×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۱۵ خرداد - ۱۴۰۵   - ساعت: ۰۴:۱۷
it is true
true
true
دختری که نقشه منافقین را خنثی می‌کرد

منافقین اول صبح قبل از آمدن دانش‌آموزان اعلامیه‌هایی برای جذب در گروهک منافقین و فدائیان خلق در مدرسه پخش می‌کردند. من زودتر از همه آمده و اعلامیه‌ها را جمع می‌کردم.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: وقتی دختر دانش‌آموز عشق ریاضی مقطع دبیرستان بودم اگر یک پیشگویی می‌آمد و می‌گفت دخترجان کف دستت بیار تا طالعت ببینم و از آینده خبر بدم و بگویم روزی می‌رسد که خبرنگار می‌شوی و ۲۰، ۳۰ سال بعد با همین خانم ناظم سخت‌گیر مدرسه روی نیمکتی در پیاده‌رو خیابان نشسته و با او گفتگو می‌کنی قطعاً جواب می‌دادم پاشو جور و پلاست جمع کن و از این خاله‌زنک بازی‌ها دست‌بردار. من دختر عشق ریاضی کجا و خبرنگار شدن کجا و تازه آن هم گفت‌وگو با یک خانم ناظم سخت‌گیر، اصلاً و ابداً.
القصه که من دفترودستک ریاضی را گذاشتم کنار و خبرنگار شدم و درست ۲۳ سال بعد در یک مطب پزشکی با همین خانم ناظم مدرسه‌رو در رو شدم و ناخودآگاه صحبت‌های خانم ناظم رفت به سال‌های نه‌چندان دور، سال‌های حماسه و استواری‌هایی به وسعت تمام جغرافیای ایران‌زمین و دل‌هایی به صبوری دل مردمان این دیار.حالا این خانم ناظم سخت‌گیر دوران مدرسه با مهربانی تمام از آن سال‌ها حرف می‌زند و من دل‌سپرده‌ام به دل گویه‌هایش.
خانم زهرا خداپرست صحبت‌هایش را از وقتی شروع می‌کند که هم‌زمان با پیروزی انقلاب و شروع حملات متجاوزانه دشمن بعثی دختر دانش‌آموزی بود که در بسیاری از صحنه‌های مبارزه حضور فعال داشت.از خنثی‌کردن فعالیت منافقین در مدارس و جلوگیری از جذب دختران به گروهک منافقین و فدائیان خلق، پشتیبانی از جبهه‌ها و امدادگری و پرستاری رزمندگان در بیمارستان سینا تبریز.با روایتگری این بانوی جهادگر فرهنگی با ما همراه باشید.

جنگ شروع شد

روز ۳۱ شهریورماه از اخبار ساعت دو ظهر اعلام کردند عراق به جنوب و غرب ایران حمله نظامی کرده است.استرس و دلهره زیادی پیدا کرده بودم. علت حمله صدام را نمی‌دانستیم. رژیم بعث عراق به تبعیت از ابرقدرت‌های آمریکا، انگلیس و فرانسه این جنگ نابرابر را شروع کرده بود. یعنی یک ایران مقابل تمام دنیا.علاوه بر دشمنان خارجی ضدانقلاب هم در مورد مرزها اطلاعاتی به دشمن می‌داد. من آن زمان مسئول تشکیلات انجمن اسلامی مدارس بودم و با سپاه در امور فرهنگی فعالیت می‌کردم.آن روزها علاقه زیادی داشتم به منطقه عملیاتی بروم ولی چون مادرم خیلی حساس بود و من هم حکم شرعی آن را پرسیدم و گفتند فعلاً حضور خانم‌ها واجب عینی نیست و واجب کفایی است برای رفتن خیلی اصرار نکردم. فعالیت فرهنگی من و دوستانم بیشتر برای تبیین شخصیت و جایگاه حضرت امام خمینی(ره) و نهضت اسلامی بود و از اساتید مختلف برای بیان توضیحات دعوت می‌کردیم و در کنار آن یکی از مهم‌ترین وظایف ما کمک به رزمندگان و پشتیبانی از جبهه‌ها بود.

