×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۱۶ خرداد - ۱۴۰۵   - ساعت: ۰۱:۰۴
it is true
true
true
راز تانک وسط شهر سوسنگرد

در وسط شهر سوسنگرد تانکی خودنمایی می‌کند که در عملیات آزادسازی سوسنگرد بسیاری از جوانان رشید این سرزمین را پرپر می‌کرد.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: اگر گذرتان به شهر مقاوم سوسنگرد افتاده باشد حتماً در وسط شهر تانکی را دیده‌اید که نماد زمین‌گیر شدن متجاوزین بعثی صدام و مقاومت مردمی شهر است.تا حالا از خود پرسیده‌اید این تانک را چه کسی منهدم کرده و داستان شکار این تانک چطور بوده است؟ این تانک توسط یکی از دلاورمردان ارتش از خطه تبریز قهرمان شکار شده تا مانع از پیشروی بیشتر دشمن به سوسنگرد شود.در آستانه عملیات آزادسازی سوسنگرد ما بانوان خبرنگار تبریزی دل دادیم به روایت شکار تانک بعثی از زبان حسنعلی ابراهیمی سعید جانباز هشت سال دفاع مقدس، سروان بازنشسته ارتش جمهوری اسلامی ایران.
وقتی با آقای حسنعلی ابراهیمی سعید تماس می‌گیرم تا ما را مهمان روایت عملیات آزادی سوسنگرد و شکار تانک کند باکمال‌میل قبول کرد، چرا که معتقد است حوادث جنگ ایران و عراق باید سینه‌به‌سینه به جوانان منتقل شود.هنوز چند دقیقه‌ای به ساعت شروع دورهمی رسانه‌ای و روایتگری عملیات حصر سوسنگرد مانده بود که خودش را به جلسه رساند و با خنده‌ای که بر لب داشت گفت من همیشه سر موقع می‌رسم.از اینکه در جمع بانوان خبرنگاری که جویای حقیقت هستند حاضر شده احساس خوشحالی می‌کند و می‌گوید که دعوت از من برای نوشتن در مورد عملیات آزادسازی سوسنگرد نشان می‌دهد هنوز جوانان تشنه شنیدن هشت سال دفاع مقدس هستند.
سروان بازنشسته ارتش قبل از اینکه عملیات آزادسازی سوسنگرد را روایت کند فلش بک می‌زند به گذشته.۱۸ آبان‌ماه سال ۱۳۵۵ در ارتش استخدام شده و از آن سال تا بازنشستگی در تهران، شیراز، اهواز و تبریز خدمت کرده است. او از همان ثانیه‌های نخست آغاز جنگ تحمیلی تا پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در خط مقدم جبهه هشت سال دفاع مقدس حضور مداوم داشته است. حسنعلی ابراهیمی سعید، یک ارتشی وطن‌دوست است و آن چیزی که او را از سایر رزمندگان هشت سال دفاع مقدس متمایز می‌کند، تخصص او در شکار تانک‌های دشمن است به‌طوری که او “شکارچی تانک‌های بعثی عراقی” لقب گرفته است.
روایت جنگ را از زبان خودش در ادامه می‌خوانیم:وقتی انقلاب پیروز شد دوره آموزشی سلاح‌های سنگین پیاده‌ نظامم را طی می‌کردم که عبارت بود از موشک تاو، موشک دراگون، تفنگ ۵۷، تفنگ ۱۰۶ میلی‌متری، تفنگ آرپی‌جی ۷ و تیربار.پس از پایان دوره به اهواز منتقل شده و به‌ عنوان تیرانداز موشک تاو و فرمانده قبضه موشک ضد زره تاو سازماندهی شدم.در آن زمان در لشکر۹۲ زرهی اهواز که متعلق به خوزستان بود در گردان۲۸۳ سوار زرهی خدمت می‌کردم، یگان‌های این لشکر سرزمینی است، زمانی که اتفاقی در منطقه می‌افتد باید در آنجا حضور داشته باشد.
اولین سوال، چطور از حمله عراق به ایران مطلع شدید؟ ما در منطقه فکه روبه‌روی پاسگاه صدام و رودخانه «دویرج» در مرز مستقر بودیم و از آن جایی که یگان‌های عراق مانورهای نظامی در خاک خود انجام می‌دادند و پروازهای شناسایی عراق بر بالای سرما صورت می‌گرفت، نشان از طرح‌ریزی برای عملیات بود و ما می‌دانستیم عراق قصد حمله به ایران را دارد.  از همان ثانیه‌های اول شروع جنگ ما در مرز بودیم. پس از ۴۸ساعت ما در میان عراقی‌ها بودیم یعنی عراقی‌ها وارد منطقه شده بودند، پس از ۴۸ساعت خود را به مقر یگان که در منطقه «دشت عباس، عین خوش و فکه»مستقر بود رساندیم، وضعیت این منطقه به‌گونه‌ای بود که ما بالاتر از دشمن قرار داشتیم و درگیری شدیدی بین نیروهای ایرانی و عراقی در این منطقه شروع شد و نخستین تانک را نیز در این منطقه منهدم کردم.

