- ۲۹ مرداد ۱۴۰۴ ساعت 10:28
- اخبار استان , اخبار میانه , عکس , گزارش
- کد خبر 152906
- 6664 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
true
true
true
true
true
true
true
سایز متن /
true

در سالهای پایانی جنگ تحمیلی، رژیم بعث با همدستی سازمان منافقین تلاش داشت اسرای ایرانی را با وعده اقامت در اروپا و آمریکا فریب دهد، اما روشنگری اسیران قدیمی مانع تحقق این نقشه شوم شد.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستان میانه، معصومه درخشان: از ۲۵ اسفند سال ۱۳۶۳ تا سوم شهریورماه ۱۳۶۹ که مثل یک زندانی انفرادی روی دیوار چوبخط بکشی میشود ۵ سال و ۵ ماه و ۸روز.یعنی عمر اسارت یک رزمنده ایرانی در زندانهای رژیم بعث عراق که نامش جعفر توفیقی است.عمری که با درد، شکنجه، دوری از وطن، خانواده و هزاران حسرت و افسوس گذشت و حالا که آن روزها را روایت میکند، غم و شادی مینشیند بر چهرهاش، انگار درد آن روزها حس میشود در تمام تنش و بغض گلویش را چنگ میزند و هنوزم که هنوز است حسرت یک نگاه را با خود یدک میکشد تا دیدار به قیامت بماند. جعفر توفیقی، مهمان بانوان بسیج رسانه میشود و ما دل میدهیم به روایت او از امدادگری در میدان رزم تا آزادهای در دل زندانهای رژیم بعث.
تیر و مردادماه سال ۱۳۶۳ بود دانشآموزان دبیرستانی مشغول سپری کردن امتحانات هستند جعفر توفیقی و دوستانش قول و قرار میگذارند بعد از تمامشدن امتحانات به جبهه بروند. تازه به سن ۱۸ سالگی رسیده بود فکر میکرد برای رفتن به جبهه باید مهارتی داشته باشد همین تفکر انگیزهای شد تا در دورههای امدادگری شرکت کرده و بهعنوان امدادگر به جبهه اعزام شود.اولینبار در ۹ مهر سال ۱۳۶۱ بهصورت داوطلبانه در منطقه غرب کشور در عملیات مسلمبنعقیل که ۴۵ روز طول کشید بهعنوان امدادگر شرکت کرد.عملیات والفجر مقدماتی در ۱۸ بهمن سال ۱۳۶۱ در شمال فکه دومین عملیاتی بود که او به عنوان امدادگر زخمهای رزمندگان را پانسمان میکرد.او در تشریح این عملیات میگوید: منطقه عملیات والفجر مقدماتی به علت منطقه رمل و ماسهای بودن خیلی صعبالعبور بود و حمل تجهیزات زیاد با این شرایط سخت و نفسگیر بود. از طرف دیگر چون عملیات والفجر مقدماتی لو رفته بود دستور دادند سریع عقبنشینی شود.
او که در دو عملیات قبلی امدادگر بود در ۲۰ فروردین ۱۳۶۲ در عملیات والفجر ۱ بهعنوان کمک آرپیجی شرکت کرده بود. با چهرهای غمگین از دوستان شهیدش یاد میکند”عملیات بسیار سختی بود.در هفت کیلومتر محور جبهه عملیات، دشمن داخل کانالها را مینگذاری کرده بود.حتی در برخی کانالها قیر ریخته بودند.اگر فردی از مینها عبور میکرد نمیتوانست از قیر جان سالم به در ببرد.عراقیها در سنگرهای بتنی بودند.آرپیچیها به سنگرهای بتنی آنها اثرگذار نبود. آنها هم بهصورت مسلسلوار رزمندگان را درو میکردند بهصورت ایستاده، نیمخیز و سینهخیز میرفتیم. خاطرات آن عملیات خیلی غمانگیز بود.رزمندهای روی مین میرفت آتش میگرفت و نمیتوانستیم آتش را خاموش کنیم چون مینهای والمر جهنده و حاوی منیزیم بود. منیزیم هم بهگونهای است که باید تا آخر بسوزد تا خاموش شود.