پشتیبانی از جبهه

طی سال‌های جنگ دانش‌آموز دبیرستان بودم و به همراه سایر دانش‌آموزان و مادران با هزینه شخصی کاموا می‌خریدیم و گاهی اوقات هم کاموا از سپاه می‌دادند.ما دختران دانش‌آموز به همراه مادران خیلی مشتاقانه و در سایزهای مختلف در طی سه، چهار روز برای رزمندگان لباس زمستانی، شال‌وکلاه می‌بافتیم حتی خیلی وقت‌ها شب تا صبح بیدارمی ماندیم تا بافتنی‌ها زودتر تمام شود.

سلام بر رزمندگان اسلام

وقتی لباس‌های بافته شده، بسته‌های فرهنگی، شیشه‌های مربای به، گل محمدی، هویج، آجیل و غذاهای خشک را بسته‌بندی می‌کردیم هر کدام از دوستان به رزمندگان نامه می‌نوشتند. سلام برادر گرامی، سلام به رزمندگان اسلامامیدواریم پیروز و سلامت باشید.از اینکه نمی‌توانیم کنار شما در جبهه باشیم. معذوریم ولی پشت‌جبهه پشتیبان شما هستیم، امیدوارم قابل‌استفاده باشه.همدلی و همراهی دوستان در آن سال‌ها خیلی زیاد بود. ما صبح درس می‌خواندیم و عصرها برای پشتیبانی از جبهه‌ها کار می‌کردیم و تمام وسایلی که آماده می‌کردیم به مسئولان مربوطه تحویل داده می‌شد.

روی عکس شاه نشستم

خانم ناظم لابه‌لای حرف‌هایش لبخند می‌زند و می‌گوید خاطره‌ای از خانم مدیر ساواکی مدرسه یادم آمد.خب مشتاق شنیدنش هستم.شهریورماه سال ۱۳۵۹ وقتی جنگ شروع شد هنوز تعدادی از افراد حکومت پهلوی و ساواک در مدارس بودند. خانم مدیر مدرسه ما یکی از همان افراد بود.در یکی از کلاس‌های مدرسه عکس شاه را در جایی نصب‌کرده بودند که به چشم نمی‌آمد و دید نداشت. من عکس شاه را برداشته و پشت عکس را برگردانده و روی آن نشستم.مدیر مدرسه مرا دید، تهدید کرد و گفت دیگر از این کارها نکن. گفتم خانم مدیر دیگر آن روزها گذشت.

می خواستند مرا بدزدند

خانم ناظم ما در دوران تحصیلش از آن دانش‌آموزان تأثیرگذار بود که منافقین دربه‌در دنبالش بودند. صحبت‌هایش در مورد تحرکات منافقین جالب است.در زمان جنگ در داخل شهرها منافقین تحرکات زیادی داشته و خیلی مردم را اذیت می‌کردند. بارهاوبارها با ماشین آمده بودند جلوی مدرسه ما. یکی، دو نفر از دوستانم در مدرسه با چند نفر از اعضای منافقین ارتباط برقرار کرده و شنیده بودند منافقین می‌خواهند در مسیر مدرسه مرا بدزدند وقتی زنگ می‌خورد بچه‌های مدرسه مرا همراهی کرده و سعی می‌کردند مواظب من باشند چون همه ما می‌دانستیم می‌خواهد اتفاقی بیفتد.یک روز از مدرسه به خانه می‌رفتم. با چادر صورتم را پوشانده بودم تا شناخته نشوم. تا از مدرسه بیرون آمدم یک مرد محکم دستش را روی کتفم گذاشت و با تهدید گفت “فکر کردی اگر رویت را کیپ کیپ بگیری کسی تو را نمی‌شناسد ولی ما باز هم تو را می‌شناسیم.”به‌سختی خودم را کنار کشیدم، می‌گفت ما آمدیم امروز شما را به خانه برسانیم .دور و اطراف مدرسه را نگاه کردم دیدم تا آخر کوچه نیروهایشان بافاصله ایستاده‌اند. من هم به دوستانم که نزدیک بودند اشاره کردم بیایید باهم برویم
بالاجبار سوار ماشین آنها شدیم. اصرار می‌کردند آدرس خانه‌هایتان را بگویید تا شما را ببریم.یک مسیر کاملاً اشتباهی گفتم که اتفاقاً به یک خیابان یک‌طرفه منتهی شد و امکان دورزدن نداشت. آنجا پیاده شدیم کمی منتظر شدیم تا آنها بروند، آنها هم منتظر بودند ببینند ما کجا می‌رویم خلاصه اینکه ما از کوچه‌پس‌کوچه‌ها رفتیم و آنها نتوانستند ما را پیدا کنند.