مقاومت ۳ نفره

مقاومت سه نفره در مقابل چهار لشگر تقویت شده عراقی روایت دلدادگی ارتشیان شجاع به ایران اسلامی است که آقای ابراهیمی سعید در مورد این ایستادگی و رشادت تعریف کرد، هفتم مهرماه سال ۱۳۵۹ نخستین روزهای حمله ارتش عراق به خاک ایران بود، عراق با اتخاذ تاکتیک عملیاتی جدید اقدام کرد تااز پل «جسر نادری» عبور کند اگر این اتفاق می‌افتاد، خوزستان به طور کامل از خاک ایران جدا می‌شد.سه نفر در یک سمت پل برابر چهار لشگر تقویت شده عراق ایستاده بودیم، دوستم ابوالفضل رجبی شمیرانی شهید شده بود و تنها دو نفر ماندیم من و مختار کوشکی.

حصر سوسنگرد باید شکسته شود

آنجا سرهنگ شهبازی فرمانده ما بود و آشنایی کاملی با من داشت و از آنجایی که من از فرمان بنی‌صدر مبنی بر عقب‌نشینی مخالفت کرده و با صراحت با بنی‌صدر حرف زده بودم فرمانده به من لطف داشت. یک روز به من دستور داد با چند نفر از دوستان از یگان جدا شده و خودمان را به تیپ دو دزفول در منطقه عمومی اهواز معرفی کنیم. ما هم همین کار را کردیم و در منطقه عمومی اهواز به سمت حمیدیه در پادگان دغاغله اهواز سازماندهی شده و مستقر شدیم.یک روز بعد از سازماندهی و مستقر شدن فرمانده لشگر ۹۲ زرهی با فرمانده تیپ برای نیروها سخنرانی کوتاهی کردند. فرمانده لشگر ۹۲ زرهی دست نوشته ای در دستش بود که از روی آن جمله ای برای ما خواند «حصر سوسنگرد باید شکسته شود».

باید جانمان فدا شود

وقتی فرمانده از کلمه باید استفاده می کند برای ما نظامی‌ها به معنای «جانمان را فدا کردن» است. فرمانده اعلام کرد این دستور را حضرت امام خمینی ( ره) صادر کرده است. در نهایت ما متوجه شدیم رهبر معظم انقلاب که آن زمان در شورای عالی دفاع نماینده حضرت امام بود این متن را برای فرمانده لشگر ۹۲ زرهی اهواز نوشته و دستور داده بودند حصر سوسنگرد باید شکسته شود.حرف‌هایش که به اینجا می‌رسد چند ثانیه‌ای مکث می‌کند، چشم هایش را می بندد. آن روز را در ذهنش بازنمایی می کند و ادامه می‌دهد که روز عجیبی بود، همه در تلاش و تقلا بودند آقایان خامنه ای، سلیمی، فرمانده سپاه، فرمانده لشگر نگران و مضطرب بودند نکند اطاعت امر رهبر با مشکل مواجه شود. مرتب به خط مقدم می رفتند و می آمدند و شرایط را بررسی می کردند.انگار عراق دوست نداشت شهری به اسم سوسنگرد روی نقشه باشد، حملات شدیدی علیه شهر صورت می‌گرفت و توپخانه‌های عراقی پنج تا پنج تا می‌زدند که ایرانی‌ها اصطلاحا به آنها خمسه خمسه می‌گفتند.

