×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  سه شنبه - ۲۸ بهمن - ۱۴۰۴   - ساعت: ۱۱:۳۲
it is true
true
true
گذری بر خاطرات مبارزان انقلابی/​اعلامیه‌هایی که برای خانم معلم گران تمام شد

معصومه درخشان طی گزارشی در پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه نوشت: اگر چه  شنیدن و نوشتن  از خاطرات مبارزان انقلاب در دهه فعالیت‌های مبارزاتی آنها حال و هوای خاصی دارد و جنبه‌های گوناگونی از تاریخ معاصر این کشور را بیان می‌کند، در کنار آن شنیدن خاطرات عموم مردم که  متاثر از فعالیت‌های انقلابیون بود، خالی از لطف نیست. یکی از جاذبه‌های دهه فجر در طول سال  نقل خاطرات از زبان شخصیت‌های مختلف و حتی شهروندان عادی یا انقلابیون است.

خاطراتی که به زندگی روزمره آنها گره خورده بود و در عین حال که پیگیر اخبار بودند و سهمی هر چند اندک نیز در ادامه این راه ایفا کرده بودند. در این گزارش با برخی از شهروندان تبریزی در مورد حال و هوای آن روزها و بازخوانی خاطرات آنها در مورد پیروزی انقلاب پرداخته‌ایم.

«ازهاری گوساله بازم بگو نواره»

زهره مختاری، از شهروندان تبریزی که بازنشسته آموزش و پرورش  است در گفت‌‌وگو با خبرنگار ما با اشاره به شور و حال مردم در روزهای منتهی به پیروزی انقلاب گفت: خاطره من از روزهای انقلاب به تکبیر گفتن جوانان و مردم مربوط است.

در سال ۵۷ راهپیمایی مردمی به اوج خود رسیده بود، بعد از ساعت ۶ عصر که اذان مغرب پخش می‌شد، جوانان در پشت‌بام خانه‌ها و مساجد تکبیر می‌گفتند و این کار چند روز پشت سر هم تکرار می‌شد، پدر و برادر من جزو مبارزین بودند.

بعد از تکبیر گفتن جوانان در پشت‌بام خانه‌ها، ارتشبد ازهاری در یک مصاحبه رادیو و تلویزیونی گفت؛ «افرادی که شعار می‌دهند واقعی نیستند، آنها یک بار نوار کاست را با صدای تکبیر ضبط کرده و الان آن را در سطح شهر پخش می‌کنند.»

وی ادامه داد: وقتی مردم صحبت‌های ازهاری را شنیدند به پشت‌بام‌ها رفته و دوباره تکبیر گفته و بعد از تکبیر یک صدا گفتند” ازهاری گوساله بازم بگو نواره، این  آدما نواره، نوار که پا نداره”.

مرغ از قفس پرید

 مختاری با اشاره به برگزاری مراسم عروسی برادرش در آن سال‌ها افزود: خاطرات انقلاب تمامی ندارد یکی دیگر از خاطرات ماندگار من از آن روزها به مراسم ازدواج برادرم برمی‌گردد.

در آذرماه سال ۵۷ عروسی برادرم بود و مهمانان زیادی در منزل داشتیم. چون در خانه ما باز بود یکی از مبارزان انقلابی که ماموران ساواک او را تعقیب می‌کردند، به منزل ما آمد و پشت سر او نیز ماموران ساواک وارد شده و تیراندازی کردند، خوشبختانه به کسی آسیب وارد نشد.

وقتی ماموران ساواک وارد حیاط شدند، خانم‌ها جیغ و داد کردند که چرا بی‌اجازه وارد مجلس زنانه شده‌اید، در این میان  دو نفر از خانم‌ها با آوردن نردبان به آن مبارز انقلابی کمک کردند تا از پشت‌بام فرار کند. ماموران ساواک وقتی دیدند مرغ از قفس پریده، داد و فریادزنان از منزل ما رفتند.