جیغ کشیدن دوستم نجاتم داد

یک‌بار هم بعد از نماز مغرب و عشاء من و دوستم دیروقت از مدرسه بیرون آمدیم. به‌خاطر جنگ همه‌جا خاموشی بود. ما برای اینکه میان‌بر زده و زودتر به خانه برسیم از یک کوچه رفتیم. دوستم نرگس گفت من از کنار این دیوار می‌روم تو هم از کنار آن یکی دیوار برو، این‌طوری هرکس از وسط کوچه بیاید ما او را می‌بینیم.تا وسط کوچه رفته بودیم من احساس کردم چیزی به پایم گیر کرد. در تاریکی حس کردم شاید گربه است. یک‌لحظه دوستم نرگس با صدای بلند جیغ کشید و به سمت من دوید و گریه کرد. گفتم نرگس چی شده گفت مگر آن مرد را ندیدی پایش را انداخت جلوی پای تو و می‌خواست تو را بدزدد حتی با پای خودش به‌پای تو لگد زد. تا من داد زدم و جیغ کشیدم دوان‌دوان رفت.آن لحظه فهمیدم چیزی که به‌پای من گیرکرده بود پای آن مرد بود نه گربه.وقتی پشت سرم را نگاه کردم دیدم مردی بافاصله از ما در حال دویدن و دورشدن است.آن مرد ما را از مدرسه تا آن کوچه تعقیب می‌کرد.دوستم نرگس در تاریکی شب به‌قدری ترسیده بود که تا یک سال می‌گفت آن صحنه از جلوی چشمم کنار نمی‌رود اگر برای تو اتفاقی می‌افتاد من چه‌کار می‌کردم.
من به‌عنوان مسئول تشکیلات انجمن اسلامی مدارس خیلی به رفت‌وآمدها حساس بودم و خیلی زیاد کنترل می‌کردم. در این رفت‌وآمدها متوجه شدم یکی از اعضای منافقین در انجمن اسلامی رفت‌وآمد می‌کند و بعداً خودش هم اعتراف کرد از منافقین هستم.حرف و عملش یکی نبود. من و بقیه دوستان با او کاری نداشتیم ولی من خیلی حواسم بود که نکند خطایی از او سر بزند.

خنثی کردن نقشه منافقین

چرا منافقین شما را شناسایی کرده بودند؟ منافقین اول صبح قبل از آمدن دانش‌آموزان اعلامیه‌هایی برای جذب دانش‌آموزان در گروهک منافقین و فدائیان خلق پخش می‌کردند.من که این موضوع را فهمیده بودم زودتر از همه دانش‌آموزان آمده و اعلامیه‌ها را جمع می‌کردم و این موضوع آنها را ناراحت و عصبانی می‌کرد. علاوه‌برآن ما دانش‌آموزانی بودیم که پیرو خط امام (ره) و در مسیر انقلاب بودیم از ما ناراحت بودند. برای همین هر لحظه می‌خواستند مرا حذف کنند که به لطف و عنایت الهی موفق نشدند.برای جذب در گروهک منافقین و خلق مسلمان خیلی شعارهای جوان‌پسند می‌نوشتند و معتقد بودند ما به خلق خدمت می‌کنیم. آن روزها گروهک فدائیان خلق، دموکرات، منافقین، خلق مسلمان و .‌.. فعالیت زیادی داشتند.

