- ۸ مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:12
- اخبار استان , اخبار میانه , گزارش
- کد خبر 144655
- 147 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
true
true
true
true
true
true
true
سایز متن /
🖨 نسخه چاپی
true

از فاو بر میگشتیم، بین خرمشهر و اهواز توقف کردیم.متوجه شدم حسن شفیع زاده و رضا دلیری اکبری با هم حرف می زنند. صدا کردم برادر شفیعزاده به محض اینکه برگشت عکس ۲ نفری شان را گرفتم. گفت: شکار می کنی! گفتم شما صدامیان را شکار میکنی ما حرفی میزنیم.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: بسیج رسانه آذربایجانشرقی همزمان با هفته دفاع مقدس یادواره شهدای رسانه را با عنوان( آبروی رسانه) باحضور در دفتر رسانهها برگزار میکند.اولین یادواره شهدای رسانه با حضور سه نفر از رزمندگان پیشکسوت دفاع مقدس و تعدادی از خبرنگاران و عکاسان خبری در دفتر خبرگزاری ایرنا برگزار شد.در این یادواره آقای حیدرنیا فتحآبادی برادر شهید غلامحسین حیدر نیا فتحآباد شهدای دفاع مقدس، شهدای مدافع حرم و شهادت هزاران نفر در لبنان و فلسطین را در امتداد شهادت شهدای نبرد حق علیه باطل از ابتدای بعثت حضرت پیامبر اکرم (ص) با قوم یهود تا کنون اعلام کرد.وی با بیان اینکه قوم یهود از پیروان حضرت موسی (ع) نیستند ادامه داد: قوم یهود وابسته به “یهودا” از فرزندان حضرت یعقوب هستند و متاسفانه مبانی فکری قوم یهود شناخته نشده و نتوانسته ایم به آحاد مردم جامعه افکار منحرف این قوم را بشناسانیم و بگوئیم این قوم از صدر اسلام تا کنون برای مخالفت با اسلام توطئه چینی کرده اند و جنایت های امروز آنان در لبنان و فلسطین سند اثبات تمام ادعاهای مسلمانان در مورد این قوم و صهیونیست است.
عکس فرمانده ما را منتشر کنید
حیدرنیا با اشاره به ویژگی های بارز شهدا در هشت سال دفاع مقدس ادامه داد: شهدا با نگرش خاصی که از مسائل زمان خود داشتند در طی چند سال کارنامه چند صدساله از خودشان به یادگار گذاشتهاند.برادرم غلامحسین در ۱۸ سالگی به جبهه رفت در عملیات بیت المقدس مجروح شد، زانویش تیرخورده بود بهطوریکه خمپاره پایش را به شدت زخمی کرده بود. علی رغم میل باطنی نتوانست در ادامه عملیات حضور داشته باشد.حیدرنیا با ذکر خاطرهای از برادر شهیدش ادامه داد: وقتی برادرم در جبهه بود در صدا و سیما در تهران مسؤول برنامه سپاه بودم.یک روز برادرم به همراه دوستش شهید جباری با همان لباس خاکی جبهه به دفتر کار من آمده بودند. برادرم در را باز کرد و گفت: داداشگفتم : بلهفرمانده ما شهید شده عکس او را در صدا و سیما پخش کنید.فرمانده شما کیه: شهید حمید باکری
در هشت سال دفاع مقدس صحنههای بینظیری دیده میشود. فرماندهی که شب تا صبح پوتینهای نیروهایش را واکس میزند و صبح اسلحه به دست می گیرند و باهم می روند خط مقدم و در نزدیک ترین نقطه با دشمن رو دررو می جنگند. این صحنهها در هیچ جنگی دیده نمیشود.یک روز هم در تهران پیش من آمد، گفت: داداش من می روم خط مقدم در نزدیک ترین نقطه دشمن. دوربین فیلمبرداری که دارم دوربین بتاماکس خیلی سنگین است. این دوربینها به خاطر سنگینی،رزمندگانی که در جبهه کار رسانه ای انجام می دادند را خیلی اذیت می کرد. بعد از کلی صحبت کردن با مسئولان بالاخره یک دوربین فیلمبرداری vhs برایش گرفتم که در عملیات بدر شهید شد و دوربینش هم با خودش شهید شد.
