×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  یکشنبه - ۲۴ خرداد - ۱۴۰۵   - ساعت: ۰۹:۱۶
it is true
true
true
سجده شکر با شنیدن خبر شهادت همسر

همسر شهید محمدرضا امیرخانی، با چشمانی پر از اشک اما دلی آرام، از روزی می‌گوید که شوهرش در نبرد با پهپادهای رژیم صهیونیستی آسمانی شد. او همان روز در بیمارستان، پیشانی بر خاک گذاشت و برای شهادت همسرش سجده شکر به‌جا آورد: «شهادت، مرگ تاجرانه است؛ سودی که تنها عاشقان می‌برند.»
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: کدام عروس و داماد روز جشن عقدشان به‌جای اینکه در تدارک رفتن به آرایشگاه، گل‌آرایی ماشین عروس، خرید دسته‌گل عروس و تهیه بساط عقد و عروسی باشند از صبح تا ظهر می‌روند راهپیمایی و تلفن پشت تلفن زنگ می‌زند و می‌گویند؛ «بابا حالا که مشت محکمی بر دهان استکبار جهانی زدید، اسرائیل را نابود کردید و قدس شریف هم آزاد شد بیائید خانه، ناسلامتی امروز روز عقد شما دو نفر است» و این عروس و داماد هم شانه‌هایشان را بالا بیندازند و بگویند جشن انقلاب مهم‌تر است. از جشن انقلاب که تمام شویم می آئیم به جشن عقد خودمان.
زمزمه‌های خواستگاری آقا محمدرضا که در خانه پیچید و قرار اولین دیدار حضوری هماهنگ شد فرزانه خانم مثل همه دخترهای دم بخت سؤال‌هایش را پشت‌سرهم قطار کرد تا از خواستگارش بپرسد و ببیند او چند مرده حلاج است.اما روز خواستگاری فرزانه خانم یک خط‌قرمز روی تمامی سؤال های خود کشید و گفت برای یک دختر بسیجی که در خط مقدم فعالیت‌های فرهنگی و دفاع از آرمان‌های انقلاب اسلامی است فقط یک سؤال وجود دارد. خط‌قرمز  آقا محمدرضا چیه؟ آیا او هم مثل خودش مدافع آرمان‌های انقلاب و مبانی اسلام است یا  نه؟ آقا محمدرضا هم آب پاکی را روی دستش ریخت و گفت خیالت راحت من یک پاسدارم. از وقتی لباس سبز پاسداری بر تن کردم با خود عهد بستم همیشه و همه‌جا مدافع آرمان‌های انقلاب و اسلام باشم.