میخواستیم غافلگیر کنیم غافلگیر شدیم
رزمنده هشت سال دفاع مقدس خاطرات آن سالها را ورق میزند و به عملیات خندق میرسد، خندهای گوشه لبش مینشیند، «میخواستیم دشمن را غافلگیر کنیم، خودمان غافلگیر شدیم». عملیات خندق در منطقه عمومی دشت رمضان بود.رزمندگان چند ماه تا صبح مشغول کندن کانال بودند و چندین نفر هم برای این کار نگهبانی می دادند. خندق های زیادی کنده و منطقه برای عملیات آماده سازی شد.شب عملیات رزمندگان مشغول مناجات خوانی، حلالیت طلبیدن و نوشتن وصیت نامه بودند.میخواستیم به منطقه عملیاتی برویم که گفتند عملیات لغو شده. پرسیدیم چرا؟ گفتند عراقیها از دجله، هورالعظیم و شط العرب موتورهای بسیار قوی پمپ آب را باز کرده و همه کانالها و کل منطقه را به آب بستهاند این عملیات هم لو رفته بود.
عملیات بعدی در سرپل ذهاب بود. در آنجا عراقیها در ارتفاعات بودند و شهرسرپل ذهاب و جاده های مواصلاتی را کامل می دیدند.کوه «بمو» از طرف عراقیها به صورت شیب دار بود.ما باید چند گردان را به صورت عمودی به آن ارتفاعات میبردیم تا جنگ کنند عملا غیر ممکن بود.ارزیابی کردند این عملیات خیلی پیچیده و سخت است و ممکن است تلفات خیلی زیادی داشته باشد از این عملیات هم انصراف دادند.
آزاده سالهای حماسه و خون بعد از ۴۱ سال خیلی شفاف عملیات ها را روایت می کند انگار در لحظه حضور دارد، برای عملیات والفجر ۴ آماده میشدیم، قرار بود مقابل دشت شیلر پادگان گرمک در شهر پنجوین از استان سلیمانیه عراق عملیات شود.در عملیات والفجر ۴ پیشروی خوب و غنائم زیادی هم به دست آوردیم. آهی عمیق سراسر وجودش را میگیرد” دوباره مانعی سر راه موفقیت کامل این عملیات بود و آن هم کوه “کانی مانگا” بود.ابن کوه مثل کوه “بمو” بود که ارتفاعات آن دست عراقیها بود. ما دشت و پادگانهای آنها را تصرف کرده، از رودخانه شیلر هم رد شدیم ولی آن کوه را نتوانستیم فتح کنیم. آنها از ارتفاعات نارنجک پرت میکردند نارنجک به سر رزمندگان اصابت میکرد و منفجر میشد.
عملیات بدر در اسفندماه ۱۳۶۳ آغاز شد؛ عملیاتی که در دل منطقهای آبی و خاکی رقم میخورد. برخی مناطق نیازمند پیشروی در خاک بودند و پس از آن باید با قایق یا بلم ادامه میدادیم تا دوباره به خشکی میرسیدیم. تجربه تلخ و شیرین عملیات خیبر باعث شد این بار، طرح عملیات غواصی مطرح شود.برای آمادهسازی، مقدمات خاصی لازم بود. شهید باکری در لشگر عاشورا، تکبهتک نیروها را شخصاً انتخاب میکرد و میگفت: «نیروهایی باشند که تجربه عملیاتهای گذشته را داشته و شنا بلد باشند.» دو ماه تمام، در سد دز و هورالعظیم، آموزش غواصی دیدیم.دی و بهمن ماه خوزستان، سوز و سرمای شدیدی داشت. وقتی از آب بیرون میآمدیم، دندانهایمان به هم میخورد و حرف زدن غیرممکن میشد. دو ماه چنین سختیهایی را تحمل کردیم تا آماده باشیم.وقتی وقت عملیات رسید، نیروهای حملهکننده در نیزارهای هورالعظیم مخفی شدند. ما باید پیش از آنها خودمان را به خط کمین دشمن میرساندیم و از آن عبور میکردیم.عراقیها۴۰ و ۵۰۰ متر جلوتر در سنگرهای فریب مخفی شده و سیلبندهایی بالاتر از ارتفاع آب زده بودند. سیمهای خاردار خورشیدی جلوی چند خاکریز، حرکت قایقهای ما را مختل میکرد. جالب اینکه در ۴۰۰ تا ۵۰۰ متر نیزارها را طوری تراشیده بودند که انسان فکر میکرد هور را آرایش کردهاند.با همه این دشواریها، بالاخره خودمان را به بالای سر آنها رساندیم. یادم هست که حتی فرصت کشیدن گلن گدن تفنگ به آنها داده نشد. حمله کردیم، خط دشمن به سرعت شکست و ما آرایش نیروها را آغاز کرده و منطقه را پاکسازی کردیم.
