌ها را نگاه کردم، دیدم تابوت اول جسد شهید محمودرضا بیضایی، تابوت دوم جسد شهید حامد جوانی، تابوت سوم شهید وحید نومی‌گلزار، تابوت چهارم خالی بود و تابوت بعدی شهید صادق عدالت‌اکبری بود، جسد بعدی یک جسد سوخته بود که داد زده و می‌پرسیدم این جسد سوخته کیست؟ بعد دیدم جسد سوخته پدرم است.»

خواب  دختر دردانه حاج ذاکر حیدری دلمان را شرحه شرحه می‌کند و ما می‌مانیم و هزاران حرف ناگفته‌ای که از پس بغض‌ها نمی‌توانند بر زبان جاری شوند.

و مادر برای اینکه تسکینی بر قلب دختر باشد، از امنیتی که بابا برایشان به ارمغان آورده، حرف زده و می‌گوید: دورهمی ساده امروزمان را مدیون پدر و همرزمان او هستیم که اگر آنها نمی‌رفتند، دشمنان تکفیری به داخل شهرهای ما می‌آمد.

پدرم به آرزوی قلبی خود رسید

می‌گوید: هنوز هم حرف‌های همسرم در گوشم می‌پیچد که در همه سخنرانی‌ها و صحبت‌هایش می‌گفت ،«هرچه از خدا خواسته‌ام به من داده است ولی نمی‌دانم چرا شهادت را قسمتم نمی‌کند و زمانی که در ۹ آبان ماه شهید شد و ۱۱ آبان پیکرش را آوردند، پسرم گفت، پدرم به آرزوی قلبی خود رسید، آری او که در هشت سال دفاع مقدس از قافله شهدا جا مانده بود شهادت را در حلب سوریه جستجو کرد و به آرزوی قلبیش رسید.»

غروب آفتاب که می‌شود غم غریبی در دل رحیمه ماوا کرده و دلتنگی‌هایش را با پدر نجوا می‌کند و زهرا هر شب که ستارگان چشمک‌زن آسمان بر بوم شب نقاشی می‌کشند، با پدر خلوت می‌کند و محدثه هر وقت دلتنگ پدر آسمانی‌اش می‌شود، با عکس پدر واگویه‌های دلش را بر زبان می‌آورد و پدر همان شب تسکین دل بی‌قرارش می‌شود.

و این روزها که دومین سالگرد شهادت شهید “ذاکر حیدری” است باز هم دخترانه‌های دلشان را به سوی بابا روانه کرده  و با یادگاری‌هایی که از پدر برایشان مانده است، مشق مهربانی می‌کنند و ایمان دارند که پدر هر لحظه کنارشان بوده و مرهمی برای دل داغدارشان است.

true
برچسب ها :

این مطلب بدون برچسب می باشد.

true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


false
طراحی سایت