عقد و عروسی انقلابی

حرف‌هایشان بوی یکی‌شدن می‌داد.حس زیبای عشق دویده بود در قلبش، در تمتم وجودش. حس می‌کرد آقا محمدرضا را بیشتر از هرکسی دوست دارد. حس خوب زندگی مشترک در سایه اعتقادات دینی و انقلابی بامحبت آقا محمدرضا همه وجودش را پرکرده بود. به همدیگر قول دادند همیشه عاشق هم بمانند با همه بالا و پائین زندگی.وقتی هردو یک هدف و آرمان داشتند تصمیم گرفتند یک روز خاص را برای یکی‌شدن دل‌هایشان انتخاب کنند و چه روزی مبارک‌تر از روز ۲۲ بهمن که روز جشن انقلاب بزرگ ملت ایران بود. یک روز سیاسی و اعتقادی که در حافظه تاریخی ملت ایران برای همیشه ماندگار است.
روز ۲۲ بهمن سال ۱۳۹۲ آنها با تمام دلشان و عشقی که در وجودشان جوانه‌زده بود پای سفره عقد نشستند و به نیت شهدای کربلا ۷۲ سکه بهارآزادی مهریه عروس خانم شد.فرزانه خانم با تمام محبتی  که در دل داشت به آقا محمدرضا بله گفت و شد همسر یک پاسدار.
آنها دست روی دست هم گذاشته و هم قسم شدند در زندگی مشترک پاسدار آرمان و ارزش‌های انقلاب اسلامی باشند و تا پای جان بر سر عهد و پیمان خود باقی بمانند.
فرزانه خانم عباسی که تا ۳۰ خردادماه امسال همسرِ پاسدار بود  از ۳۱ خردادماه یک پسوند به نامش اضافه شده است.همسرِ پاسدارِ شهید محمدرضا امیرخانی. آقا محمدرضا همان‌طور که به فرزانه خانم قول داده بود تا پای جان از کشور و اعتقادش دفاع کرد.وقتی دشمن خبیث، ملعون و کودک کش صهیونیستی به ایران اسلامی حمله کرد آقا محمدرضا به مبارزه با جنگنده‌ها و ریزپرنده های رژیم صهیونیستی پرداخت و تا آخرین قطره خون پای ایران ایستاد و بال در بال ملائک به خیل عظیم شهدا پیوست.
حالا فرزانه خانم که همسر یک پاسدار شهید است با تأسی به حضرت زینب کبری (س) رسالت ایثار، مقاومت و ایستادگی زنان ایران‌زمین را بر دوش می‌کشد و سفیر پایداری و مقاومت است.
به همراه تعدادی از بانوان بسیج رسانه به دیدارش می‌رویم تا روایت ایثار را از زبان او بشنویم.وقتی وارد خانه می‌شویم کوثر چهار‌ساله و طاها ۱۰ساله فرزندان شهید سلام می‌کنند. همسر و مادر شهید هم با استقبال گرم پذیرایمان می‌شوند. همه جای خانه عطر حضور آقا محمدرضا را به مشام می‌رساند.روی میز کوچکی عکس پاسداری شهید همراه با پلاک که از گوشه آن آویزان شده، کلاه، مهر و تسبیح و سردوش های نظامی او قرار داده شده است.  دل می‌دهیم به صحبت‌های فرزانه خانم عباسی که حماسه زینبی او در مراسم تشییع همسر شهیدش در فضای مجازی پر بازدید شده بود از محمدرضای عزیزش روایت می‌کند.
چندثانیه‌ای دفتر خاطرات زندگی را ورق می زند و از بین ویژگی‌های اخلاقی همسرش به حساس‌بودن او به نماز اول وقت و کمک‌کردن در امورات خانه اشاره می‌کند” به نماز اول وقت تحت هر شرایطی خیلی مقید بود. هر وقت می‌خواستیم به مسافرت برویم می‌گفت یا نماز بخوانیم بعد برویم یا برنامه را طوری تنظیم کنیم که نماز اول وقت را در یک مکان مناسبی باشیم.جمعه‌ها معمولاً در خانه بود می‌گفت این یک روز مهمان من هستید و کارهای خانه را انجام می‌داد.هیچ‌وقت سعی نمی‌کرد روی مسائل ریز و بی‌اهمیت دل مرا بشکند و مهم‌تر از این موارد روی اعتقادات ملی، انقلابی و مذهبی هم خیلی مقید بود”.
“دوستان یقین بدانید برادران پاسداری که  شهید می‌شوند یک‌عمر شهید گونه زندگی کرده‌اند. محمدرضا یک‌عمر در مناطق عملیاتی جنوب و غرب کشور دنبال فرصتی برای شهادت بود.وقتی اخبار غزه را می‌شنید جگرش آتش می‌کشید از شدت خشمی که نسبت به اسرائیل داشت نمی‌توانست اخبار غزه را کامل بشنود بلند می‌شد و راه می‌رفت همیشه می‌گفت چرا مرزها برای رفتن و جنگیدن با اسرائیل غاصب باز نمی‌شود تا برویم و کار این غده سرطانی را یک‌سره کنیم.