شهید باکری قبل از طلوع آفتاب به عنوان اولین نفر رسید و به فرماندهان گفت چرا اینجا نشسته اید بلند شوید و ادامه دهید.
حرفهایش که به اینجا میرسد، خاطرهای از زبان دوستش درباره شهید باکری نقل میکند:شهید باکری نیمخیز به سمت دجله حرکت کرد و با لحنی طلبکارانه گفت: «خدایا، پس نصرت تو کجاست؟ ما به خاطر تو آمدهایم و لشگر تو هستیم.» این حالت ملتمسانه و در عین حال طلبکارانه او، چند دقیقه بعد کل خط را منقلب کرد.وقتی به رودخانه دجله رسیدیم، دیدیم نیروهای عراقی وحشت کردهاند. توپخانهای داشتند که نزدیک به ۱۰–۱۱ توپ تازه بود، اما از ترس همه را رها کرده و فرار کرده بودند.شهید باکری پرسید: «نیروهایی که دوره غواصی دیدهاند کجا هستند؟» فرمانده گردان ما را معرفی کرد. شهید باکری ادامه داد: «پس لباسهای غواصیتان کجاست؟» لباسهایمان در ماشین بود، دوباره لباسهای غواصی پوشیدیم و قصد داشتیم عرض دجله را طی کنیم.باید شنا به سبک قورباغه و کرال انجام میدادیم، اما جریان شدید آب مانع شنا کردن شد. هر چه تلاش کردیم، عبور امکانپذیر نبود. شهید باکری گفت: «برگردید.» ما هم برگشتیم.آن سوی دجله، عراقیها شروع به تیراندازی کردند، اما خدا را شکر آسیبی به کسی نرسید. شهید باکری گفت: «سریع برای نجات جان خودتان، چالههای یک متری بکنید.» ما با سرنیزه شروع به کندن کردیم و بعد شهید باکری خودش رفت.شب، ساعت ۱۱ بلم پنج نفره و قایق نه نفره آورد. ساعت یک و نیم نصف شب، سرانجام از دجله عبور کردیم.”
عملیات از ۲۰ تا ۲۵ اسفند طول کشید و پیشروی ما در ادامه عملیات به راحتی انجام گرفت. نخلستان و دشت را فتح کرده بودیم.از نیروهای عراقی هیچکس در منطقه نبود و ما در سنگرهای عراقی استراحت کرده و بعد به اتوبان رسیدیم.
حالا یک حسرت و افسوس بزرگ در دلش جایگزین میشود” چرا این عملیات ادامه پیدا نکرد. ما که تا اینجا آمده بودیم و میتوانستیم به راحتی اتوبان بصره به العماره را تصرف کنیم چرا جلوی پیشروی ما را گرفتند؟ ولی جوابی برای سوالش ندارد.