راز تانک وسط سوسنگرد

عصر هوا گرگ و میش بود فرمانده تیپ دستورات خاصی به من داد و گفت هدف اولت تانک باشد با لودر، بولدوزر و خودروها کار نداریم.شب عملیات فرا رسید کمی استراحت کردیم و بعد برای عملیات آرایش جنگی گرفتیم. در نوک پیکان عملیات بچه های دکتر چمران و تعداد زیادی از پیاده نظام ارتش بودند که درگیری وحشتناکی پیش آمد، جنگ تن به تن شد و نیروهای ما روزگار عراقی‌ها را سیاه کردند.در سپیده دم صبح کار من شروع شد. همان دقایق اولیه پنج دستگاه تانک را منفجر کردم. چهار دستگاه تانک در حالت هجوم به ایران بود که مورد هدف قرار دادم ولی انهدام یک تانک که الان در وسط سوسنگرد و نماد زمین گیر شدن ارتش بعثی است حکایت دارد.چهار تانک را منهدم کردم. دیدم یکی از تانک‌ها پشت دیواری موضع گرفته، گاهی از پشت دیوار بیرون می آید شلیک کرده و دوباره پشت دیوار می رود و به این ترتیب بسیاری از نیروهای ما پرپر می شوند. یک راننده داشتم که بچه مشهد بود بهش گفتم هر چه سریع‌تر در جایی که می‌گویم برو مستقر شو و اصلا هم توقف نکن. این دوستانی که مهمات برای من می‌آوردند تانک‌ها را به من نشان می‌دادند و می‌گفتند تانک‌ها نزدیک تر می‌شوند این‌ها را بزن ولی من می‌گفتم نه.این‌ها را نمی‌زنم در کمین تانک دیگری هستم. این تانک با بقیه فرق می‌کند. رفتم یک جایی موضع گرفتم که دقیقا روبه روی آن تانک بود. وقتی تانک حرکت می‌کند دود غلیظی بیرون می‌آید. از روبه رو نگاه می‌کردم وقتی دود را دیدم فهمیدم تانک می‌خواهد حرکت کند موشک را مسلح کردم، لحظه‌ای که آمد حرکت کند موشک را رها کردم به محض اینکه از پشت دیوار بیرون آمد برجک تانک منهدم شد تانک دیگر جان نداشت و مرده بود. این لحظه شیرین لحظه برای من در هشت سال دفاع مقدس بود.
الان این تانک به عنوان نماد جبهه و جنگ در وسط شهر سوسنگرد به یادگار مانده است.یک زمانی ارتش تصمیم گرفته بود یک بیوگرافی از من بر روی تانک نصب کند که سستی و اهمال کاری‌ها این فرصت را نداد و من هم اصراری بر این کار ندارم، چرا که کار ما برای رضای خدا بود.

ما بچه‌های تبریزیم

۲۶ آبان سال ۱۳۵۹ با رشادت و جانفشانی همه نیروها سوسنگرد آزاد شد و دشمن شکست را پذیرفت.در این عملیات تعداد کمی هم از برادران سپاه در تیپ دو سازماندهی شده بودند.وقتی وارد شهر شدیم دیدم تعدادی از رزمنده ها به استقبال ما آمدند.این رزمنده‌ها در داخل شهر سوسنگرد مقاومت کرده و مانع از سقوط شهر شده بودند. جلوتر که آمدند دیدم ترکی آذری صحبت می کنند. پرسیدم شما از کجا آمده اید؟ گفتند ما بچه های تبریز هستیم. با هم دست دادیم و رو بوسی کردیم و اشک شوق ریختیم.وقتی این کلمات را بر زبان می آورد بغض می کند و چشمانش بارانی می شود. چشم هایی که آن روز اشک شوق ریخته بود امروز هم مجالی می خواست برای گریستن.
بعد از کمی مکث حرف هایش را اینگونه ادامه می دهد، رفتم تانک را نگاه کردم چهار نفر داخل تانک سوخته بودند و دو نفر هم بیرون تانک بر اثر اصابت موشک مرده بودند. جمعا ۶ نفر تلفات داشتند. ظاهرا آن دو نفر نشانه می دادند که کجا را بزنند و تانک هم همان منطقه را می‌زد.