جایی نمی‌رویم

حملات وحشیانه اسرائیل که در سحرگاه ۲۳ خردادماه شروع شد تعدادی از پاسداران شهید شدند.آقا محمدرضا در هفته اول جنگ فقط دوبار به خانه آمد آن هم چند ساعت و بی‌خبر. نزدیک منطقه مسکونی ما را بمباران کرده بودند به مدت چند ثانیه شیشه‌ها می‌لرزید.همه همسایه‌ها خانه‌ها را تخلیه کرده بودند ولی ما هیچ جا نرفتیم همسایه‌ها گفتند بیائید برویم. گفتم ما هیچ جا نمی‌رویم چون آقا محمدرضا بی‌خبر می‌آمد نمی‌توانستم ببینم او بیاید و ما خانه نباشیم.

آخرین دیدار

حرف‌زدن از آقا محمدرضا دلتنگی‌اش را بیشتر می‌کند” آن روز که برای آخرین بار می‌رفت حرز امام جواد (ع) را به بازویش بستم از زیر قران رد شد. قرآن را به دست کوثر دادم.نیم‌خیز شد آرام‌آرام دوباره از زیر قرآن کوثر رد شد. رفت، دوباره آمد رفت داخل آسانسور فکر کنم ۱۰ بار در آسانسور را باز کرد و به ما نگاه کرد.آخرین دیدارمان خیلی متفاوت بود انگار از ما نگران بود.شاید هم می‌دانست این آخرین دیدارمان است.
همسر شهید والامقام خود را درس‌آموخته مکتب سیدالشهدا اعلام کرده و می‌گوید: ما در مکتب امام حسین(ع) بزرگ شدیم.حضرت سیدالشهدا روز عاشورا به یارانش فرمود دشمن می‌خواهد ما را بین شمشیر و ذلت قرار دهد و حضرت سیدالشهدا گفت؛ «هیهات من الذله» و پیام من به تمام بانوان ایران اسلامی همین جمله مکتب ساز امام حسین (ع) است، «هیهات من الذله» ما مکلف به انجام‌وظیفه‌ایم با نتیجه کار نداریم.

گروه جهادی ۶ ساله

این بانوی باصلابت از ایجاد یک گروه جهادی صحبت می‌کند، ” ۶ سال پیش بود گروه جهادی” رهروان علی(ع)” را به کمک دوستان و آشنایان که به هیچ نهادی وابسته نیست تشکیل دادیم.همه کارهای مربوط به این گروه جهادی در همین خانه انجام می‌شد از بسته‌بندی تا نوشتن فهرست و توزیع. وقتی به خانه‌ای در محلات محروم می‌رفتیم با دیدن اوضاع نامناسب خانه خیلی ناراحت می‌شد هر کاری از دستش می‌آمد انجام می‌داد.یک‌بار در هوای سرد پائیز به خانه یک خانم بدسرپرست رفتیم. از چند جای سقف آب می‌چکید ، همان لحظه به دو نفر زنگ زد بیایند و خانه را تعمیر کنند. وقتی شنید این خانم با سشوار برقی بچه‌ها را گرم می‌کند و قبل از غروب آفتاب بچه‌ها را می‌خواباند تا آنها از مادر شام نخواهند دلش به درد آمد.
وقتی می‌خواهد نحوه شهادت همسرش را تعریف کند دلتنگی‌هایش بغض می‌شود ولی نه اینکه بخواهد اشک بریزد، کوثر و طاها خود را پیش مادر می‌رسانند.کوثر در آغوش امن مادر جا می‌گیرد و طاها کنار مادر می‌ایستد.
حرف‌هایش را  ادامه می‌دهد: دشمن خوار و زبون صهیونیستی هیچ‌وقت اشک مرا نمی‌بیند. ما همسران شهدا هیچ‌وقت دشمن‌شاد کن نمی‌شویم.