ماموریت جدید به اسارت ختم شد
او از یک مأموریت تازه میگوید؛ مأموریتی که در پایان، به اسارت او ختم شد.«روی اتوبان بصره به العماره، پلی بود که به «پل کیسهای» معروف بود. مأموریت ما تصرف آن پل بود. ابتدا باید امنیت پل را تأمین میکردیم تا تیم تخریب بتواند پایههای آن را مینگذاری کند و با انفجار پل، جاده مواصلاتی عراق و ارتباط شمال و جنوب قطع شود.اهداف عملیات بدر واضح بود: ضربه زدن به دشمن، کسب اطلاعات، تضعیف نیروهای دشمن و بازگشت سالم. اما وقتی در دل عملیات قرار گرفتیم، ای کاش «ضربه زدن و بازگشت» نبود؛ پل را گرفتیم و دلخوش بودیم که عملیات گام به گام موفقیتآمیز پیش میرود و هر لحظه دشمن را متحمل تلفات میکنیم.تا صبح مقاومت کردیم و هر لحظه با فرمانده گردان، آقای جمشید نظمی، تماس میگرفتیم: «تیم تخریب کجاست؟» اما وقتی تیم تخریب رسید، ناگهان یک خمپاره روی خودروشان افتاد؛ چهار نفر از آنها به شهادت رسیدند و تمام مهماتشان نابود شد.در آن سوی اتوبان، قرارگاه مرکزی تانکهای عراقی بود. ما تا صبح مقابل تانکها مقاومت کردیم، اما جایگزینی برای تیم تخریب فراهم نشد. هر تانک و نفربری که روی پل متوقف شده بود، از مسیر برداشته شد و تانکها به سمت ما پیشروی کردند.جنگی سخت در فاصلهای پنج متری آغاز شد. آنها با تجهیزات کامل نظامی حمله میکردند، اما ما تنها با آرپیجی مقاومت کردیم. هر چه مهمات داشتیم تا صبح به کار گرفتیم، تا وقتی خورشید طلوع کرد و تعداد شهدا بیشتر شد…
فرمانده و تیم پشتیبانی در منطقه نبودند تا راهنمایی کنند چه باید کرد. همان لحظه، عراقیها از فاصلهٔ ۱۰ متری به دوستم مهدی شلیک کردند. گلوله به کشک زانویش خورد و از درد ناله میکرد. گفتم: «مهدی، صبر کن، الان میبرمت عقب.»چشمانم به دوستانم میدوید تا ببینم چه کسی شهید و چه کسی مجروح شده است، که ناگهان یحیی را دیدم؛ تیر به چانهاش خورده بود و در حال شهادت بود. همان لحظه، خودم هم هدف تیر قرار گرفتم.دانشی که از امدادگری داشتم به کمکم آمد، زخم پایم را بستم و از داخل کانال فرار کردم. کمی بعد، عبور از کانالها دیگر ممکن نبود و برای حفظ جان، در دشت پراکنده شدیم.به اتوبان رسیدیم؛ رگبار گلوله مانند باران بر سرمان میبارید. آنها از پشت بام ما را هدف گرفته بودند و دوستم محمد سلطانی تیر خورد.از شدت درد و شوک، به هوش رفتیم و وقتی چشم باز کردیم، وسط ظهر بود و گرما تنمان را میسوزاند. چنان گرمایی بود که حتی چکمه به پایم چسبیده بود.
تیر خلاصی که نصیب ما نشد
ساعتی بعد، تیمی از نیروهای عراقی به سمت ما آمدند. آنها به همهی مجروحان ایرانی تیر خلاص میزدند. ما کنار هم دراز کشیده بودیم و خودمان را به مردن زده بودیم تا سالم بودنمان لو نرود. تجهیزات دوستم را برداشتند و از کنارم گذشتند، چون من هیچ تجهیزاتی نداشتم.چند دقیقه بعد تیم دیگری رسید، آنها هم تیر خلاص میزدند. وقتی بالای سر ما رسیدند، از حرکت چشم و نفسهای من فهمیدند که هنوز زندهایم. یکی از آنها خواست تیر خلاصم بزند، اما فرماندهاش گفت: «لا، لا!»ما را دستگیر کردند و به قرارگاه بردند. آنجا بود که تازه فهمیدم چه فرصت بزرگی را از دست دادهایم؛ تمام فرماندهان عراقی منطقه از ترس یا فرار کرده بودند یا در سنگرها قایم شده بودند.در جنگ هیچکس هرگز دربارهی اسارت به ما چیزی نگفته بود. فکر میکردیم یا مجروح یا شهید میشویم یا سالم برمیگردیم. وقتی اطلاعاتیها شروع به پرسش کردند، گفتم: «من که فرمانده نیستم. یک بسیجی سادهام، امدادگر، که برای خدمت به جبهه آمدهام.»
