امروز دوشنبه, 15 آذر 1395 - Sun 12 04 2016




خاطرات دوران دفاع مقدس سرهنگ بازنشسته رفیع غفاری (قسمت دوم)


بسم‌الله الرحمن الرحیم

تقریباً اوایل جنگ تحمیلی عراق به کشور عزيزمان ایران بود و گردان ما (۱۳۵) از تیپ ۵۵ هوابرد به تیپ یک لشکر ۲۱ حمزه که در غرب پل کرخه (نادری) ارتفاعات سپتون مامور بودیم، پس از انهدام سی، چهل دستگاه تانک  جزو پرسنل حساس شده بودم که در آماده باش ها از اعزام به مرخصی ها وگشتی های رزمی وشناسایی منع ميشدم.
از آنجاییکه علاقه شدیدی به گشتی رفتن داشتم هریگانی به گشتی اعزام میشد بیسیم پی آر سی 77 را بر میداشتم میبردم بالا تپه با چرخاندن موج گیرنده چانل آنها را گرفته واستراق سمع میکردم.
تا اینکه در شب ۱۵ فروردین سال ۶۰ یکی از گردان های همجوار مون گردان ۱۳۱ از تیپ ۱ لشکر ۲۱ حمزه به ارتفاعات (تپه چشمه) که از بلندترین ارتفاعات منطقه بودبه گشتی شناسایی، رزمی اعزام شد.
(گشتی شناسایی، رزمی به یگان گشتی گفته میشه که اول ماموریت شون شناساییه، دوم بنا به وضعیت و موقعیت منطقه میتونه با دشمن درگیر شده ضربتی بزنه یا منطقه ای را اشغال بکنه) تقریبا نصف شب بود از طرف فرماندهی گشتی گزارش داده شد با دشمن در گیر شدیم . رفته، رفته درگیری هاشون ادامه داشت تا نزدیکی های صبح گزارش دادن تعداد از سنگر های پدافندی عراقی هارا اشغال کردیم، فرماندهی تیپ ۱ سرهنگ سلیمانجاه دستور دادنداز مواضع متصرفه نگهداری کنید، وقتی صبح شد و هوا روشن شد از طرف فرماندهی گشتی گزارش داده شد تعداد زیادی تانک عراقی به طرف ما در حال حرکت هستند وما مهمات مون هم تمام شده از  طرف فرماندهی تیپ گفته شد نگران نباشید پشتیبانی تون میکنیم.

 من دیگه طاقت نياوردم از بالایی تپه اومدم پایین و از داخل سنگر استراحت مون زنگ زدم به فرماندهی گردان، گفتم گشتی که دیشب اعزام شده درخواست پشتیبانی کردند واحتیاج به ضد تانک دارن اجازه خواستم برم کمک شون، ولی فرماندهان گردان مون گفتند تا زمانی که از ما کمک و پشتیبانی نخواستند من اجازه نمیدم تو بری، چون بحث کردن فایده نداشت و از نظر مقررات هم نباید بحث میکردم دوباره بی سیم را بر داشتم رفتم بالایی تپه، شنیدم فرماندهی گشتی فریاد میکشه تانک های عراقی در حال دور زدن ومحاصره ما هستند کمک بفرستید، داشتم خودخوری میکردم از پایین صدام کردن فرمانده گردان تلفنی کارت داره احساس کردم که در رابطه اعزام برای کمک به گشتی ها هست سریعا خودم رو رسوندم به تلفن، فرمانده گردان گفتند از طرف تیپ دستور دادن غفاری هرچی زود برای کمک به عناصر گشتی اعزام شود.
قبلاً به خدمه موشک انداز آمادگی داده بودم بلافاصله فاصله نشستم پشت فرمان جیب حامل موشک انداز تاو وجیپ مهمات حامل شش تا گلوله موشک هم پشت سرم حرکت کردیم چون مسیر گشتی را بلد بودم کمتر از نیم ساعت خودمون رو رسوندیم به پشت تپه ای که تمام ماشین های مهمات، موشک اندازهاوسایر ضد تانک های که برای پشتیبانی از یگان گشتی رفته بودند، پرسیدم چرا ایستادید گفتند راه ماشین رو نیست که بریم و من هم ماشین رو نگه داشتم پایین خودم رفتم بالایی تپه که فرمانده گردان عناصر گشتی نشسته بود توی سنگر بعد از ادای احترام نظامی خودم رو معرفی کردم وگفتم اومدم برای کمک، ایشون با نگرانی تمام گفتند میبینی راه ماشین رو نیست وبچه های خود مون هم نتونستن برن، من با دوربین دوچشمی که همراه خودم داشتم منطقه را بررسی کردم احساس کردم میتونم خودم رو برای کمک به اون هایی که در محاصره هستن برسونم لذا از فرماندهی گردان گشتی خواستم اجازه بدن من برم ایشون با نگرانی گفت جناب غفاری متاسفانه کار بچه‌های گشتی تمامه تو دیگه خودتی به خطر نینداز ولی من با اصرار و خواهش خواستم اجازه بدن من برم اگر تونستم میرم واگر نتونستم بر میگردم.