دلآزرده از حکومت پهلوی
حسین جباریپور برادرشهید جعفر جباری پور رزمنده و عکاس پیشکسوت هشت سال دفاع مقدس دیگر مهمان این مراسم بود.عکاسخانه او در هشت سال دفاع مقدس خاطرات زیادی را در قلب خود جای داده و برای بسیاری از رزمندگان پناهگاه امنی بوده است. آقای جباری پور در آستانه ۷۰ سالگی وقتی می خواهد از تاسیس عکاسخانه آزادی حرف برند فلش بک می زند به دهه ۴۰ و می گوید : متولد ۱۳۳۴ در شهرستان هریس هستم و در سال ۱۳۴۶ به تبریز آمدیم و در سال ۱۳۴۹ حرفه عکاسی را پیش یکی از عکاسان معتبر و باسابقه تبریزی به نام عکاسی سعدی یاد گرفتم. در مهرماه سال ۱۳۵۳ به خدمت سربازی رفتم.حرفهایش که به اینجا میرسد خاطره سربازی و اینکه چطور از حکومت پهلوی دل زده شده است را تعریف میکند.
سال ۱۳۵۴ به مرخصی آمدم شاهنشاه در باغشمال تبریز سخنرانی میکرد. جایگاهی برای افسران در نظر گرفته بودند. من هم با لباس سربازی رفتم در جایگاه سران نشستم و فکر نمی کردم کسی با من کاری داشته باشد چون سرباز بودم.جناب سرهنگی آمد و گفت سرباز چرا اینجا نشستی؟ گفتم خُب نشستم دیگه چه اشکالی دارد.دژبان را صدا کرد؛ دژبان بیائید و او را ببرید.به محض اینکه این حرف را شنیدم با سرعت خودم را از پله ها به پائین پرت کردم و تا میدان ساعت دویدم و پشت سرم را هم نگاه نکردم و این موضوع باعث شد برای همیشه از حکومت پهلوی دل آزرده شوم.در مهرماه سال ۱۳۵۵ خدمت سربازی تمام شد و دوباره در همان عکاسی سعدی مشغول به کار شدم.سال ۱۳۵۶ کم کم صدای انقلاب به گوش می رسید و دو پایگاه اصلی مسجد شعبان و مسجد مقبره ،مبارزین انقلابی را دور هم جمع می کرد. در این دو مسجد اساتیدی از قم برای سخنرانی می آمدند.یکی از برنامهها در وسط سخنرانی ، خاموش کردن ناگهانی چراغ ها و پخش عکس و اعلامیه حضرت امام خمینی ( ره) بود.مبارزات مردم تبریز در ۲۹ بهمن سال ۱۳۵۶ شعله انقلاب را بیشتر کرد و در بهمن ۱۳۵۷ به پیروزی کامل رساند.
تنها عکاسی که اجازه داشت عکس بگیرد
در سالهای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی علاقه زیادی به عکاسی داشتم ولی به ما اجازه نمی دادند عکس بگیریم.تنها عکاسخانهای که اجازه داشت عکس بگیرد عکاسی” اگزما ساز” بود. اسم این فرد ” الیاس آچاک” بود چون داروی اگزما درست می کرد عکاسخانه او به ” اگزما ساز” مشهور بود.یک روز در بازار درگیری شدید و راهپیمایی بود من با دوربین قدیمی ۱۱۰ عکاسی می کردم. همکار رسانه ای شما آقای بادیران از آن درگیری خبر می نوشت و عکس می گرفت یک سرگردی آمد و عکس های او را گرفت.آقای بادیران اعتراض کرد و گفت من خبرنگارم. سرگرد هیچ اعتنایی به حرف های او نکرد و دوربین را از دستش گرفت و نگاتیو عکس ها را درآورد و جلوی نور گرفت و تمام عکس ها خراب شد و بعد دوربین را به دستش داد.
عکاسی آزادی برند شد
بالاخره انقلاب پیروز شد و پنج ماه بعد از پیروزی همه پرسی برگزار شد و اکثریت مردم به نظام جمهوری اسلامی رای آری دادند. آن موقع شعار اصلی ما استقلال ، آزادی، جمهوری اسلامی بود. ما آزاد و رها شده بودیم.از خرداد ماه سال ۱۳۵۸ مصادف با نیمه شعبان عکاسخانه مستقل خودم را به نام عکاسی آزادی راه اندازی کردم. رزمندگان هشت سال دفاع مقدس لشگر عاشورا، عکاسی آزادی را به یک برند تبدیل کردند. برندی به نام پرده قرمز؛ ماجرای پرده قرمز حکایت جالبی است که او برایمان تعریف کرد.