خمینی یادت داده؟
چون ریش داشتم، اول پرسیدند: «انت شیعه؟» گفتم: «بله.» سرباز عراقی از جیبش قرآنی بیرون آورد و گفت: «بخوان.» من که با روخوانی قرآن آشنا بودم، صفحهای باز کردم و سوره حمد را به زبان عربی و با تلفظ درست حروف قرائت کردم. وقتی دید قرآن را خوب میخوانم، گفت: «خمینی به تو یاد داده.»در همان لحظه، یک عراقی هیکلدرشت و تنومند—که سبیلهایش تا بناگوش کشیده و قامتش نزدیک دو متر بود—به افسر عراقی التماس میکرد: «این اسیر را بدهید، من او را میکشم.» منظورش من بود. او را از اتاق بیرون کردند.یک ساعت بعد، مرا به پشت یک تویوتا بستند و به مکانی در بصره بردند. ابتدا رفتار سختگیرانهای نداشتند؛ حتی یک استکان چای عراقی آوردند، هرچند شیرینی آن به ذائقهام خوش نیامد. سپس چند سوال ابتدایی از من پرسیدند.
مگه با پاسپورت آمدی
دوباره مرا به ماشین بستند و به نقطهای دیگر در بصره، پشت جبهه، منتقل کردند. پایم خون میآمد و هنوز زخمم را نبسته بودند. در آن لحظه در ذهنم هنوز ایران بودم و نمیتوانستم باور کنم که اسیر شدهام. فکر میکردم نیروهای خودمان هستند.چند ساعت بلاتکلیف ما را همانجا رها کردند. عصبانیت وجودم را فرا گرفت و گفتم: «ما وقتی نیروهای شما را اسیر میکنیم، با هلیکوپتر به قرارگاه منتقلشان میکنیم و برای درمان به بهداری میفرستیم. اما من اینجا مجروحم و شما حتی رسیدگی نمیکنید.»فرماندهشان پاسخ داد، جملهای که هم مرا تحقیر کرد و هم به خودم آورد: «آهان، تو فرماندهای؟ تو کی هستی که نیروی ما را گرفته و به بهداری میبری؟ پس تو بالاتر از سربازان ما هستی.» و در ادامه افزود: «مگه تو با پاسپورت آمدی؟»با خودم گفتم: «تو در چه جایگاهی هستی که از دشمن درخواست داشته باشی!» آنها فکر کردند من فرمانده هستم، حساب ویژهای روی من باز کردند، دست و پایم را بستند و به مقر دیگری بردند.اولین بار که مرا از ماشین به بیرون هل دادند و با قنداق اسلحه پسگردنی زدند، آن لحظه بود که باور کردم دیگر در دست دشمن اسیر هستم.
به محض ورود به زندان، صدای آه و ناله اسیران در سالن پیچید و فضای سنگین و دلخراش، نفس را میبرید. اولین بازجوییها توسط بازجوهای عراقی آغاز شد. وقتی از من پرسیدند فرمانده گردان کیست، به جای نام فرمانده اصلی، نام فرمانده قبلی که شهید شده بود را گفتم. فرمانده گردان جمشید نظمی بود، اما من علیاکبر رهبری را گفتم. وقتی از توپ پرسیدند، گفتم نمیدانم، من امدادگرم و زخم میبندم.وقتی اسم فرمانده لشگر را پرسیدند، دفتر کوچکی از فرماندهان را پیش خود داشتند. با نگاه کردن به دفتر گفت: «باقری؟ نه، باکری!» آن لحظه حس کردم سقف بر سرم ریخته و کمرم شکسته است.بازجوها کابلهای برق فشار قوی را روی کمرم زدند؛ سر کابلها لخت بود و هر ضربه، جانم را میسوزاند. سپس با فندک و سیگار، ریش، گونه و پشت گوشم را سوزاندند. تحمل دود و آتش سیگار ممکن بود، اما کابل برق فشار قوی روح و جسمم را فرسوده میکرد.پنج شبانهروز، از ۲۵ تا ۲۹ اسفند، سه شیفت شکنجه شدم؛ بیدلیل، فقط برای دلخوشی آنها. ما رزمندههای سادهای بودیم؛ نه اسممان ثبت شده بود، نه صلیب سرخ ما را دیده بود. از صحبتهای عراقیها، متوجه زمان روز و شب میشدم و نمازم را در ذهنم میخواندم؛ خبری از غذا و آب نبود. هر آنچه در روز ۲۵ اسفند در پشت جبهه خورده بودیم، تنها تکیهگاهی بود بر جان خستهمان.
