- ۱۰ مهر ۱۴۰۴ ساعت 14:04
- اخبار استان , اخبار میانه , عکس , گزارش
- کد خبر 154258
- 6069 بازدید
- بدون نظر
- ایمیل
true
true
true
true
true
true
true
سایز متن /
🖨 نسخه چاپی
true

پسر نوجوانی که تا دیروز بهخاطر ناراحت نشدن مادرش دستش را پنهان میکرد امروز در جشنوارههای ملی و بینالمللی تندیس طلایی را با همان دست بالا برده و در آغوش میگیرد.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستانهای میانه و ترکمانچای، معصومه درخشان: اینجا صحنه یکتای هنرمندی معلولانی است که زندگی را در قالب نقشها روایت میکنند. معلولان توانمندی که در صحنه تئاتر تواناییهای خود را به رخ دیگران میکشند.همه سِن آماده نمایش یک تئاتر جذاب است.بازیگران با داشتن معلولیتهای جسمی و حرکتی، شنوایی و بینایی به ترتیب ایفای نقش در جاهای خود مستقر شده و در طول داستان به صحنه تئاتر اضافه میشوند.آقای کارگردان تئاتر توصیههای لازم را به همه بازیگران یادآوری میکند. تا دستش را بالا میآورد لحظه شروع تئاتر را کلیدزنی کند تازه متوجه میشوم او هم متعلق به همین جامعه معلولان است.
در همان چند دقیقه اول آقای کارگردان، تئاتر را بهعنوان درمانگر اجتماعی افراد کمتوان نام میبرد.حرفهای خودمانی ما با مهدی محمدی ارشد، رنگ و بوی رسانهای به خود میگیرد، چنان با اعتمادبهنفس و مثبتاندیشی درباره توانمندی خود و تلاش برای توانمندی و ارتقای مهارت سایر معلولان صحبت میکند که هر گونه نگاه ترحمآمیز به این افراد را به چالش میکشد و با صراحت میگوید ترحم حرفهای به معلولان ممنوع.
مهدی محمدی ارشد کارگردان، نمایشنامهنویس و بازیگر تئاتر روستازادهای است که از دل محرومیتها و محدودیتها خود را به جامعه هنری ایران ثابت کرده است.در پنجم دیماه سال ۱۳۷۵ در روستای آلمالوداش آذرشهر پسری به دنیا آمد که دارای نقصعضو مادرزادی بود.این موضوع در روحیه مادرش تأثیر گذاشت. از اینکه دست چپ پسرش از آرنج رشد نکرده و برای همیشه عمر معلول خواهد بود تا مدتها ناراحتش میکرد.در محیط کوچک روستای آلمالوداش نقصعضو مادرزادی مهدی به چشم میآمد و او برای اینکه نقص خود را بپوشاند بیشتر از همسن و سالانش در کار کشاورزی به پدربزرگش کمک میکرد انگار رقابت درونی با خودش داشت، میخواست ثابت کند بیشتر از آنها توانایی دارد.مهدی کوچک قصه ما تا ۱۰ سالگی ساکن روستا بود ولی بعد از آن به شهرستان آذرشهر میآیند و محیط مدرسه دوره راهنمایی و دبیرستان او را به انزوا میکشاند.

به آقا معلم گفتم این جواب اشتباه است
مهدی در میان تنهاییهایش با کتابها دوست میشود. میخواند و میخواند و این حجم از دانستن و مطالعه مسیر زندگی او را عوض میکند.” سال ۱۳۹۰ کلاس اول دبیرستان بودم. معلم سر کلاس در مورد موضوعی نسبت به دشت نینوا توضیح میداد یکی از دانشآموزان پرسید آقا معلم نینوا همان کربلا است؟ آقا معلم با گفتن بله سوال او تأیید کرد. آن روز برای اولینبار سر کلاس جرئت پیدا کرده و گفتم این جواب درست نیست.سرزمین نینوا همان کربلا نیست.بعد از وقوع حادثه ظهر عاشورا در دهم محرم آن منطقه به کربلا مشهور شد درحالیکه قبل از آن دشت نینوا یک منطقه وسیعی بود که یکبخشی از آن به کربلا معروف شد.آقا معلم پرسید میتوانی حرفت را ثابت کنی؟ گفتم بله نقشه بیاورید روی نقشه نشان دهم. آقا معلم گفت برای جلسه بعد روی نقشه این منطقه را در قالب درس توضیح بده و البته باید روی اسلاید پاورپوینت کارکنی.جلسه بعدی اولین دانشآموزی بودم که کنفرانس کلاسی را روی نرمافزار پاورپوینت ارائه کردم.”
