- ۲۱ مهر ۱۴۰۳ ساعت 13:12
- اخبار استان , اخبار میانه , گزارش
- کد خبر 144797
- 102 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
true
true
true
true
true
true
true
سایز متن /
🖨 نسخه چاپی
true

بخشهایی از عملیات بیتالمقدس۳ از تلویزیون پخش میشد همهجا را بمباران کردند. احساس کردم گلولهای به قلبم اصابت کرد. با صدای بلند گفتم رسول شهید شد.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: در محله عباسی کوچه سربالایی را نفسنفس زنان بالا میرفتم که وسط محله نگاهم در یک مغازه بقالی نُقلی روی دو عدد قاب عکس سیاهوسفید بالای قفسه قفل شد. از همان بقالیهای قدیمی با قفسهبندی آلومینیومی که در طبقههایش هم خوراکی میتوانستی پیدا کنی و هم لوازمخانگی ریزودرشت که بهسختی در قفسهها جا خوش کرده بودند.با خود میگویم نکند آدرسی که دنبالش هستم همینجاست. دوباره نشانی را مرور میکنم. درست آمدهام.در مغازه را بهآرامی باز میکنم. سلام حاجآقاسلام دخترم، بیا تو.مثلاینکه اهل این محل نیستی!نه نیستم، میخواهم بروم منزل شهید…تا اسم شهید را میشنود” دخترم پس بگو مهمان پسرم هستی”.
من که هنوز اسم شهید را نگفتم از کجا فهمید و چند تا سؤال دیگر ذهنم را مشغول میکند.بله حاجآقا با مادر شهید رسول ِچلانی قرار دیدار دارم. شما هم پدرش هستید؟ بله چه سعادتی نصیب من میشود. هم صحبتی با پدر و مادر شهید.دخترم این مغازه من روزهای تاریخی زیادی به خود دیده است، ما ۷۰ساله در این محلهایم.عکس پسرم را آن بالا میبینی، هر چند زمان زیادی از روزی که آن عکس را بالای قفسه زدم میگذرد ولی همیشه برای من تازه است.انگار همین دیروز بود.حاجآقا کلید را در قفل چرخانده و در خانه را باز میکند.
حاجخانم بیا پسرت دوباره مهمان دارد. دخترم بفرما. بفرماوارد خانه میشویم. نرگس خاتون محمدی مادر شهید رسول چلانی با چادر گلدار زیبایی که به سر دارد به استقبالم آمده و مادرانه مرا به آغوش میگیرد.” دخترم خیلی خوش آمدی، مهمانان پسرم را خیلی دوست دارم. میآیند و میروند و دلم با دیدنشان آرام میشود.”هر لحظه که میگذرد دلتنگی مادرانه او بیشتر و بیشتر میشود. این مادر مهربان که حالا غبار پیری بر چهرهاش نشسته و جسمش ناتوان شده روزی یکی از بانوان فعال در پشتیبانی از رزمندگان در جبهههای جنگ در مسجد المهدی خیابان عباسی بود. از مادرانههایش تعریف میکند اینکه پسر دلبندش پابهپای او در دفاع از این آبوخاک در صحنه بود تا روزی که میخواست عازم جبهه شود. ” پسرم ۱۲ سال داشت و در پایگاه بسیج مسجد المهدی عضو فعال بود.با دوستانش در پایگاه به دعای کمیل میرفتند، در برگزاری برنامههای فرهنگی خیلی فعال بود.چند بار به پدرش گفت پر جان بیا و در مسجد رضایت بده من به جبهه بروم. سنش کم بود و مسئولان مربوطه اجازه نمیدادند به جبهه برود.
مادر برایم نماز حاجت بخوان
وقتی دید نمیتواند آنها را راضی کند دست به کار شد و شناسنامهاش را دستکاری کرد و شد ۱۴ساله به خیالم آن روزها خیلی از نوجوانان این کار را میکردند.وقتی ۱۴ساله شد این بار مسئولان رضایتنامه پدرش را قبول کردند.خوابهای مادرانه او هم شیرین و دلچسب است آنجا که میگوید: یک شبخواب دیدم پسرم به خانه آمد به من گفت مادر من حاجتی دارم برایم نماز حاجت بخوان.
مادر آرامآرام زیر لب نجوا میکند” رسول عزیز من ، رسول عزیز من، از ۱۲ تا ۱۹ سالگی هشت سال در جبهه بود.در یکی از عملیات ها شیمیایی شد و سرانجام در عملیات بیتالمقدس ۳ در منطقه ماموت روح پاکش آسمانی شد و به دوستان شهیدش پیوست.مادر که با پسرش نجوا میکند خواهر این شهید عزیز هم به جمع ما اضافه میشود.چشم میگردانم، روی لبه پنجره یادبود شهید که از طرف ستاد برگزاری کنگره ۱۰ هزار شهید استان به این خانواده اهداء شده جلوی گلدان شمعدانی قرار دارد. روی میز تصویر شهید بر صفحه داخلی بشقاب نقش بسته و زیبایی آن را بیشتر کرده است.مادر قاب عکس دردانه شهیدش را کناردستش گذاشته و هر بار که میخواهد حرفی بزند قاب عکس را به دست میگیرد. انگار تمام حرفهایش را برای پسرش تعریف میکند و آخر همه دلتنگیهای مادرانهاش به عزیزم ختم میشود آن هم با قطره اشکهایی که همچون مروارید بر گونههایش سرازیر میشود.