در خط امدادگری

آن سال‌ها حمایت از رزمندگان و امدادگری در بیمارستان‌ها وظیفه همگانی بود خانم ناظم ما و دوستانش هم پای ثابت این کارها بودند.چنانچه خودش می‌گوید” آن سال‌ها با شهید آیت‌الله مدنی امام‌جمعه تبریز ارتباط بسیار خوبی داشتیم. هفته‌ای سه روز به دیدارش می‌رفتیم. باتوجه‌به اینکه تعداد مجروحان در بیمارستان‌ها زیاد بود ما از ایشان درخواست و راهنمایی خواسته بودیم که چطور می‌توانیم به رزمندگان کمک کنیم.آقای مدنی بنابه‌درخواست ما گفتند برای امدادگری و کمک به رزمندگان در بیمارستان‌ها دوره‌های امدادگری ببینید. ما برای گذراندن دوره‌های امدادگری و کمک‌های اولیه به بیمارستان سینا رفتیم.با دوستان هماهنگ بودیم شیفت صبح و بعدازظهر می‌رفتیم. برای رزمندگان آب‌هویج و آب‌میوه آماده می‌کردیم و سروقت داروهایشان را می‌دادیم.

قلم پایتان را می شکنم

ما به‌صورت شیفت به بیمارستان می‌رفتیم البته پولی هم به ما نمی‌دادند یعنی اصلاً به پول فکر نمی‌کردیم ما می‌خواستیم کاری برای رزمندگان و جبهه‌های جنگ کرده باشیم.ولی رئیس بیمارستان و تعدادی از پرستاران فکر می‌کردند می‌خواهیم جای پرستاران را بگیریم. یک روز رئیس بیمارستان مرا در حیاط دید و گفت” از صبح فردا اگر تو و دوستانت را اینجا ببینم قلم پایتان را می‌شکنم”.همان روز به دیدار آقای مدنی رفتم به‌شدت گریه می‌کردم آقای مدنی گفت دخترم چرا این قدر گریه می‌کنی؟ تعریف کن ببینم چه کسی حرفی بهت‌زده و من ماجرا را تعریف کردم. پرسید عین حقیقت را تعریف کردی؟ گفتم بله آقای مدنی به رئیس بیمارستان سینا زنگ زد و گفت” آقای دکتر دختران من آنجا آمده‌اند به شما کمک کنند آنها هیچ ضرری به شما ندارند، آمده‌اند به اسلام و رزمندگان کمک کنند.نمی‌دانم پشت تلفن دکتر چه حرفی زد که شهید مدنی با صدای بلند گفت” آقای دکتر کاری نکن که خودت را از آنجا بردارم و بیندازم بیرون” .بعد به من گفت دخترم برو دیگر هیچ‌کس حق ندارد حرفی به شما بزند. بعد از آن رئیس بیمارستان هر وقت ما را می‌دید از آن طرف بیمارستان می‌رفت. یادم است در بیمارستان سینا یک پزشک هندی بود که متخصص مغز و اعصاب بود و خیلی به رزمندگان کمک می‌کرد.
ما را به چند خاطره از رزمندگان مهمان کنیدبا وجود همه سختی‌ها ولی هر هفته دعای ندبه و کمیل برگزار می‌شد. روز پنجشنبه دعای کمیل می‌خواندیم. وسط دعای کمیل یک نفر مرا صدا زد گفت یکی از رزمنده‌ها شهید شد زنگ بزن و به خانواده این شهید خبر بده.از شهادت این رزمنده خیلی ناراحت شدم گفتم من نمی‌توانم بگویم درخواست کردم اجازه دهند این شهید را ببینم اجازه نمی‌دادند بالاخره موفق شدم و آن شهید را دیدم. فقط توانستم گریه کنم و گفتم روحت شاد. این رزمنده آن قدر نورانی بود که باورکردنش سخت است. اتفاقاً آن روز خانواده شهید خودشان زنگ زدند ولی باز هم نتوانستم خبر شهادتش را بگویم. گفتم کمی حال‌ندار است اگر امکان دارد فردا خودتان بیاید و ببینید. فردا آمدند و خبر شهادتش را شنیدند.