سخنرانی در صف و عضویت در شورای دانشآموزی
ترس درونی مهدی همانجا ریخت و روحیه او قویتر شد تا جایی که سال بعد برای شورای دانشآموزی مدرسه ثبتنام کرد.ثبتنام برای شورای دانشآموزی هم جرأت و جسارت خاصی میخواست آقای مدیر گفته بود هر دانشآموزی که بتواند به مدت پنج دقیقه سر صف سخنرانی کند میتواند عضو شورای دانشآموزی شود. این بار هم مهدی باتجربه خوب و شیرینی که از کنفرانس کلاسی داشت اولین نفر دستش را بالا برد این بار بدون خجالت، بدون معذب بودن چون او ثابت کرده بود، میتواند.او باورداشت هر نقصی محدودیتهایی دارد و قدم اول برای غلبه بر این محدودیتها پذیرش معلولیت و محدودیت است.از همان کودکی من مشکلی با این نقص مادرزادی نداشتم و آن را قبول کرده بودم. در دوران کودکی بیشتر بهخاطر مادرم دستم را قایم میکردم تا کسی نبیند. وقتی بقیه دست مرا میدیدند و یه جوری نگاهم میکردند مادرم تا مدتها ناراحت میشد. من نه بهخاطر خودم برای اینکه مادرم ناراحت نشود دستم را قایم میکردم.
چالشهای زندگی بیشتر میشود
هر چند زندگی آقای کارگردان قصه ما تا سال ۱۳۹۱ با فراز و فرودهایی همراه بود ولی در سال ۱۳۹۱ متارکه پدر و مادرش از همدیگر دوباره ترس در جانش انداخت. اَنگ بچه طلاق و ترس از نبود حمایت پدر و مادر زندگی را برایش سخت و مبهم کرده بود.او به همراه سه خواهر کوچکتر از خودش زیر بالوپر مادر بودند. نبود پدر مسؤولیت اقتصادی خانواده را بر دوش او گذاشت.پسر نوجوان دانشآموز مجبور شد برای گذران زندگی خانواده کار کند.بنابراین بازاریابی برای انواع محصولات را آغاز کرد. کار کردن و سایر مشکلات باعث افت تحصیلی مهدی شد برای همین بالاجبار کلاس سوم دبیرستان را در مدرسه شبانه خواند و قبول شد.
تئاتر دریچهای برای موفقیت
مدتی از کارکردنش میگذشت، خانم عطار یکی از کارمندان بهزیستی آذرشهر برای کاهش فشار و تنش روحی و روانی خانه مهدی به مادرش گفته بود بچهها را در کلاس تئاتر ثبتنام کردم به مهدی بگو بیاید برای تمرین تئاتر.چشمهایش ذوق دارد برای تعریفکردن آن روزها. دست راستش را روی پروتز دست چپ میگذارد چندثانیهای چشمهایش را میبندد، خواست الهی بود که خانم عطار مرا برای کلاس تئاتر اسمنویسی کرده بود ولی راستش را بگویم دو جلسه اول سر کلاس نرفتم. دوست نداشتم کلمه بهزیستی به اسم من اضافه شود حتی از شنیدن کلمه معلولیت خوشم نمیآمد.با اصرار مادر و خانم عطار در کلاس شرکت کردم. تمرین تئاتر باعث شد تا حدی از فشارهای خانوادگی دور باشم. از آنجایی که من از کودکی دوست داشتم تواناییهای خودم را نشان دهم در کلاس تئاتر شاگرداول شدم و از استاد اجازه گرفتم سه خواهرم را به کلاس تئاتر بیاورم. این کلاسها سکویپرتاب من برای کسب موفقیتهای آینده شد.
ماحصل تمرینات تئاتر او و دوستانش نمایشی بود با عنوان “بق بقوی کفترها” با موضوع بمبگذاری در حرم امام رضا علیهالسلام در مشهد مقدس در سال ۱۳۷۶ که بهعنوان اولین نمایش حرفهای او ثبت شد.بعدها از دل این موضوع نمایش دیگری خلق شد به نام “شما بگین” با موضوع علاقه دو معلول به همدیگر.