سجده شکر در بیمارستان

۳۱ خردادماه، برای نماز مغرب و عشاء به مسجد محله رفته بودم. هنوز عطر دعا در فضای مسجد جاری بود که تلفنم زنگ خورد. فائزه، دوستم و هم‌دانشگاهی‌ام، آن‌سوی خط بود. همسر او با همسرم، محمدرضا، همکار بود. سلامش را که پاسخ دادم، بی‌مقدمه گفت: «آبجی، همسر شهید شدی…»دلم ریخت. نفسم بند آمد. تنها چیزی که پرسیدم، با صدایی لرزان، همین بود:«از محمدرضا خبری داری؟»دوستانم مرا به آشپزخانه مسجد بردند، شاید برای اینکه لحظه‌ای آرام شوم. گفتند زخمی شده، اما تک‌وتنها بودم… بلافاصله خودم را به بیمارستان محلاتی رساندم. اما محمدرضا آنجا نبود.در بیمارستان، یکی‌دو نفر از دوستانش را دیدم. نگاهشان پر از بغض و سکوتشان سنگین بود. انگار دلشان نمی‌خواست خبری را به زبان بیاورند. کمی دورتر ایستادند. اما صدایشان زدم و با صلابت گفتم: «کجا می‌روید؟ اگر محمدرضا شهید شده، تازه او گمشده‌اش را پیدا کرده. او خیلی وقت بود که منتظر این لحظه بود…»و آن‌جا، در همان بیمارستان، بی‌اختیار به سجده افتادم؛ سجده شکر.به برادرم و برادرِ محمدرضا زنگ زدم. آمدند و با هم به وادی رحمت رفتیم. غسالخانه… جایی که دیگر تردیدی نمانده بود. صدایش زدم. برای اولین‌بار، پاسخم را نداد. آرام کنار گوشش گفتم:«محمدرضای عزیزم… من ربابم یا شبیه زینب (س)…؟ این چه تکلیفی بود که بر گردن من گذاشتی؟»دری از شهادت گشوده شد و محمدرضای جانِ من به آرزوی دیرینه‌اش رسید؛ آرزویی که در دشت‌های جنوب و غرب کشور، همیشه در تعقیبش بود.یکی از همکاران نزدیکش، پیکرش را از دل معرکه بیرون کشیده بود. آمدنش با خودش بوی معرفت آورده بود. گفتند در حال مقابله با پهپادها و ریزپرنده‌ها بود که ترکش دشمن صهیونیستی، قلب مهربانش را نشانه گرفت.
و چه جایی بهتر از قلبش؟ قلبی که جز حب ولایت و عشق به مردم چیزی در آن نبود. اگر ترکش جای دیگری را هدف گرفته بود، شک می‌کردم…شهادت، مرگ تاجرانه است. مگر ما چقدر عمر داریم که بخواهیم همه‌اش را برای انقلاب صرف کنیم؟ همین عمر کوتاه را باید غنیمت شمرد.شهادت محمدرضای من، مایه افتخار من است. همکارش می‌گفت: «در نبرد با پهپادها، یک قبضه خشاب را کامل خالی کرد. وقتی برای پر کردن خشاب دوم خم شد، ترکش آمد و قلبش را نشانه رفت.»این اگر افتخار نیست، چیست؟ من به خودم می‌بالم. به این‌که همسرم از میدان جنگ نگریخت؛ مردانه ماند، تا آخرین لحظه، تا آخرین قطره خون، و از وطنش دفاع کرد.یکی از همکارانش که خیلی صمیمی بود پیکر او را از معرکه جنگ بیرون آورده بود و آمدن او چه بابرکت بود.آقا محمدرضا در حال جنگ با پهپادها وریز پرنده‌ها بود که ترکش دشمن جنایت‌کار صهیونیستی قلبش را هدف گرفته بود. چون او خیلی خوش‌قلب و مهربان بود. اگر ترکش به قلبش نمی‌خورد شک می‌کردم. جز حب ولی چیزی در دلش نبود.شهادت مرگ تاجرانه است.مگر ما چقدر عمر داریم که بتوانیم همه عمرمان را برای انقلاب صرف کنیم. همین عمر کوتاه را باید غنیمت دانست.شهادت آقا محمدرضا برایم افتخار استیکی از همکاران همسرم تعریف می‌کرد آقا محمدرضا در نبرد با پهپادها یک قبضه خشاب را خالی کرد وقتی می‌خواست خشاب دوم را پر کند ترکش به قلبش اصابت کرد و شهید شد.این به‌غیر از افتخار چه اسمی می‌تواند داشته باشد. من به خودم می‌بالم که همسرم از میدان جنگ فرار نکرده است و تا آخرین قطره خون در دفاع از کشورش مردانه ایستاده است.
مراسم تشییع آقا محمدرضا هم خیلی باشکوه بود.مردمی که برای تشییع آمده بودند به احترام شهدا و عشق شهادت آمده بودند. حالا پوتین و اورکت خونی آقا محمدرضا سند جنایت دشمن صهیونیستی است که برایش به‌ یادگارمانده است.
خانم صفوره جعفری مادر این شهید والامقام هم دلش از شهادت پسر عزیزش به درد آمده است ولی همچنان در راه عقیده و اعتقادش ایستاده و پسرش را فدایی مکتب امام حسین (ع) می‌داند و شهادت را بر زندگی با ذلت ترجیح می‌دهد.او هم پسرش را با تک‌جمله‌ای که ورد زبانش بود به ما معرفی می‌کند. پسرم همیشه می‌گفت”مادرجان من شهید می‌شوم” و چه سعادتی بالاتر از شهادت، پسرم به سعادتی که می‌خواست رسید.اصلاً زندگی همه شهدا شبیه به هم است. یک‌جور زندگی می‌کنند.مواظب اعتقاداتشان هستند. مواظب‌اند حق‌الناسی به گردنشان نباشد. احکام حلال و حرام زندگی را خوب می‌دانند.

