×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۱۵ آذر - ۱۴۰۴   - ساعت: ۱۹:۲۹
it is true
true
true
سرپناهی از جنس عشق برای دختران بی‌صدا

روزی که ” صورت” بانو از خدا درخواست کرد خانه‌ای برایش فراهم کند نمی‌دانست همان لحظه مرغ آمین بر شانه‌هایش می‌نشیند و می‌گوید چشم.

به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: روزی که «صورت» بانو، دستان خسته و پرنیازش را رو به آسمان بلند کرد و آرام زمزمه کرد: «خدایا، با داشتن فرزندان معلول، سرپناهی برایم فراهم کن»، نمی‌دانست همان لحظه مرغ آمین بر شانه‌هایش نشسته و پاسخ «چشم» را در دلش گذاشته است.مرد جوانی از تبریز، برای کاری گذرش به روستایی همسایه محل زندگی این زن افتاده بود. یکی از اهالی روستا به او گفت: حالا که تا اینجا آمده‌ای، بد نیست سری هم به روستای آلاکین بزنی. جاده‌اش سخت و پرپیچ‌وخم است، کمتر کسی به آنجا می‌رود. در آنجا مادری با سه دختر معلول زندگی می‌کند؛ خانه‌ای ندارد و روزگار، نفسشان را به تنگ آورده است.همین چند جمله کافی بود تا مسیرش را به سوی آلاکین تغییر دهد.وقتی چشمش به خانه بی‌سقف امید این خانواده افتاد، همان‌جا عهد کرد: «دو ماه دیگر، خانه‌ای با همه امکانات برایتان می‌سازم.»

ساخت خانه امید برای دختران معلول روستای آلاکیناو از طریق فضای مجازی صدای کمک‌خواهی این مادر را به گوش دل‌های مهربان رساند؛ صدایی که چون نسیم عشق، مهربانی، همدلی و یکرنگی را در سراسر استان تکثیر کرد. هر روز پیامی تازه می‌رسید: «من هم می‌خواهم در شادی دل این دختران معلول سهیم باشم.»دست‌های همت و جوانمردی با دل‌های آکنده از محبت گره خورد و تنها در دو ماه، خانه‌ای با تمام امکانات برایشان ساخته شد.تلفن همراهم زنگ می‌خورد؛ شماره همان مرد جوان، آقای محرم بیرقدار، مدیر مجموعه «خیرین جوان تبریز» روی صفحه ظاهر می‌شود.«سلام خبرنگار جهادی! حاضری دست دلت را بگیری و بیایی به روستای آلاکین، آخرین روستای آذربایجان‌شرقی در شهرستان چاراویماق؟ می‌خواهیم خانه امیدِ “صورت” بانو را تحویل دهیم.»با شوق می‌گویم: «چشم.» قرار حرکت برای صبح روز بعد هماهنگ می‌شود.ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه صبح، دل به جاده می‌سپاریم. مقصد: شهرستان چاراویماق و از آنجا روستای آلاکین. سه ساعت راه، با جاده‌ها همراه می‌شویم و هر چه به مقصد نزدیک‌تر می‌شویم، رقص گندم‌زارهای طلایی در دو سوی جاده دلرباتر می‌شود. اینجا جایی است که بیش از ۸۰ درصد گندم آذربایجان‌شرقی تولید می‌شود؛ طلای زنده‌ای که در باد می‌رقصد و به ما خوش‌آمد می‌گوید.

ساعت ۱۰ صبح به روستای باصفای «قیزلیق» می‌رسیم؛ جایی که قرار است تنها توقفی کوتاه برای صرف صبحانه داشته باشیم و دوباره راهی مسیر شویم.چند نفر از جوانان خون‌گرم روستا به استقبالمان آمده‌اند. از گوجه‌فرنگی‌های تازه و تخم‌مرغ‌هایی که در دست یکی از آن‌هاست، پیداست که املت داغ و خوش‌عطری در راه است.به راهنمایی میزبانان، قدم به باغ سرسبز یکی از اهالی می‌گذاریم. در حالی که صدای گنجشک‌ها و بوی خاک نم‌خورده فضای باغ را پر کرده، جوانان روستا با شور و صمیمیت از روزگارشان می‌گویند؛ از خشکسالی‌هایی که کمر به کشت‌وکار بسته و از کمبود امکاناتی که زندگی را دشوار کرده است.چند دقیقه بعد، املت رنگارنگ با فلفل فراوان روی سفره می‌آید و ما، با نان گرم محلی، مزه مهمان‌نوازی روستاییان را می‌چشیم.پس از صبحانه، بار دیگر راهی می‌شویم. حدود پانزده دقیقه در جاده آسفالته پیش می‌رویم تا این‌که اعلام می‌کنند باید خودرو را عوض کنیم. حالا نوبت سوار شدن بر یک تویوتای جان‌سخت است تا جاده خاکی پرپیچ‌وخم را پشت سر بگذاریم و به مقصد بعدی، روستای «آلاکین»، برسیم.