کسب اولین جایزه در طلوع
بازیگری او را به نمایشنامهنویسی سوق داد و در سال ۱۳۹۴ اولین جایزه را در جشنواره منطقه ای معلولان “طلوع” از آن خود کرد.( رتبه سوم بازیگری و رتبه اول نماشنامهنویسی).
جا پای بزرگان تئاتر
بعد از آن ایده زندگی دو معلولی که با هم ازدواج کردهاند و احتمال دارد فرزند آنها نیز معلول شود با عنوان” فرصتی برای یک نفس” را روی کاغذ آورد.اینجا بود که احساس کرد میتواند جا پای استادان بزرگان تئاتر بگذارد به استادش گفت “بعداز این میخواهم مستقل کار کنم”.برای اجرای نمایش از بازیگران مطرح کشور در زمینه تئاتر دعوت به همکاری کرد و خوشبختانه آنها دعوتش را قبول کرده و این نمایش به اجرا رفت.
دست پنهانی که طلایی شد
پسر ۱۷ساله دانشآموز تلفنش زنگ میخورد صدایی آن طرف خط میگوید” نمایش شما در جشنواره منطقهای “کومش” حائز رتبه شده است از شما دعوت میکنیم در مراسم اختتامیه در شهر سمنان حضور داشته باشید”.بذر امید و خوشحالی در دلش جوانه میزند ،نمیداند چه رتبهای کسب کرده لحظهشماری میکند برای آمدن روز موعود و سرانجام در حضور تعداد زیادی از بازیگران و هنرمندان و مسؤولان استانی و کشوری نام او را اعلام میکنند” لوح افتخار وتندیس طلای جشنواره منطقهای کومش میرسد به مهدی محمدی ارشد از تبریز با عنوان” فرصتی برای یک نفس”تمام سالن به احترام او قیام کرده و با دستهایی سرشار از عشق و محبت تشویق میکنند.او که در کودکی و نوجوانی دستش را قایم میکرد حالا با افتخار با همان دست تندیس طلایی و لوح تقدیر جشنواره را در آغوش میگیرد و به آیندهای پر از تلاش و موفقیت امیدوارتر میشود.آن نمایشنامه سکوی پرتاب او میشود به طوری که سال بعد در سن ۱۸ سالگی در شهر زنجان بهعنوان جوانترین کارگردان جشنواره مطرح میشود.
دستهایش را باز میکند، لبخند میزند و یواشکی میگوید، “جوان جویای نام در عرصه نمایشنامه نویسی، کارگردانی و بازیگری بودم”.
خُب آقا مهدی از درس و دانشگاه چه خبر؟ به لطف خدا دوران دبیرستان با همه سختیهایی که داشت تمام شدهمان سال در کنکور شرکت کرده و در مقطع کارشناسی در رشته جامعهشناسی دانشگاه تبریز قبول شدم. تحصیلاتم را در مقطع کارشناسی ارشد جامعهشناسی در دانشگاه ارومیه ادامه دادم.
تا صحبت دانشگاه میشود مرا به خاطرهای از دانشگاه تبریز مهمان میکند، جهاد دانشگاهی در دانشگاه تبریز سینما دارد.من پول نداشتم بلیط سینما خریده و به سینمای جهاد دانشگاهی بروم. مجبور شدم خود را معرفی کرده وعکسهایم را به استادم نشان دادم. اصلاً باور نمیکرد پسری که تا دیروز دستش را قائم میکرد امروز یکی از بازیگران و نمایشنامه نویسان تئاتر کشور است.آنها اظهار علاقه کرده و دعوت کردند در کارهای هنری دانشگاه فعالیت کنیم. زیر نظر کانون امور اجتماعی، اساسنامه کانون تئاتر دانشگاه را نوشته و بهصورت رسمی کانون تئاتر را راهاندازی کردیم.
او و دوستانش با گروه “تئاتر ما” با اتحاد جمعی تمرین و تلاش میکنند در عرصه حرفهای هنر نیز فعالیت کنند. گروه هنری آنها در ابتدا ۳۰ تا ۴۰ نفر بود و حالا ۱۲ نفر عضو ثابت و فعال دارد.