این منو به کشتن میده

حضور شهید علی تجلایی در عملیات حصر سوسنگرد سوال یکی دیگر از خبرنگاران بود که سروان ابراهیمی سعید با ذکر خاطره ای در این زمینه گفت: ما موضع گرفتیم برای دفاع از سوسنگرد دوباره فرمانده مرا صدا کرد و گفت صبرکن کارت دارم.در این لحظه جوانی از من در رابطه با موشک تاو سوالاتی پرسید من هم جواب دادم.سرهنگ سلیمی فرمانده تیپ آمد و در حالی که به علی تجلایی اشاره می کرد گفت این برادران هم تحت امر ما هستند.هر چه این برادر گفت انجام بده، هر کجا رفتی با خودت ببر و هر کجا رفت بااو برو. من یه نگاهی به آن جوان کرده و به فرمانده گفتم اینکه بچه است. این منو می بره به کشتن میده‌. ، منو دست این می‌سپارید؟ فرمانده هم گفت بله. البته این جوان کم کسی نیست. اسمش علی تجلایی است. فرمانده افرادی که از تیپ عاشورا آمده‌اند. گفتم خب پس فرمانده است و آموزش‌های خاصی دیده قبول کردم.
علی تجلایی، جوانی چهارشانه و خنده‌رو بود.شاید دو سه سالی از من بزرگتر بود اما از نظر جثه تقریبا هم‌اندازه بودیم ولی من به خاطر کارهایی که می‌کردم و هیچ‌کس نمی‌توانست انجام دهد غرور کاذبی داشتم و این مغرور بودن مرا بزرگ نشان می‌داد. سه روز در کنار علی تجلایی شکارهای خوبی کردم ولی شکار تانک نبود لودر، بلدوزر، نفربر و ماشین فرماندهی بود.علی تجلایی شخصیت خاص خودش را داشت.وقتی ما سه نفر غذا می خوردیم تا من دست به کاسه نمی بردم این دو نفر دست به غذا نمی زدند. همیشه منتظر من بودند. چند بار هم تلاش کردند هنگام نمازخواندن من جلو بایستم ولی من قبول نکردم.علی تجلایی و دوستش همدیگر را داداش صدا می کردند، من هم داداش سوم آنها شده بودم. در همان روزی که عملیات شده بود با همدیگر به یک مدرسه رفتیم.مدرسه پر از افراد زخمی، زن و کودک، پیرمرد و پیرزن بودند.اصلا وضعیت خوب و مناسبی نداشتند.پزشک یا پرستار هیچ‌کس نبود. پزشکیارها را اول از همه شهید کرده بودند.ذصدای ناله و درد کشیدن و ضجه زدن همه فضای مدرسه را پر کرده بود. آنجا دیدم یک تشک از پشم گوسفند است. چند نفر خانم پشم گوسفند را از گوشه تشک در تکه‌های کوچک درآورده و آتش می‌زدند وقتی می سوخت و کاملا سیاه می شد می ریختند داخل پارچه و بعد روی زخم مجروحین الک می‌کردند، می گفتند جلوی خون‌ریزی رخم را می‌گیرد.سه روز با شهید علی تجلایی باهم بودیم.او و دوستش همیشه با موتور در منطقه رفت و آمد می کردند.یک روز به من گفت، عراق برای ضدحمله آماده می شود عراق تعدادی تانک آورده که برجک تانک بیرون است و دیده می شود.ما می رویم شناسایی کنیم تو هم فردا صبح زود اول وقت آنها را بزن. گفتم چشم،این تانک ها برای من بهترین خوراک بود.
متاسفانه باخبر شدیم در حین برگشت از شناسایی در اثر اصابت خمپاره شصت دشمن هر دو عزیز ترکش خورده زخمی شده و به بیمارستان منتقل شدند و من علیرغم میل باطنی دیگر نتونستم با آنها همکاری کنم. ما همچنان در منطقه بودیم و دفاع از سوسنگرد را انجام می‌دادیم.
راز تانک وسط شهر سوسنگرد