سولدوز چِلانی پدر شهید به احترام مادر آرام و بیصدا نشسته است وقتی از او میخواهم از پسرش تعریف کند از مرخصی نیامدنهایش میگوید” چهار، پنج ماه به مرخصی نمیآمد، هر وقت هم میآمد فقط به من میگفت بابا اجازه بده دوباره به جبهه بروم.آن سالها همه رزمندگان این روحیه را داشتند.دیربهدیر به مرخصی میآمدند.سعی میکردند تلفنی از حال خانواده خود باخبر شوند.آن سالها در این محله فقط ما تلفن داشتیم رزمندهها از جبهه زنگ میزدند میرفتم پدر و مادرها را صدا میزدم تا بیایند و با پسرشان در جبهه حرف بزنند. چه حال و هوایی داشتیم آن روزها. یکرنگیها و صداقتها حرف اول میزد.
ننه ن اولسین بالا
چطور از شهادت رسول آقا باخبر شدید؟ چشم در چشم هم میدوزند و مادر با چشمانی که به اشک نشسته سکوت را میشکند” طی هشت سال دفاع مقدس هر هفته روزهای دوشنبه و پنجشنبه در تبریز به تشییع شهدا میرفتیم. وقتی پیکر شهدا را میدیدم همیشه میگفتم ” ننه ن اولسین بالا” ( مادرت بمیرد). سه هفته بود رسول عزیزم شهید شده بود و ما بیخبر بودیم، دوستانش را در محله میدیدم باهم حرف میزنند ولی نمیتوانستند حرفی به من و پدرش بزنند.یک شب پسرم را در خواب دیدم، کیف سربازی روی دوشش بود.گفتم رسول تو نمیگویی من نگرانت میشوم.رو کرد به من و با حالی عجیب گفت مادر هر وقت شهدا را میآوردند تو میگفتی “ننه ن اولسین بالا” وقتی این حرف را از رسول شنیدم مطمئن شدم پسرم شهید شده.
رو میکنم به پدر و از نگاهکردنم حرف دلم را میخواند که منتظر حرفهایش هستم.“عملیات بیتالمقدس ۳ در ۲۴ اسفند سال ۱۳۶۶ آغاز شد. روز بعد یعنی ۲۵ اسفندماه بخشهایی از عملیات در تلویزیون پخش میشد من به عملیات نگاه میکردم یکلحظه صدای بمباران، تیر و تفنگ و گلوله با صدای بلند همهجا را گرفت. آن لحظه احساس کردم گلوله ای به قلبم اصابت کرد.با صدای بلند مادرش را صدا کردم و گفتم رسول تیر خورد.دیگر تا سه هفته بعد هیچ خبری از او نداشتیم تا اینکه در ۱۴ فروردین سال ۱۳۶۷ پیکر مطهرش را آورده و گفتند روز ۲۵ اسفند در عملیات بیتالمقدس ۳ در منطقه ماووت شهید شده است. یعنی دقیقاً همان روزی که تلویزیون را نگاه می کردم.بعد از اینکه من احساس کردم در آن روز تیر خورد تا سه روز ناراحت بودم. در تمام مدت با پسرم حرف میزدم. یک شبخواب دیدم در را باز کرد و به خانه آمد.گفتم پسرم کجایی؟ گفت بابا به خدا من همیشه کنارت هستم.عکس پسرم را در مغازه نصب کردم برای اینکه او همیشه و هر لحظه با من است.
دلتنگی عصر جمعه
مادر نگاهم میکند مثلاینکه مطلبی به یادش آمده، درحالیکه چای و خرما تعارفم میکند” دخترم خیلی وقتها دلم برای پسرم تنگ میشود. ولی روزهای جمعه پسرم را میبینم.هر هفته عصر روز جمعه یک مداحی برای امامزمان ( عج) از شبکه استانی سهند پخش میشود. یک قسمت از تصویری که روی این مداحی نشان میدهند دسته عزاداری رزمندگان در جبهه است. در این دسته عزاداری پسرم رسول هم هست. هر هفته جمعه بیصبرانه منتظر میشوم تا این مداحی پخش شود تا پسرم را ببینم. پسرم در وصیتنامه اش هم توصیه کرده بود بعد از من زینب گونه رفتار کنید و پیام شهدا را به همه برسانید. پسرم این شعر را همیشه میخواند البته دو مصرع آخر را کمی تغییر داده بود. عید است و دلم خانه ویرانه، بیااین خانه تکاندیم ز بیگانه، بیا۱۹ سال است تمام مهمانت بودم حالا تو هم یکبار به مهمانی این خانه بیا
به جبهه می روم تا خواهرم نترسد
خواهر شهید رسول چلانی هم کنار مادر نشسته و خاطرهای از برادرش تعریف میکند” برادرم چند روزی به مرخصی آمده بود، جنگندههای بعثی تبریز را بمباران کردند.من خیلی ترسیدم. از شدت ترس من، برادرم بدون اینکه مرخصیاش تمام شود به جبهه برگشت. میگفت ” من در جبهه اصلاً از توپ و تانک نمیترسم ولی اینجا خواهرم بهشدت میترسد.من از دیدن ترس او باید به جبهه بروم و با دشمن بعثی بجنگم تا خواهران ما در خانههایشان نترسند.”
عکس سه نفره قشنگ تره
از آنها اجازه میخواهم عکس بگیرم. قاب عکس عزیزشان را دونفری به دست میگیرند” دخترم عکس سهنفری مان قشنگتر است” بله حتماً اینطوری قشنگی.عکس زیبای آنها در قاب تصویر ماندگار میشود. صدای ملکوتی اذان مغرب و عشاء از گلدستههای مسجد محله فضا را عطرآگین یاد خدا میکند و آنها قد قامت میبندند برای نجوای عاشقانه با معبود. برای همیشه صدای مادر در گوشم میپیچد” دخترم عاقبتبهخیر شوی، سلام ما را به جوانان برسان و بگو شهدا را فراموش نکنید و همیشه از مظلومیت شهدا بنویسید.”
true
true
false
true