تماشای تظاهرات در روستاها

حسنیه فیضی، بانوی  میانسال که در دهه ۵۰ در یکی از روستاهای شهرستان سراب زندگی می‌کرد درباره خاطرات قبل از پیروزی انقلاب بیان داشتت: همزمان با پیروزی انقلاب در سال ۵۷ من ۱۵ سال داشتم و تازه ازدواج کرده بودم، آن موقع انجام بسیاری از کارها برای زنان ممنوع بود و زنان حق دخالت در امور را نداشتند.

وی افزود: یادم می‌آید سال ۵۶ و ۵۷ بود، هر چند وقت یکبار به روستای ما تلویزیون می‌آوردند، (تلویزیون‌هایی که با باطری کار می‌کرد) و در مسجد روستا فیلم تظاهرات و راهپیمایی‌ها را برای همه نشان داده و اطلاع‌رسانی می‌کردند.

فیضی ادامه داد: افرادی که به روستا تلویزیون می‌آوردند در مورد نحوه راهپیمایی‌ها و اینکه کدام شهرها قیام کرده‌اند، برایمان توضیح می‌دادند، حتی انقلابیون به ما می‌گفتند، اگر می‌خواهید شما هم می‌توانید در راهپیمایی شهر شرکت کنید تا انقلاب پیروز شود.

کتک‌خوری به جرم مداوای انقلابیون

علی همتی نیز وقتی می‌خواهد به آن روزها فکر کرده و خاطرات آن سال‌ها را در ذهنش تداعی کند خاطرات جالبی به ذهنش می‌رسد‌ که از میان آنها به خاطره پدر مرحومش اشاره کرد و گفت: پدر من پزشک بود و البته کارهای مبارزاتی و تشکیلاتی نیز انجام می‌داد و مهم‌تر از همه اینکه پدرم مخفیانه مبارزان انقلابی را مداوا می‌کرد. وقتی در تعقیب و گریزهای مبارزان با ساواکی‌ها تیر می‌خوردند آنها را سریع‌ به منزل ما می‌آوردند و پدرم گلوله را از بدن آنان خارج می‌کرد.

یکی از شب‌ها در خانه ما به صدا در آمد و ماموران ساواک بدون اجازه به منزل ما ریختند  و پدرم را به جرم مداوای انقلابیون یعنی همان آشوبگران و اغتشاشگران ( به گفته آنان) به باد کتک گرفتند.

هرقدر پدرم را بیشتر کتک زدند، پدرم بیشتر مقاومت می‌کرد، آنها اسامی افرادی که تاکنون مداوا شده بودند را می‌خواستند و پدرم انکار می‌کرد که من چنین کاری نمی‌کنم چون در آن شب هیچ‌کدام از مبارزان در خانه ما نبودند و مدرکی پیدا نکردند ناچار پدرم را رها کردند و رفتند.

عکس امام بر پرده خانه

یکی دیگراز افرادی که با وی هم‌کلام شدم فریبرز احمدی بود که شعارنویسی، پارچه‌نویسی و دیوارنویسی ایام انقلاب را بیشتر از سایر فعالیت‌ها در ذهن دارد.

وی گفت: با تعدادی از جوانان محله و مسجد اعلامیه‌های حضرت امام راحل که به دستمان می‌رسید برخی از جملات آن را در آورده و شبانه با اسپری یا رنگ روی دیوارها می‌نوشتیم. حتی یادم است یک روز معلم هنر ما می‌خواست عکس امام خمینی (ره) را روی پارچه سفید بکشد و چون پارچه سفید نداشتیم من پرده خانه خودمان را در آورده و به معلم هنر دادم تا عکس امام راحل را روی آن طراحی کند.

آن روزها ما هیچ امکاناتی نداشتیم ولی با دست خالی کارهای زیادی کردیم. آن روزها شعارهایی بر علیه شاه در تمام شهرها نوشته می‌شد معمولا شعارها را شب می‌نوشتیم و صبح ماموران ساواک می‌دیدند همه دیوارها پر از شعار شده است.