جاده‌ای خاکی، داستانی از محرومیت و مقاومت روستاساعت ۱۱ صبح وارد جاده خاکی می‌شویم.راننده با لحنی شوخ اما هشدارآمیز می‌گوید: «سفت بچسبید، یک ساعت و نیم باید چاله‌چوله و دست‌اندازها را تحمل کنید!»جاده باریک است، پر از سنگ و کلوخ. هر لحظه خودرو بالا و پایین می‌رود، گاهی هم از دل چاله‌ای به گودالی عمیق سقوط می‌کنیم و صدای «آخ» جمعی سرنشینان فضای ماشین را پر می‌کند.دوستانم مشغول عکس و فیلم گرفتن‌اند، اما من می‌دانم هیچ تصویر و فیلمی نمی‌تواند این مسیر پر از افت‌وخیز و دست‌انداز را آن‌طور که هست، روایت کند.در طول مسیر، به محرومیت روستا فکر می‌کنم؛ به مردمانی که خود را ولی‌نعمت انقلاب می‌دانند اما جاده‌شان هنوز در این وضعیت است. به این فکر می‌کنم که خودروها چطور توانسته‌اند مصالح ساختمانی را به این نقطه برسانند. تنها پاسخی که پیدا می‌کنم این است: یا تراکتوری زحمت این راه را کشیده، یا یکی از همان تویوتاهای قدیمی که گویا برای چنین مسیرهایی ساخته شده‌اند.

ساعت از ۱۲ و ۱۰ دقیقه گذشته و هر دست‌اندازی که خودرو از آن بالا و پایین می‌شود، برای من بهانه‌ای است تا در دل، اشهدم را بخوانم. جاده خاکی، مارپیچ و بی‌انتها به نظر می‌رسد و گذر زمان را کُند کرده است. از شدت کلافگی رو به راننده می‌کنم: آقای راننده، بیست دقیقه دیگر می‌رسیم؟او که خستگی‌ام را در چهره‌ام خوانده، لبخندی می‌زند و می‌گوید: صبر داشته باش، ده دقیقه دیگر می‌رسیم. اینجا روستای «آیدوغموش» است؛ همین که ردش کنیم، به «آلاکین» می‌رسیم.۱۰ دقیقه دیگر هم می‌گذرد و ناگهان خانه‌های کاه‌گلی «آلاکین» در دوردست پیدا می‌شوند. راننده آرام‌آرام سرعتش را کم می‌کند، پا روی ترمز می‌گذارد و با لحنی مطمئن می‌گوید: بفرمایید، رسیدیم.

آغوشی به گرمای سال‌ها آشناییبه‌محض پیاده شدن، چشم‌هایم بی‌اختیار به‌دنبال “صورت بانو” می‌گردد، اما اثری از او نیست.چند قدمی را باید پیاده برویم تا به خانه تازه و سرشار از امیدش برسیم. از مرد جوانی که کنارمان ایستاده، سراغش را می‌گیرم. لبخندی می‌زند و می‌گوید: «همین اطراف است، شاید با دخترش به آن سوی روستا رفته باشد.»یک یا دو دقیقه بعد، “صورت بانو” با دو دخترش به استقبالمان می‌آید. مادر و دخترها، مادرانه و خواهرانه، مرا در آغوش می‌گیرند؛ چنان گرم و صمیمی که گویی سال‌هاست با هم آشناییم.چشم‌ها و دلشان آینه تمام‌نمای صداقت است؛ مهربان و دوست‌داشتنی.از خوشحالی، گویی دوبال پیدا کرده‌اند برای پرواز؛ چراکه خدای مهربان، به‌واسطه خیرین مؤسسه “خیرین جوان تبریز”، آرزوی دیرینه‌شان را برآورده کرده است.حتی چشم‌هایشان هم می‌خندد و شادی، تا عمق جان و روحشان دویده است.