۱۱۰ ماه حضور در جبهه

دومین سوال،چند ماه در جبهه‌های نبرد حضور داشتید؟من ۱۱۰ ماه در جبهه بودم. در تمامی عملیات‌ها به جز فتح‌المبین در خط مقدم بودم.اولین‌بار بود که یک گوشه از پاره تن ایران عزیزمان از دشمن بازپس گرفته می شد. از اینکه در آزادسازی سوسنگرد نقش داشتم افتخار می‌کنم. افتخار دوم برای این است که سه روز در خدمت یکی از جوان‌ترین، پاک‌ترین، رشیدترین و بااخلاق‌ترین فرمانده غیرنظامی بودم که اسمش علی تجلایی بود.
سوال دیگر اینکه در عملیات آزادسازی سوسنگرد چند دستگاه تانک منهدم کردید؟در عملیات آزادسازی سوسنگرد در همان ثانیه‌های اول پنج دستگاه تانک، یک دستگاه لودر زدم همچنین یک دستگاه جیپ فرماندهی «او آز روسی» زدم که می‌گفتند جیپ فرمانده عملیات دشمن بود یا جیپ رئیس ستادشون بود. علاوه‌برآن ۶ دستگاه نفربرpmp1 زدم. نفربرpmp1 یکی از قوی‌ترین و مجهزترین نفربرهای دنیاست چون توپ، موشک و یک تیربار در جلو دارد و حدود ۹ تا هم جای تیربار دارد که اگر فرد داخل آن برود می‌تواند با تیربار بزند. بعد هم بیش از هفت‌دستگاه خودروهای سنگین مثل کامیون “زیل روسی” و مهمات برقی دشمن را زدم.
تعداد شکارهای شما در هشت سال دفاع مقدس چقدر بود؟وقتی در سپاه مأمور بودم و تانک‌ها را می‌زدم هیچ‌وقت به نام ما ارتشی‌ها ثبت و ضبط نشدند. آنطور که در پرونده من نوشته شده ۶۵ دستگاه تانک بود (البته که خودم می‌دانم بیشتر از این تعداد است) و تعداد بی‌شماری خودرو سبک‌وسنگین، لودر و بولدوزر است.  ابراهیمی سعید، خاطرات بسیار زیادی از هشت سال دفاع مقدس در سینه دارد، می‌خواهیم یکی از آن خاطرات به‌یادماندنی را تعریف کند.
در عملیات بیت‌المقدس برای آزادسازی خرمشهر جاده اهواز – خرمشهر بین نیروهای ایرانی و عراقی سه بار دست‌به‌دست شد.شناسایی منطقه بر عهده ما بود. من و دوستانم چندین بار برای شناسایی مسیر عملیات تا جاده اهواز – خرمشهر رفته بودیم.عملیات شروع شد و دشمن هم برنامه و طراحی خاص خودش را داشت.آنها سنگرهای مناسبی داشتند و تانک های ما را می‌زدند و پیاده‌نظام ما را شهید می‌کردند. ما هم باسرسختی پیشروی می‌کردیم و کم‌کم آنها دستشان را بالا می‌بردند.حالا شما فرض کنید شب ۱۰۰ نفر دشمن تسلیم شده و دستشان را بالا بردند.همه جای منطقه اسلحه، نارنجک و مهمات ریخته و باید این ۱۰۰ نفر را کنترل می‌کردیم تا دست به اسلحه نبرند.برای کنترل کردن این وضعیت حداقل باید ۵۰۰ نفر نیرو داشته باشیم. اینجا لازم است یک شکرگزاری از خدا داشته باشیم که به رزمندگان ایرانی یک ابهت دل بخشیده بود که ما هیچ‌ وقت عقیده‌مان را زیر پا نگذاشتیم به اسیران دشمن بی‌احترامی نکردیم چه برسد به اینکه پرخاشگری کرده یا کار نادرستی انجام دهیم. آنها را سالم به عقب برمی‌گرداندیم.ما از منطقه دارخوین حمله کرده و ۱۷ کیلومتر در جاده اهواز-خرمشهر پیاده‌روی کرده بودیم. خلاصه اینکه به جاده اهواز- خرمشهر رسیدیم و این جاده را از دست دشمن آزاد کردیم. دوباره عراق ضد حمله کرد و جاده را از ما پس گرفت.  دوباره ما فشارآوردیم و حجم عملیات ما زیاد شد و عراق عقب‌نشینی کرد. دوباره آنها تلاش مضاعف کردند و آمدند جاده را پس گرفتند.
در همین حال بودیم یک فرماندهی از هوابرد شیراز به نیروها گفت که”بچه ها اگر جاده را گرفتیم که می مانیم اگر نگرفتیم همه ما قتل عام می شویم”.نزدیک صبح بود شکر خدا پس از مقاومت شدید و شکست نیروهای پیاده دشمن جاده را پس گرفتیم.البته از سختی ها و رشادت رزمندگان دیگر رد می شوم که چقدر جانفشانی و شجاعت به خرج دادند.در این عملیات تانک ها را سبک، سنگین می کردم کدام را بزنم از بقیه دوستان هم نظرخواهی می کردم. دیدم یک قسمتی یک تانکpmp2 کمین کرده( عراق این تانک ها را جدیدا از روسیه وارد کرده بود) کنار تانک مهمات بر گازی روسی۶ چرخ بود. دو ، سه نفر هم پایین تانک دیده می شد. یک جیپ ” اوآز روسی” آمد و سه نفر سوار شدند و رفتند.موشک من آماده روی سکو بود و من از دوستان می پرسیدم مهمات را بزنم یا نفربر pmp را؟ آنها هم گفتند نفربر را بزن.دیدم سه نفر به داخل تانک رفتند و تعدادی از آنها پایین تانک بودند. با خودم حساب می کردم طوری تانک را بزنم که از نیروهای پیاده دشمن هم تلفات بگیریم. در همین لحظه یک نفر هم رفت بالای تانک ایستاد باهم شدند چهارنفر. برجک تانک را هدف گرفتم و موشک را رها کردم.برجک از کار افتاد و منهدم شد.دیدم سه نفر دوان دوان به طرف ما آمدند. صدا آمد که می گفت بچه ها نزنید عراقی ها به ما پناهنده می شوند.وقتی آنها نزدیک شدند دیدیم فقط یک لباس زیر به تن دارند و فارسی حرف می زنند و از تیپ تکاوران شیراز هستند.من فکر کردم این افراد نفربر pmp2 را غنیمت گرفته بودند و من نیروهای ایرانی را زدم. از ترس رفتم زیر نفربر خودم قایم شدم.آنها می پرسیدند چه کسی این نفربر را زد؟ یکی از دوستان مرا نشان داد. کنار آنها آمدم و با ترس پرسیدم چند نفر را کشتم؟ گفتند چهار نفر.
یکی از آنها دست‌ مرا بوسید.پرسیدم چرا این کار را می کنی؟ گفت ما هفت نفر از هوابرد شیراز هستیم از جاده رد شده بودیم که دست عراقی ها اسیر شدیم.ماشین آوردند اسرا را بردند چون جایی برای ما نبود منتظر شدند ماشین بعدی بیاید. در این فاصله عراقی ها لباس های ما را درآوردند. کیف هایمان را وارسی کردند. دیدند این دوست ما در جیبش قرآن کوچکی دارد و روی آن عکس حضرت امام خمینی(ره) است.تا عراقی این صحنه را دید به شدت عصبانی شد قرآن را پاره کرد و زمین ریخت و از حرصش با پا قرآن را له کرد.در داخل آن نفربر سه نفر نظامی عراقی بودند که دو نفرشان در دم به هلاکت رسیدند اما این فرد که قرآن را پاره کرد داخل نفر بر آتش گرفته بود و در حالی که نعره‌های وحشتناکی می‌کشید، به هلاکت رسید.این خاطره در عملیات آزادسازی خرمشهر هیچ وقت از یادم نمی‌رود.