اعلامیه‌های امام برای خانم معلم گران تمام شد

صفیه امامی، نیز در ذکر حال و هوای خاطرات آن  روزها به وضعیت تحصیل در مدارس و بی‌حجابی معلمان اشاره کرد و متذکر شد: قبل از پیروزی انقلاب دانش‌آموزان دختر و پسر در یک کلاس درس می‌خواندند و معلمان خانم هم حجاب نداشتند. آنها قبل از شروع کلاس حسابی به آرایش و وضع ظاهری خود می‌رسیدند و این موضوع  باعث ناراحتی پسران دانش‌آموز می‌شد که با گروه‌های مبارز انقلابی در ارتباط بودند.

وی افزود: یکی از مهم‌ترین دروس آن زمان زبان انگلیسی بود و معلم ما نیز یکی از آن جنتلمن‌ها بود و همیشه می‌خواست پسران انقلابی را اذیت کند، پسران نیز به تلافی رفتارهای کم‌نظیر این خانم معلم برایش نقشه کشیده بودند. پسرها گاهی اوقات اعلامیه‌ها و نوارهای سخنرانی  امام خمینی (ره) را در مدرسه پخش می‌کردند، یک بار قضیه لو رفت و مدیر و ناظم مدرسه برای پیدا کردن آشوبگران همه جا را بهم ریخته و دنبال اعلامیه‌ها بودند. پسران برای اینکه ردی از خود باقی نگذارند اعلامی‌ها را لابه لای کیف و وسایل این خانم معلم زبان مخفی کرده بودند. جایی که هیچ‌کس فکرش به آنجا نمی‌رسید.

یکی از پسران به مدیر مدرسه گفت «اعلامیه ها را معلم زبان پخش می‌کرد و اگر باور ندارید، می‌توانید اعلامیه‌ها را در کیف و وسایل او پیدا کنید»  وقتی مدیر مدرسه این حرف را شنید با عصبانیت به سمت خانم معلم حرکت کرد و کیف او را گرفت. اگر با چشم خود  نمی‌دید، باور نمی‌کرد اعلامیه‌ها در کیف خانم معلم است و خانم معلم نیز هاج و واج مانده بود که این اعلامیه‌ها از کجا و چگونه سر از کیف او در آورده‌اند و البته این موضوع برای خانم معلم گران تمام شد.

نوشتن دستی اعلامیه‌های امام

علی ابراهیمی که خودش یکی از مبارزان انقلابی بود با یادآوری حال و هوای روزهای پیروزی انقلاب گفت: آن روزها من دانشجو بودم و در بسیاری از راهپیمایی‌ها و تظاهرات شرکت می‌کردم، در روز ۲۹ بهمن که قیام تاریخی مردم تبریز بود به همراه تعدادی بسیاری از دانشجویان در این راهپیمایی شرکت کردم و یکی از دوستانم به  نام محمد تجلا به دست ماموران ساواک به شهادت رسید.

آن روز در تبریز غوغا بود، انگار همه مردم شهر در خیابان‌ها بودند، ساواکی‌ها به سوی مردم تیراندازی کردند و چند نفر شهید شدند. مردم هم بانک‌ها و برخی از مراکز فساد را به آتش کشیدند.

وی با اشاره به چاپ و پخش اعلامیه‌های حضرت امام افزود: آن روزها خانه ما به مرکزی برای جمع شدن بروبچه‌های انقلاب تبدیل شده بود هر روز چند ساعت با هم بودیم، در اوائل چون دستگاه فتوکپی نداشتیم، اعلامیه‌ها را به‌صورت دستی می‌نوشتیم، هرکدام از دوستان و دانشجویان اعلامیه را می‌نوشتند یا زیر برگ آن کاربن می‌گذاشتند تا تعداد اعلامیه‌ها زیاد شود، بعد از آن که دستگاه فتوکپی تهیه کردیم از اعلامیه‌ها فتوکپی کرده و در مساجد و سطح شهر پخش کرده  و در خیابان‌های شلوغ به در و دیوار می‌چسباندیم.

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false