مادر شش دختر، سه دختر معلول”صورت” بانو، مادر شش دختر است؛ دو دخترش ازدواج کرده‌اند، سه دخترش دارای معلولیت هستند و دختر دیگرش همراه و کمک‌حال مادر برای رسیدگی به کارهای خواهرانش است.همدلی در دل روستابخشدار دهستان شادیان، رئیس بهزیستی شهرستان چاراویماق و اهالی روستا گرد هم آمده‌اند تا در شادی این مادر و دخترانش شریک شوند.نام‌هایی که با محبت صدا می‌خورندبه گفته رئیس بهزیستی چاراویماق، نام شناسنامه‌ای سه دختر «بانو، جیران و شهربانو» است، اما در میان اهالی آن‌ها را با نام‌های صمیمانه «بانو، خدابس و آقز» می‌شناسند.لبخندهای بی‌پایانخدابس و آقز از شدت خوشحالی سر از پا نمی‌شناسند و مدام با چشمان پر از مهر به رویم می‌خندند. آقز دستم را می‌گیرد تا مرا به خانه ببرد، اما با اشاره می‌گویم: «اول باید صورت خانم روبان قرمز را قیچی کند و بعد همگی به خانه شما بیاییم.»قیچی کردن امیدبدون تشریفات و بدون حضور هیچ مقام بلندپایه، “صورت” خانم روبان قرمز را قیچی می‌کند. در همان لحظه صدای سلام و صلوات، فضای روستا را پر می‌کند و امید در دل‌ها جوانه می‌زند.

“صورت” خانم قرآن کریم را به دیده می‌گذاردد و می‌بوسد.وارد خانه امیدش می‌شود. خانه‌ای که مزد زحمت‌های او در همه این سال‌های سخت وطاقت فرسا بود.

خانه‌ای برای آرامش؛ پاداش سال‌ها صبوری یک مادراین لطف خدا، مزد همه سال‌های صبوری مادری است که پس از فوت همسرش، به‌تنهایی هم پدر بوده و هم مادر برای دخترانش.با خدابس و آقز وارد خانه‌ای می‌شویم که بوی آرامش می‌دهد؛ خانه‌ای با همه امکانات یک زندگی شهری. خدابس روی مبل راحتی لم می‌دهد، انگار خیال‌اش راحت شده که دیگر شب‌ها غصه سرپناه را نمی‌خورد.واژه‌ها در برابر خوشحالی این سه خواهر کم می‌آورند. پسر جوانی با شیرینی و چای به استقبال‌مان می‌آید. مادر، رو به مهمانان می‌کند و دستانش را به نشانه شکرگزاری بالا می‌برد. مدام ذکر خدا می‌گوید و دعای خیرش برای همه خیرینی جاری است که در روزهای سخت، دروازه دلشان را به روی او و دخترانش گشودند:

اینجا دل‌های آکنده از عشق و محبت و دستان سخاوتمند گره‌گشایی کرده‌اند.هر فرد با هر کسب‌وکاری که داشت با پای دلش برای این مادر و سه دخترش سنگ تمام گذاشته است.همچون رود از تبریز، بستان‌آباد، سراب، میانه، ارومیه، زنجان، آبیک قزوین، تهران، شهرستان شوط آذربایجان غربی و…جاری شدند و در روستای ” آلاکین” به هم پیوستند تا مرهمی روی زخم باشند.

حالا این خانه پُر از مهر و صفا است و امید را مهمان دلشان کرده چرا که زندگی بر مدار امید می‌چرخد.ساعت از دو ظهر گذشته و وقت بازگشت رسیده است. فکر می‌کنم حالا بهتر می‌توانم یک ساعت و نیم جاده خاکی پر از دست‌انداز را تحمل کنم تا به جاده آسفالت شده برسیم. شادی چشم و دل این مادر و دخترها نشان داد به آمدنش می‌ارزید.

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false