خواهر و برادر دلسوز

رزمنده دیگری بود که از شدت جراحات بدنش عفونت کرده و در تب می‌سوخت. شب برای او توسل گرفتیم. فردا صبح حالش کمی مساعد شده بود.یک‌بار وقتی مرا دید گفت” من شما را به یک نفر در نیروی هوایی اصفهان تشبیه می‌کنم. آنجا یک نفر است که هواپیمای جنگی را تعمیر می‌کند. اخلاقش خیلی خوب و شبیه به اخلاق شماست با شما نسبتی دارد. گفتم بله او برادرم است. گفت الحق که خواهر و برادر خیلی دلسوز و مهربان هستید. یک هفته حالش وخیم بود و بعد از انتقال به تهران شهید شد.

استجابت دعای باران

یکی از مجروحان اسمش احمدرضا بود که اصفهانی بود و ۱۸ سال داشت.سه روز بیهوش روی تخت بیمارستان بود گوشت ران پایش تا کمر کنده شده و به‌شدت دلخراش بود.دکتر گفته بود لب‌های او را زودبه‌زود خیس کنید. خانم‌های امدادگر هر روز لب‌های او را با پنبه خیس می‌کردند. یک‌بار چشمش را باز کرد و مرا دید. کمی که حالش بهتر شده بود ماجرای زخمی شدن خودش را تعریف کرد.گفت وقتی در عملیات مجروح شدم نیروهای عراقی آمدند بالای سرمان. من نفسم را حبس کردم تا متوجه نشود من زنده‌ام. با قنداق تفنگ به سرم زد بیهوش شدم. سه روز مقابل نور آفتاب بودم. یک‌لحظه چشم باز کردم دیدم خیلی تشنه‌ام. گفتم خدایا کاش الان باران بیاید و من کمی آب بخورم. انگار خدا منتظر حرف من بود. ابر سیاهی آمد و باران گرفت. دور و برم را نگاه کردم نزدیک من خاری بود که دوروبرش تیغ داشت. زمین دور خار را کندم مثل گودال کوچک که آب باران داخل آن جمع شود. از آب آن گودال نوشیدم و آن خار را هم کندم و خوردم.بعد صداهایی به گوش می‌رسید صداها که نزدیک‌تر شدند احساس کردم نیروهای ایرانی هستند. دوباره از هوش رفتم و وقتی چشم‌باز کردم دیدم در بیمارستان هستم.

تو شبیه دخترم هستی

یکی از رزمنده‌های میان‌سال بدنش پر از ترکش بود، اصلاً نمی‌توانست بخوابد خیلی عذاب می‌کشید. من پیش او رفتم. بلند شد و نشست. پرسید اهل کجایی گفتم تبریز. چشم‌هایش پر از اشک شد گریه می‌کرد و می‌گفت تو عین دخترم هستی خیلی به دخترم شبیهی.

پارانتز، پارانتز

رزمنده مجروحی از کردستان در بیمارستان سینا کنار چند رزمنده دیگر بستری بود.وقتی به اتاق آنها می‌رفتم یکی از آنها گفت پارانتز، پارانتز.فکر کردم شاید باهم رمزی حرف می‌زنند. کارم را زود انجام دادم و از اتاق آمدم بیرون.همان روز برایشان آب‌میوه بردم تا وارد اتاق شدم دوباره یکی گفت پارانتز، پارانتز. حساس شدم، یک روز پشت در ایستادم تا ببینم در مورد چه موضوعی حرف می‌زنند که وقتی مرا می‌بینند حرف را عوض می‌کنند.شنیدم در مورد شکنجه‌های روحی رزمنده‌ها باهم بحث می‌کردند و چون از من خجالت می‌کشیدند تا وارد می‌شدم حرف‌هایشان را به جاده خاکی می‌زدند.