ازدواج یا دادن خمس

مادر حرف‌هایش را به خاطره‌ای از ازدواج آقا محمدرضا گره می‌زند. پسرم محمدرضا وقتی خدمت سربازی را تمام کرد و لباس مقدس پاسداری پوشید یک روز به من گفت مادر من می‌خواهم ازدواج کنم. پنج میلیون تومان پول دارم و دلم می‌خواهد صرف خرج عقد و عروسی‌ام شود.اگر دختر مؤمن محجبه‌ای سراغ داری معرفی کن. من هم به شوخی گفتم خودت یک دختر را پیدا کن. پسرم گفت مادر یا خودت یک دختر خوب برایم سراغ می‌گیری و پیدا می‌کنی یا اینکه این پنج میلیون تومان پولی که دستم هست می‌دهم برا خمس مالم. آخر سال خمس مالی‌ام نزدیک است. من هم با پیگیری از چند نفر دوست و آشنا با فرزانه خانم آشنا شدیم و این آشنایی به ازدواج آنها منجر شد.

تفنگ پر از گلوله بابا

خاطره مادر که تمام می‌شود طاها ۱۰ساله هم از بابای شهیدش تعریف می‌کند” بابایم وقتی منو به مدرسه می‌برد یا از مدرسه می‌آورد در ماشین یک سوره کوتاه از قرآن می‌خواند گاهی وقت‌ها هم زیارت عاشورا می‌خواند. بابا خواندن قرآن، تجوید و نمازخواندن را به من یاد داد. من از ۹ سالگی نماز می‌خوانم.طاها جان‌ دوست داری چیکاره بشی؟ کمی فکر می‌کند بعد با قلب کوچکش جواب می‌دهد من هم می‌خواهم وقتی بزرگ شدم به دانشگاه رفتم بعدش به سپاه بروم.دوست داری چه عکسی از بابا را نقاشی کنی؟ همان صحنه‌ای که بابام شهید شده وقتی می‌خواست خشاب اسلحه را پر کنه.

شنیدن از همسرانه و مادرانه‌های این شهید تمام‌شدنی نیست ولی همه آنها در مجال اندک ما نمی‌گنجد. وقت خداحافظی است و صدای بانوی صبور این خانه تا همیشه در گوشم می‌ماند” این حرف‌ها و ویدئو ها را با خشم، با نفرت، با مقاومت با صدای بلند بر سر اسرائیل جنایت‌کار بکوبید و فریاد بزنید.

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false