بهرحال بعد از کسب اجازه اومدم نشستم پشت فرمان حرکت کردیم راه بسیار دشواری رو طی میکردیم در بعضی جاها پرتگاهی بود با کوچکترین لیزر خوردن چرخ های ماشین پرت میشدیم ته دره تکه‌، پاره میشدیم بطوریکه گاهی وقت راننده مهمات بیار مون میگفت من نمیتونم بیام که با تهدید من ناچارا میومد بلاخره بخواست از تمام موانع گذشتم و خود مون را رساندیم به پایین تپه ای که از بالای آن تا به تپه ای که عناصر گشتی در آن مستقر بودن حدود هزار، هزار و دویست متر فاصله داشت وقتی باز هم با دوربین منطقه را بررسی میکردم دیدم تعدادی تانک عراقی با آتش وحرکت در حال محاصره نیرو های گشتی هستند و فقط یه دستگاه تانک ثابت در داخل سنگر مدام تیراندازی میکنه ونیرو های ما زیر آتش گرفته، برابر شگرد خودم اولین تانکی منهدم میکردم که از سایر تانک ها فعال تره ودیدش بیشتر از سایر تانک ها هست بعد از هماهنگی با راننده ماشین موشک انداز به دستور من ماشین رو آورد بلا ودرست اونجاییکه من میخواستم نگهداشت و فورا پریدم نشستم پشت قبضه موشک انداز و پس از باز کردن قفل های در سمت ودر برد ومسلح کردن، مرکز بعلاوه دوربین رو گذاشتم رو هدف ماشه رو فشار دادم هدایت کردم اول تانک رفت رو هوا بعد از اون چون بقیه تانک ها پهلوی شون به طرف من بودن بدون کوچکترین نگرانی و واهمه دومی، سومی، چهارمین تانک ها رو که منهدم کردم دیگه تانک ها جرات نکردن بیان جلو واونهای هم که اومده بودن جلو یا رفتن پشت تپه ها یا ته دره از دید من خارج شدند در این میان وقتی تانکی رو که منهدم میکردم عناصر گشتی که تا اون موقع بحساب خودشون احتمال اسیر شدن یا شهادت شون میرفت بلند میشدن با فریاد تکبیر و الله و اکبر منطقه را به لرزه در میاوردند.
وقتی دیدم خبری از تانک نیست، گفتم ماشین رو بردن پایین تپه،خودم خوابیدم با دوربین تمام منطقه را نگاه میکردم بعد از دو ساعت که خبری از تحرکات نبود، دیدم یه تانکی از داخل دره اومد بیرون وتپه ی که نیرو های عراقی روش بودن میره بالا، من در اینجا پیش خودم فکر کردم اگر بخوام داد بکشم به راننده بگم ماشین موشک انداز رو بیاره بالا شاید نشنوه من بخوام تکرار کنم دوم اونطوریکه من میخوام که سریع بیاد عجله نکنه وتانک بره از دید خارج بشه، لذا به این خاطر خدا باسرعت هرچی تمامتر از بالای تپه دویدم پایین تپه نشستم پشت فرمان استارت زدم وبا دنده یک وکمک اومدم بالا نگه داشتم پریدم پشت قبضه موشک انداز قفل ها رو باز، مسلح و شلیک کردم وهدایت، درست زمانی که قسمت جلو تانک از تپه رد شده بود به اون طرف تپه فقط عقب تانک که قسمت موتورش هم هست مونده بود تا از دید خارج بشه موشک اثابت کرد، هم زمان اثابت کردن موشک و آتش گرفتن تانک همانا دیدنی بود، یه موقع دیدم چند نفر از فرماندهان گروهان های گشتی دوان دوان دارن میان به طرف من وقتی به من رسیدند صحنه دیدنی و فراموش نشدنی برای من بود چون برخلاف میل باطنی من این دوستان با گفتن، تو فرشته ای، تو از کجا اومدی تو اصلاً کی هستی، از کجا اومدی راست میگفتن منو نمشناختند از من میپرسیدن پس بچه‌های ما چرا نیومدن؟ میخواستن دستم ببوسند و... من صورت شون رو بوسیدم وگفتم من وسیله وخواست خدا بودم.