اولین عکس پرسنلی که گرفتم عکس شهید مجید موسی خانی بود؛ این شهید می خواست با لباس پاسداری عکس بگیرد که آرم سپاه روی لباسش باشد. به چند عکاسی رفته بود ولی آنها گفته بودند آرم سپاه در عکس نمی افتد.یک روز پیش من آمد و تاکید کرد می خواهم آرم سپاه در عکسم باشد آیا امکان پذیر است؟ گفتم بله حتما.گفت به چند عکاس رفتم ولی قبول نمی کنند می گویند آرم سپاه در عکس نمی افتد؛گفتم برو حاضر شو ، جلوی پرده قرمز نشست، سرش را بلند کردم تا سرش را صاف نگه دارد. پروژکتورها را روشن کرده و رفتم پشت دوربین ایستادم. می خولستم عکس بگیرم که دیدم سرش را روی شانه اش گذاشت. دوباره رفتم و گفتم سرت را صاف نگهدار؛ گفت میخواهم عکسی باشد که بروم و شهید شوم.گفتم حالا اول جنگ است هنوز خیلی کار داریم.بالاخره عکس گرفتم ولی عکسی نشد که هم من از حالت نشستن او راضی باشم و نه او از حالت سر و شانه اش راضی باشد.عکسش را چاپ کردم و بعد از مدتی آمد و عکسش را برد.اتفاقا بعد از مدتی در گیلانغرب شهید شد. آن عکس باعث شد ۹۰درصد رزمندگان لشگر عاشورا بیایند و جلوی پرده قرمز به نیت شهادت عکس بگیرند. پرده قرمز نماد شده بود. پیکر مطهر این شهید ۹ ماه بعد از شهادتش آمد. هر وقت به وادی رحمت می رفتم پدر و مادر این شهید را میدیدم که آمدهاند و سرشان را روی دوش خود گذاشتهاند و چشم انتظار پسرشان هستند.
۹۰ هزار عکس گنجینهای باارزش
عکاس پیشکسوت دفاع مقدس ۹۰ هزار عکس از وقایع تاریخی کشور در آرشیو خود به یادگار دارد که می توان به عکاسی از رزمندگان، پیکر مطهر شهدا در جبهه و معراج الشهدا، اعزام نیرو و وقایع تاریخی در سایر شهرستانها اشاره کرد.
خاطرهانگیزترین عکس
او در پاسخ به این سوال که خاطره انگیزترین عکسی که دارید کدام گفت: عکس شهید شفیع زاده یکی از خاطره انگیزترین عکس هایم است.از منطقه عملیاتی فاو بر می گشتیم، بین خرمشهر و اهواز بودیم چند دقیقه ای در آنجا توقف کردیم.متوجه شدم حسن شفیع زاده و رضا دلیری اکبری ، ایستاده باهم حرف می زنند. یک لحظه با خودم گفتم چه صحنه خوبی برای عکس گرفتن است.صدا کردم برادر شفیعزاده به محض اینکه برگشت عکس دو نفری شان را گرفتم.برگشت به من گفت شکار می کنی! من هم گفتم شما صدامیان را شکار می کنی ما حرفی می زنیم و چیزی میگوئیم.عکس شهید تجلایی، شهید مرحمت بالازاده و شهید عبدالله آزادی از ماندگارترین عکس ها هستند.نیمه شعبان بود از مراسم برمی گشتیم خسته بودیم جلوی بانک ملی نشستیم. عبدالله با موتور آمد، سلام و احوالپرسی کردیم.گفت من فردا می روم جبههگفتم فقط یک عدد فیلم دارم حالا که می روی بیا از تو عکس بگیرم. خدا رحمت کند جعفر محدث، پیکر مطهر شهدا را حمل می کرد.روز بعدش با جعفر محدث رفتیم بیمارستان امام تا پیکر مطهر شهدا را ببریم. رفتیم سردخانه. به محض اینکه صورت شهید را باز کردند احساس کردم ساختمان دور سرم چرخید.پرسیدند چی شده؟ وقتی به خودم آمدم از شدت ناراحتی قلبم درد می کرد گفتم پریروز از عبدالله عکس گرفتم، امروز هم از چهره اش در سردخانه عکس گرفتم.الان هر دو عکس را در مغازه نصب کردم.
