امروز چهارشنبه, 09 فروردين 1396 - Wed 03 29 2017




یک داستان کوتاه ؛ وعده

وعده

پادشاه برای اینکه نفسی تازه کند از قصرش خارج شد .آن شب هوا خیلی سرد بود .هنگامی که داشت به قصر باز می گشت سربازی را دید که با لباس نازکی در سرما نگهبانی می دهد .
از سرباز پرسید : سردت نمی شود ؟
سرباز گفت : چرا سردم می شود اما بخاطر اینکه لباس گرم ندارم مجبور به تحملم
پادشاه گفت : الان به قصر می روم و می گویم برایت لباس گرم بیاورند.
نگهبان خیلی خوشحال شد و منتظر ماند ، اما پادشاه وقتی داخل قصر شد یادش رفت چه وعده ای به سرباز داده است.صبح روز بعد جسد سرمازده سرباز را در حوالى قصر پیدا کردند.در حالى که در کنارش روی برف ها نوشته بود اى پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل مى‌کردم.اما وعده لباس گرم تو مرا از پاى درآورد.

ارسالی : فاطمه محمودی

ارتباط با مدیر سایت:

نام و نام خانوادگی:

   پست الکترونیک:

     متن:

تماس با ما

1562573
امروز
دیروز
ماه جاری
بازدید کل
4754
8983
236156
1562573
امروز: چهارشنبه، 09 فروردين 1396


    شایان ذکر است پایگاه اطلاع رسانی مهرصبا در ویرایش و تلخیص مطالب مندرج مختار است.مدیریت

تمامی اخبار و مطالب و فعاليت‌هاي اين سايت تابع قوانين و مقررات جمهوري اسلامي ايران است.

© حقوق این سایت متعلق به مهرصبا میباشد و هرگونه کپی برداری بدون ذکر منبع پیگرد قانونی دارد.

  

ورود یا عضویت

ورود

مجوز استفاده از قالب خبري ناب نيوز براي اين دامنه داده نشده , براي اطلاعات بيشتر درباره مجوز استفاده از اين قالب به سايت خليلان رسانه مراجعه کنيد .