تاثیرگذار در توانمندسازی معلولان
کارگردان و نمایشنامهنویس جوان در کنار همه فعالیتهای خود تلاش میکند در عرصه آموزش هنر و کسبوکار معلولان تأثیر گذار باشد. ۱۳ سال است که از طریق هنر تئاتر به توانمندسازی معلولان میپردازد بهطوری که ۱۰۰ الی ۱۵۰ نفر از جامعه معلولان در کلاسهای تئاتر او توانمند شده و در گروههای مختلف هنری عضویت دارند.او علاوه بر اینکه در دانشگاه تبریز و دانشگاه شهید مدنی آذربایجان و چند مؤسسه دیگر مدرس تئاتر بود هنر تئاتر را به دل حاشیههای تبریز برد. او که طعم معلولیت،فقر و محرومیت را چشیده بود ایمان داشت هنر تئاتر میتواند در دل حاشیهها استعدادها را کشف کرده و نوجوانان و جوانان مناطق محروم و کمدرآمد را با هنر پیوند بزند. مخصوصاً اگر در دل این حاشیهها معلولینی باشند که میتوانند او را الگوی خود قرار داده و به آینده امیدوار باشند.
تئاتر هنری کاربردی
بهعنوان مؤسس یک NGo با دفاتر تسهیلگری استانداری در جهت کاهش آسیبهای اجتماعی در مناطقی همچون ملا زینال،ایده لو،سلاب حیدرآباد ،محمدآباد و … فعالیت میکرد.”نوجوانان این مناطق را به کلاس تئاتر دعوت میکردم میخواستم در قالب تئاتر نقشهای اجتماعی را بپذیرند و در محیط آسیبزا معضلات خطرناک و ناهنجار بهعنوان آسیب اجتماعی به آنها تحمیل نشود.در مناطقی که عربدهکشی،زورگویی، زن آزاری، کودکآزاری و…وجود دارد نوجوانها این نقشها را یاد میگیرند ولی تئاتر هنری کاربردی و یک فرصت است. نوجوانان در تئاتر نقش پزشک و بیمار، نقش معلم و شاگرد، نقش مادر و فرزند را بازی میکنند و رفتهرفته قواعد اجتماعی شدن،اعتمادبهنفس، نقشپذیری، فن بیان، ایجاد ارتباطات و روابطعمومی خود را افزایش میدهند.در بین نوجوانان مناطق محروم نوجوانی بود که ترک تحصیلکرده بود با هنر تئاتر تصمیم گرفت دوباره درسش را ادامه دهد و اکنون مهندس آیتی است. یا فرد نابینایی بود که جرئت پیدا کرد و اکنون بهعنوان کارمند در سازمان بهزیستی استخدام شده است.
تئاتر، درمانگر اجتماعی
او بهعنوان یک جامعهشناس که با طیفهای مختلفی از نوجوانان و جوانان در ارتباط است ایمان دارد هنر تئاتر بهترین الگوی رفتاری را به جامعه معرفی میکند. تئاتر بهمثابه یک درمانگر اجتماعی به فرد معلول کمک میکند تا از دل مشکلات اجتماعی، فقر و خشونت برای بهبود وضعیت زندگی خود راهحل مناسبی پیدا کند. فرد معلول نباید از سختیها فرار کند بلکه میتواند به وسیله هنر خود را بازیابی کند.محمدی ارشد معتقد است: ترحم حرفهای باید در نگاه جامعه و مخصوصاً هیأت داوران جشنوارهها و حتی خود بهزیستی از بین برود.اثر هنری باید خارج از شرایط موجود بررسی شود. هر چند نگرش بهزیستی در موضوع توانمندسازی معلولان خیلی عالی و راهگشا است.
از میان آثاری که کار کردهاید کدام را نقطه عطف زندگی خود نام میبرید؟ با شنیدن این سؤال به فکر فرومیرود و ادامه میدهد: سؤال سختی است همه اجراهایم را دوست دارم ولی نمایش “فرصتی برای یک نفس” را میتوان بهعنوان سکویپرتاب در کارنامه هنری خود ذکر کنم.پربازدید ترین نمایش هم” تابع معکوس” بود. در ایام قبل از کرونا نمایش” مصاحبه” با استقبال مردم مواجه شد. بعد از کرونا هم نمایش” در انتظار گودو به روایت تصویر” به روی صحنه رفت.او اظهار امیدواری میکند در آینده نزدیک و با رفع مشکلات مالی بهصورت تخصصی اجراهای مختلفی را برای عموم مردم انجام میدهند.