۱۰ سال چشم انتظاری
آقای جباری پور حرف هایش را با یاد و خاطره برادر شهیدش ادامه داد: برادرم جعفر در ۱۳ سالگی به جبهه رفت، شناسنامه اش را یک سال بزرگتر کرده و کپی آن را به اعزام نیرو داده و به جبهه رفته بود.من این موضوع را بعدها وقتی در مغازه بوده و مدارک ها را مرتب می کردم متوجه شدم کپی شناسنامه برادرم جعفر یک سال از شناسنامه اصلی بزرگتر است.برادرم چند بار به منطقه عملیاتی رفت، همیشه دوربین کنارش بود.بیشتر عکس های جبهه عکس های او بود.آخرین بار با پسردایی ام ، باهم رفته بودند. پسردایی در گردان امام حسین( ع) بود و برادرم در گردان سیدالشهدا.آنها در سال ۱۳۶۳ در عملیات بدر باهم شهید شدند. او بیشتر از هرکسی معنی انتظار را می فهمد.چشم انتظاری برای پیکر مطهر برادرشهیدش. وقتی میخواهد از انتظار پدر و مادر در غم فراق برادرش صحبت کند بغض راه گلویش را می گیرد و با چشمانی اشکبار می گوید: برادرم مفقودالاثر شده بود.هیچ خبری از وضعیت او نداشتیم، شهید، جانباز یا اسیر شده است. پدر، دو سال بعد از شهادت برادرم فوت کرد. پدر در بیمارستان بود. در آخرین لحظات به سمت راست نگاه کرد دید دو برادرم کنارش هستند.به رو به رو نگاه کرد انگار با دستش کسی را صدا می کرد گفتم حاجی چه کسی را صدا می زنی؟ گفت جعفر را صدا می کنم.چشم انتظارش هستم. مادر ماند و سالها چشم انتظاری تا در نهایت ۱۰ سال گذشت و در سال ۷۳ پلاک و چند تکه استخوان از جعفر رسید و دل مادر آرام گرفت، دیگر چشم به راه نبود. هر هفته به مزار جعفر میرفت و با او صحبت میکرد تا اینکه ۱۰ سال بعد مادر در سالگرد فوت حضرت امام خمینی (ره) به رحمت خدا رفت.
۷۵۰ ساعت مکالمات بی سیم
حاج کاظم در ۱۵ سالگی به جبهه رفت و ۶۰ ماه به عنوان بی سیم چی در ۱۵ عملیات هشت سال دفاع مقدس در مناطق عملیاتی حضور داشت و ۱۴ بار زخمی شده است.حتی زخمی شدن ها نیز نتوانست مانع از حضور او در جبهه شود.رزمنده هشت سال دفاع مقدس با اشاره به داشتن آرشیو مکالمات فرماندهان ادامه داد: بیسیم چی بودم و ۷۵۰ ساعت مکالمات بی سیم فرماندهان را در اختیار دارم.حتی وقتی هادی حجازی فر کارگردان برای کارهای مقدماتی ساخت فیلم شهید آقا مهدی باکری( موقعیت مهدی) به تبریز آمده بود گفتم ۷۵۰ ساعت مکالمات بی سیم دارم که به راحتی می تواند نصف فیلم شما را پر کند.
رزمندگان کم سن و سال
چرا تعدادی از نوجوانان با سن و سال کوچک به جبهه رفتند؟ سوالی بود که توسط یکی از خبرنگاران پرسیده شد.آقای حیدرنیا فتحآبادی در پاسخ به این سوال گفت: در رشد فکری نوجوانان و جوانان عنصر خانواده خیلی مهم است. فرهنگ و هدفگذاری فرهنگی و انتقال آن به اعضای خانواده رکن اصلی است. نوجوانانی که با سن کم به جبهه رفتند پرورش یافته مکتب ایدئولوژی بودند و رشد فکری آنها خیلی بیشتر از رشد جسمی بود. اگر فکر رشد یافته نباشد نمی توان او را به زور به جبهه برد.وی افزود: ایجاد شبهه در طول تاریخ در تخصص یهود است.آنها از صدر اسلام تا کنون شبهه افکنی می کنند.حاج کاظم احمدنژاد هم در پاسخ به این سوال به دو عامل اصلی اشاره کرد و گفت: در این موضوع نقش حضرت امام راحل و اعتماد و اطمینان به جوانان و در مرحله بعدی نقش مادران خیلی چشمگیر بود.برادر من در ۶ ماه اول جنگ شهید شد. مادرم مرا بلند کرد و گفت: سلاح برادرت را برنمی داری.مادران پرورش دهنده نسلها هستند و در هشت سال دفاع مقدس اگر حمایت و پشتیبانی مادران و همسران از رزمندگان نبود قطعا ما به پیشرفت های بزرگ دست پیدا نمی کردیم.در پایان برنامه پاسداشت و گرامیداشت پدران و مادران شهدا، ایثارگران و آخرین بازماندگان هشت سال دفاع مقدس، پرهیز از جزیرهای کار کردن نهادهای فرهنگی، پرهیز از تنگ نظری مسؤولان، حفظ و نگهداری آثار شهدا، عکس و اعلامیه و وصیت نامه شهدا و آرشیو موجود جامعه ایثارگران از جمله مطالبات و خواسته های رزمندگان پیشکسوت هشت سال دفاع مقدس است.
true
true
false
true