به کمک رزمنده ای در مثلثات قبول شدم

کلاس آخر دبیرستان بودم و به علت حضور شیفتی در بیمارستان کمتر فرصت درس‌خواندن فراهم می‌شد. در درس مثلثات تجدید شده بودم.ناراحت بودم رفتم بیمارستان. یکی از رزمنده‌ها پرسید کارنامه‌ات را گرفتی نمره‌هات چند شده؟ گفتم مثلثات تجدید شدم. یکی دیگه از رزمنده‌ها گفت نگران نباش خودم مثلثات قشنگ بلدم طوری بهت درس میدم که این دفعه حتماً قبول میشی. من اصلا قبول نمی‌کردم . الا و بلا باید بهت درس بدم خلاصه اینکه دو جلسه مثلثات تمرین کردیم رفتم امتحان دادم و قبول شدم. روزهای سختی را پشت سر گذاشتم. تعدادی از رزمندگان مجروح در بیمارستان شهید شدند و تعدادی هم بعد از اینکه از بیمارستان مرخص می‌شدند شهید می‌شدند.

خیانت بنی صدر

یکی از موضوعات مهمی که این بانوی جهادگر به آن اشاره می‌کند خیانت بنی‌صدر به رزمندگان است.همدستی با منافقین و خیانت بنی‌صدر به رزمندگان از موضوعات دردناک تاریخ معاصر کشور است.ما پتو، پنبه و ملافه بسته‌بندی شده به جبهه می‌فرستادیم ولی می‌شنیدیم که بنی‌صدر اجازه ارسال آذوقه و مهمات و تجهیزات جنگی را به جبهه نمی‌دهد. مردم برای اعتراض به خیانت بنی‌صدر خودجوش به خیابان آمده و مرگ بر بنی‌صدر می‌گفتند.مجلس در یک طرح فوری صلاحیت بنی‌صدر را بررسی کرد و حضرت امام خمینی(ره) وی را برکنار و عزل کرد و بعدها متوجه شدیم با لباس و چهره‌ آرایش کرده زنانه از کشور فرار کرد.

ما تابع حضرت امام هستیم

در ماجرای خیانت بنی‌صدر من دلم برای رزمندگان می‌سوخت و گریه می‌کردم.یک روز بنی‌صدر به طرفداری از منافقین سخنرانی می‌کرد.خیلی ناراحت شدم و پیش آقای مدنی رفتم. پرسید چرا ناراحتی؟گفتم چرا بنی‌صدر این حرف‌ها را می‌زند؟ پرسید کدام حرف‌ها؟ برایش توضیح دادمآقای مدنی نگاه تحسین‌آمیزی به من کرد و گفت” ماشاءالله دخترم با این سن و سالت تحلیل سیاسی خوبی داری.تا زمانی که حضرت امام خمینی ( ره) هستند ما نمی‌توانیم حرفی بزنیم. ما تابع ایشان هستیم. اگر خدای‌نکرده حضرت امام (ره) نبودند من فتوا می‌دادم ریختن خون بنی‌صدر حلال است.

آقای مدنی همیشه با خودرو جیپ مدل آهو صحرایی رفت‌وآمد می‌کرد یک روز گفتم من می‌خواهم حرفی به شما بگویم ولی خجالت می‌کشم. گفت: بگو!گفتم آقا شما چرا همیشه با این ماشین رفت‌وآمد می‌کنید من نگران حال شما هستم.آقای مدنی با آرامش خاصی گفت: دخترم ساخلیان ساخلیربعد از اینکه دبیرستان تمام شد چکار کردید؟ وقتی درسم تمام شد با مدرک دیپلم به آموزش‌وپرورش درخواست همکاری دادم و بعد از دو، سه ماه گزینش شده و به‌عنوان مربی پرورشی چند سال همکاری کردم. چون در مدرسه به نحوه رفتار معلم‌ها با دانش‌آموزان دقت می‌کردم در تدریس مشکلی نداشتم. بعد از چند سال یکی از مدیران درخواستکرده بود به‌عنوان ناظم مدرسه با آنها همکاری کنم و من هم قبول کردم و در بهمن‌ماه سال ۱۳۹۷ بازنشسته شدم.

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false