قرآن و سلاح در دست

ابراهیمی در حالی که مچ دستش را نشان می دهد که چگونه قران کوچک را در مچ بند جاساز کرده و بعد به دستش می بست ادامه می دهد: حضرت امام فرموده بودند با یک دست قرآن بگیرید و با دست دیگر سلاح برای همین رزمندگان یک جلد قرآن همراه خود داشتند. من نیز همیشه این کار را می‌کردم و هنوز آن قرآن را دارم.سروان بازنشسته ارتش جمهوری اسلامی ایران در پایان صحبت های خود ارتش و سپاه را همچون دم و بازدم برای ایران اسلامی برشمرد و تصریح کرد: اگر ارتش از بین برود ایرانی وجود ندارد و اگر سپاه نباشد بازهم ایرانی وجود ندارد. بنابراین هر دوی آنها باید باشند تا از کیان ایران اسلامی دفاع کنند.باید گفت ۱۱۰ ماه حضور مداوم در خط مقدم جبهه کافی است تا از حسنعلی ابراهیمی‌سعید به عنوان تاریخ شفاهی دفاع مقدس نام ببریم.سینه او پر از حرف‌هایی است ناگفته که اگر روزی تصمیم بگیرد آن را به صورت مکتوب در اختیار آیندگان قرار دهد کتابی می‌شود قطور که ساعت‌ها برای درک کردن آن باید اندیشید.

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false