یک روز بسیار مایوس و ناامید بودم. با خود گفتم: «خدایا، میبینی که دیگر تاب تحمل ندارم. ما را خیلی شکنجه میکنند.» بعضی حرفها روی زبانم میآمد، اما میدانستم نباید گفته شوند. در دل خود گریستم و لحظاتی طول نکشید که شاید نیم ساعت یا کمتر، خبر دادند: «شماها به بغداد میروید.»وقتی حرکت کردیم، به هر یک از ما یک قرص نان دادند، اما زبان و گلوی خشک ما حتی توان جویدن آن را نداشت. عصر همان روز به بغداد رسیدیم و به سلول انفرادی منتقل شدیم.اتاقهای هلالی شکل بغداد با سقفهای بلند و پنجرههایی که بسیار بالا بودند، زمین خیس و تشکی ابری و کهنه در خود داشتند؛ تشکی که آنقدر کثیف و خیس بود که ما، اسرای مجروح، مجبور بودیم روی آن بنشینیم. این وضعیت باعث عفونت در بدن شد که حتی سالها بعد آثارش همچنان باقی مانده است.در آنجا ستاد مشترک عراق قرار داشت؛ مکانی که اسرای ایرانی را سازماندهی میکردند و شرایط سخت آن هر لحظه فشار و رنج تازهای بر ما تحمیل میکرد.
با اخی ارحم ضعف بدنی
در اینجا هم شکنجه بود، و هم دلخوشی سربازان عراقی. اسرا را دو نفر دو نفر به فلک میبستند و ضربات مکرر کابل بر چشمها، سر و صورت، شکم و پاهای ما فرود میآمد.چند نفر به نوبت مانده بودند؛ دو رزمنده کمسن و سال را به فلک بسته بودند. نمیشناختمشان؛ از کدام تیپ و لشگر هستند.یکی از آنها تلاش کرد با تعریف کردن از صدام، خود را از شکنجه نجات دهد، اما هول شده بود و به جای اینکه بگوید «صدام قائد اعظم»، گفت «صدام قاعد اعظم». در زبان عربی، «قائد» به معنای رهبر و فرمانده است، اما «قائد» یعنی فضولات و کثافات.این جوان زیر شکنجه، با همان اشتباه «قائد اعظم» میگفت و عراقیها او را سختتر و بدتر از پیش تا سر حد مرگ میزدند.اسیر دوم هم خواست کلمهای دیگر بگوید. در فرازی از دعای کمیل آمده است: «یا رب ارحم ضعف بدنی»؛ این فرد زیر شکنجه گفت: «یا اخی ارحم ضعف بدنی». مامور عراقی از شنیدن آن خندهاش گرفت. من هم معنی هر دو جمله را میدانستم، اما نمیتوانستم بخندم. با تمام توان دندانهایم را روی هم فشار میدادم تا لبخندم را پنهان کنم و آنها متوجه نشوند.خوشبختانه، وقتی نوبت به من رسید، شکنجه با فلک قطع شد و دوباره شانس آوردم.
انت حرس خمینی
در یکی از بازجوییها، به سادگی گفتم «پاسدار هستم» و تازه متوجه شدم که همین حرف دردسر بزرگی شد. حتی یکبار گفتند: «۲۰ نفر از نیروهای ما را به اندازه همان نفراتی که شکنجه شدی، شکنجه میکنیم!»ما هیچ تعریفی از اسارت نداشتیم و نمیدانستیم اگر اسیر شدیم، چه باید بگوییم. در قرارگاه، از روی لیست اسامی را میخواندند:«انت بسیجی؟ انت پاسدار؟ انت قائد؟»آنجا فهمیدم اشتباه کردم و نباید خودم را پاسدار معرفی میکردم. میخواستم جبران کنم. وقتی اسمم را خواند — «جعفرخداوردی محمد حسین توفیقی» — پرسید: «انت حرس خمینی؟»گفتم: «نه.»او گفت: «اینجا نوشته حرس خمینی.»پاسخ دادم: «من که نمیدانم آنجا چی نوشته. من پاسدار وظیفه هستم.»پاسدار وظیفه یعنی سربازی که تازه دوران خدمت خود را در سپاه میگذراند. من اصلاً کوتاه نیامدم.او با عصبانیت پرسید: «انت دیوانه؟ تو خودت این حرف را زدی؟» گفتم: «نه، من این حرف را نزدم.»تا اینکه یک نفر سرباز از تیپ ۵۵ هوابرد ارتش که آنجا اسیر بود، وسط جمع نشست و گفت: «قربان، اجازه دارم حرف بزنم؟» گفت: «بفرما.»سرباز گفت: «آن بسیجیهایی که خدمت سربازی را در سپاه میگذرانند، به آنها پاسدار وظیفه میگویند.»گویا این سرباز، فرشته خدا بود که به ذهنش رسید این حرف را بزند. بعد بازجو با لحنی عجیب گفت: «ارکب! ارکب! انت مجنون!»