اون روز که جلو میرفتیم چند جعبه مهمات هم از قبیل ار پی جی،گلوله تفنگ وتیربار با خودم مون بردیم وبه نفرات یگان گشتی رساندیم تا در مقابل عراقی ها استفاده کنند تا اینکه از راهی که ما با ماشین رفته بودم با بلدوزر و لودر راه درست کردند و نیرو های کمکی اومد ومنطقه را تقویت کرده و ازآنجا دفاع کنند. که یکسال بعدش (۶۱/۱/۲)در عملیات فتح المبين بهترین استفاده  از آنجا بعمل اومد دوستانی که به منطقه آشنایی دارند عرض میکنم جاده شاوریه بطرف دشت عباس، وعین خوش، سایت پنج که دست عراقی بود، سه قهوه خانه معروف به سه راهی دهلران، کارخانه شن و...از ارتفاعات تپه چشمه که بیاری خدا من باعث به تصرف در آوردن اون شده بودم زیر دید نیرو های ما بودن وبخوبی میشد نیرو های حمله کننده (افندی) را هدایت کرد و خدا را شکر در این عملیات (فتح المبين) بیش شانزده هزار نفر ازنیروهای عراقی به اسارت نیرو های ما در اومدن وبیش از پنج هزار کیلومتر مربع از سرزمین های اشغالی کشور مون آزادگردید وصد ها دستگاه تانک، نفربر، خودرو وهزاران قبضه سلاح های سنگین وسبک بامهمات مربوط به غنیمت گرفته شد و زمینه ای شد برای عملیات بیت المقدس که اگر سعادتی بود خاطراتم را در مورد عملیات بیت المقدس بازگو خواهم کرد.

 

ارتباط با مدیر سایت:

نام و نام خانوادگی:

   پست الکترونیک:

     متن:

تماس با ما

855076
امروز
دیروز
ماه جاری
بازدید کل
356
6153
20078
855076
امروز: دوشنبه، 15 آذر 1395


    شایان ذکر است پایگاه اطلاع رسانی مهرصبا در ویرایش و تلخیص مطالب مندرج مختار است.مدیریت

تمامی اخبار و مطالب و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.

© حقوق این سایت متعلق به مهرصبا میباشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

  

ورود یا عضویت

ورود

عضویت

ثبت نام کاربر
یا انصراف
مجوز استفاده از قالب خبري ناب نيوز براي اين دامنه داده نشده , براي اطلاعات بيشتر درباره مجوز استفاده از اين قالب به سايت خليلان رسانه مراجعه کنيد .