در پرونده هنری این کارگردان جوان کسب ۱۲ رتبه اول در حوزه نویسندگی بازیگری و طراحی صحنه دیده میشود.همچنین دو سال متوالی در جشنواره تئاتر بینالمللی فجر بهعنوان نویسنده و مشاور نمایش “رستگاری از فرانکشتاین” شرکت کرده بود. او در طی ۱۰ سال کار هنری خود در ۱۰ نمایشی که روی صحنه رفته کارگردان و طراح صحنه بود. در ۱۵ نمایش ایفای نقش کرده و نویسندگی ۶ نمایشنامه مکتوب را بر عهده داشت.
چرا تئاتر را دستهبندی کردهاند
کارگردان و نمایشنامهنویس تئاتر از اینکه تفاوتی بین تئاتر افراد سالم و تئاتر معلولان ایجاد کردهاند دلخوشی ندارد و منتقد این نوع نگاه و نامگذاری است.” برچسب تئاتر معلولان برای جامعه معلولان خیلی ناراحتکننده است. چرا باید هنر تئاتر به این صورت از هم تفکیک شود. انگار برای هر قشر جامعه تئاتر وجود دارد مثلا نئاتر خبرنگاران یا تئاتر دندانپزشکان. تئاتر ورزشکاران. این دستهبندی ها روح هنر را آزرده میکند.ما هنرمندان تئاتر باید فارغ از نگاههای ترحمآمیز حرفهای در صحنه تئاتر داوری شویم. باید بر اساس هنر بازیگری که ارائه میدهیم ارزیابی شویم نه بر اساس معلویتی که داریم. تئاتر،تئاتر است دیگر برچسب تئاتر معلولان و غیر معلولان نباید وجود داشته باشد.
کارگردان جوان قصه ما در کنار همه دلمشغولیهای زندگی هنریاش از زندگی شخصی خود نیز غافل نشده و در سال ۱۳۹۸ در سن ۲۳ سالگی با عشق و علاقهای که نسبت به یکی از دانشجویان دانشگاه تبریز در دلش روئیده بود ازدواج کرده است.” در یکی از نشریههای دانشگاه تبریز مقالهای در مورد تحلیل حادثه عاشورا برگرفته از نظر استاد سید مهدی شجاعی نوشته بودم.یکی از دانشجویان مقاله را خیلی پسند کرده بود. وقتی آن مقاله را در صفحه اینستاگرام خودم پست کردم زیر آن پست پیامی با موضوع تحلیل واقعه کربلا نوشته بود.این پست صفحه مجازی باعث آشنایی ما شد و من کمکم متوجه شدم روحیات این خانم با علایق و سبک زندگی پر از تلاش و جنبوجوش من مطابقت دارد. وقتی موضوع علاقه و خواستگاری را مطرح کردم او بدون درنظرگرفتن معلولیت من جواب مثبت به علاقهام داد و من در سال ۱۳۹۸ در سن ۲۳ سالگی زندگی مشترک خودم را آغاز کرده و همزمان درسم را در مقطع کارشناسی ارشد جامعهشناسی در دانشگاه ارومیه ادامه دادم.”
او در پایان صحبتهای خود در کمال احترام از عزیزانی که برای موفقیتهای او زحمت کشیدهاند تشکر و قدردانی میکند.بر خودم وظیفه میدانم ابتدا از پدر و مادرم که برای من خیلی زحمت کشیدند تشکر کنم. از دوست عزیزم سینا پراپری و مهرداد ولی پور و خانمها سمیه معینی و سمیرا پورحسن و خانم لیلی خلیلی رئیس بهزیستی شهرستان آذرشهر و خانم مریم عطاری و سه خواهرم(لیلی،مهری و مهتاب) تشکر و قدردانی میکنم.
نباید فراموش کنیم هنرمندان دارای معلولیت قلبشان همانند آسمان آبی صاف و بی ریاست و نیاز است بدون هرگونه ترحم پای هنرشان نشست و روایتهایشان از زندگی را تماشا کرد.
true
true
false
true