خبر تلخ ارتحال امام( ره)
شنیدن خبر ارتحال امام خمینی(ره) در اسارت یکی از ناراحت کننده ترین اخبار اردوگاه بود” تلویزیون ایران که در اخبار می گفت برای سلامتی حضرت امام دعا کنید در کمپ های عراق میگفتند رهبر ایران رو به موت است. شنیدن این خبر ما را خیلی ناراحت میکرد. یک رور گفتند رهبر ایران فوت کرد ما خیلی مایوس و ناامید شدیم. دنیا دور سرمان چرخیدتعدادی از اسرا فکر میکردند با ارتحال امام دیگر کسی خبر و سراغ از آنها نمیگیرد و تا همیشه در زندان های عراق ماندگار شدند.من و تعدادی از دوستانم آرزو داشتیم بعد از تمام شدن اسارت به دیدار حضرت امام( ره) برویم تمام خستگی اسارت در تن و روح ما ماند.حضرت امام(ره) اسرا را سفیر و ذخایر انقلاب نامیده بود. بعد از شنیدن خبر ما مجلس ترحیم گرفته و عزاداری کردیم، یادم است فرمانده اردوگاه یک خصلت خوب انسانی نشان داد و فوت حضرت امام( ره) را به ما اسرای قدیمی تسلیت گفت. ما هم تشکر کردیم.ولی بعد از فوت امام لحن صدام حسین نسبت به ایران و حضرت امام (ره) عوض شد .حتی یادم است در یکی از جلسات که در رده فرماندهی بود و یکی از فرماندهان در مورد امام بدگویی می کرد صدام گفت ” اُسکُت”.
در دو سال آخر جنگ، عراقیها اسرای قدیمی را از کمپ یک تخلیه کردند و به جای ما، اسرای جدید را آوردند. به این اسرای تازهوارد وعدههای فریبندهای داده بودند: اینکه از طریق سازمان مجاهدین، به اروپا و آمریکا منتقل خواهند شد و در آنجا مقیم خواهند شد.ابریشمچی، شوهر سابق مریم عضدانلو که بعدها به مریم رجوی مشهور شد، قصد داشت برای اسرای جدید سخنرانی کند و آنها را تحت تأثیر وعدههای دروغین خود قرار دهد. اما ما، اسرای قدیمی، با فریاد شعار و اعتراض، سخنرانی او را برهم زدیم و اجازه ندادیم تا نیتهای فریبکارانهاش عملی شود.به لطف خدا، توانستیم چشم و گوش اسرای جدید را باز کنیم و نیتهای شوم و فریبکارانه آنها را برملا سازیم.
حسرت یک نگاه
و در آخر او غم انگیز ترین خاطره جنگ را حسرت یک نگاه اعلام کرد” در محله ایده لو دوستی داشتم به نام اسمعیل حسین پور اصل که بچه محل بودیم.لطف و محبت اسمعیل به من بیشتر بود. این دوستی باعث شده بود باهم به جبهه اعزام شدیم. در عملیات بدر کنار هم بودیم به من گفت “جعفر بیا کمی کنار هم بشینیم من خیلی به تو علاقه دارم”. ولی من گفتم خسته ام و پیش او نرفتم.اسمعیل خیلی با حسرت و بغض به من نگاه کرد. انگار با نگاه حسرت بارش می پرسید چرا نیامدی؟ در عملیات بدر من اسیر شدم و اسمعیل شهید شد و تا ۲۰ سال بعد از جنگ خبری از او نشد تا اینکه در سال ۱۳۸۷ بعد از تفحص پیکر او را شناسایی کرده بودند. نگاه حسرت بار و بغض آلود اسمعیل بیستر از هر غم و غصه ای مرا ناراحت میکند. هنوزهم آن نگاه مرا میسوزاند که چرا کنارش نرفتم.
true
true
false
true















