×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  جمعه - ۱۵ خرداد - ۱۴۰۵   - ساعت: ۰۱:۰۵
it is true
true
true
روایت زنی که جهان را کیش‌ومات کرد

دختری که روزی آرزو می‌کرد گل‌های افتخار استقبال به گردن او آویخته شود امروز بانوی قهرمان بین‌المللی است.

️به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستانهای میانه و ترکمانچای، معصومه درخشان: در سالن ورزشی امام علی( ع) تبریز سکوت و تمرکزی عمیق حاکم است؛ جایی که نابینایان با تکیه بر ذهن خود، در رقابت شطرنج جام فجر رو‌به‌روی یکدیگر نشسته‌اند.
صدای آرام لمس مهره‌ها بر صفحه‌ شطرنج نابینایان، نشان از دنیایی دارد که در آن دیدن، تنها با چشم معنا نمی‌شود.در میان شرکت‌کنندگان جام فجر بانویی حضور دارد که نامش با افتخار در عرصه‌های ملی و بین‌المللی شطرنج نابینایان می‌درخشد.بانویی که افتخار، هم‌قدم او در مسیر شطرنج بوده است.در ابتدای ورود به سالن فقط کافی بود بپرسم خانم لیلا زارع زاده کجاست و دو، سه نفر از دختران جوان با اشاره دست بگویند آن میز سومی را می بینی همان خانم که سوشرت سفید پوشیده.کنارشان می روم و منتظر می‌مانم.

به صفحه شطرنج که میدان نبرد ذهنی آنهاست زل می زنم.روی میز یک صفحه شطرنج و یک ساعت وجود دارد هر حرکت مهره ها با مکثی حساب‌شده انجام می‌شود، مهره جابه‌جا شده و بلافاصله نام حرکت مانند E4 یا G۵ با صدایی آرام اعلام می‌گردد. حرکت هایی ناآشنا برای من. بعد از آن هر کدام‌ برساعت زمان سنج شطرنج ضربه می زنند تا زمان آنها تمام نشود.
مسابقه تمام می‌شود، اجازه می خواهم به جای آن شرکت‌کننده روبه روی او بنشینم و دل دهم به روایت این بانوی قهرمان ملی و بین‌المللی که امسال جزگ مفاخر چهارمین همایش زنده نامان تبریز تجلیل می‌شود.

پسرت تخته سیاه را نمی‌بیند

با لبخندی که بر چهره دارد دفتر زندگی‌اش را ورق می زند از روزی می گوید که مادرش را به مدرسه برادرش دعوت کرده و به او می گویند پسر شما تخته سیاه را نمی بیند و دچار مشکل نابینایی است.از شنیدن این جمله تعجب می کنم چطور ممکنه مادر تا هفت سالگی متوجه مشکل پسرش نشه؟ برای اینکه برادرم در بدو تولد بینایی داشت و رفته رفته بینایی او کمتر شده بود و مادر و پدرم متوجه نشده بودند او فاصله دور را نمی.بیند.برادرم تا کلاس پنجم در دبستان معمولی درس خواند ولی بعد از آن دیگر نتوانست در کنار دانش آموزان سالم درس بخواند.یک برادر دیگرم نیز تا کلاس چهارم در مدرسه معمولی درس می خواند،آن سال ها مادرم نیز به کلاس نهضت سواد آموزی می رفت مربی نهضت روزی به مادرم گفته بود” این پسرت هم مشکل بینایی دارد بهتر است او را در مدرسه نابینایان ثبت نام کنی”.
لابه‌لای حرف‌هایش مهره‌های شطرنج را جابه جا می‌کند و از روی عادت نام حرکت‌ها را آرام به زبان می آورد. ناگهان می‌پرسد شطرنج بلدی؟می.گویم نه اصلاً کمی مکث می‌کند، نمی‌خواهد حرف‌هایمان به حاشیه برود بلافاصله می‌گوید” مشکل بینایی من هم مثل برادرهایم بود. از بدو تولد کم بینا بودم کلاس اول دبستان را در مدرسه معمولی درس خواندم از کلاس دوم در مدرسه‌ نابینایان شهید مرادی ثبت نام کردم.معلم‌ها خط بریل را آموزش می دادند ولی من چون بینایی کمی داشتم با خط بریل درس نخواندم.

درود بر خانم معلم ورزش

دوران ابتدایی و راهنمایی با همه فراز و نشیب هایش تمام می شود و بانوی قهرمان قصه ما به مقطع دبیرستان می رسد. در مدرسه یک خانم معلم ورزش راه را به او نشان می‌دهد. خانم معلم نام آشنا که هنوز هم صدایش در گوششمی.پیچد” دخترم ناتوانی پایان راه نیست. با چشم بسته هم می‌شود دوید و قوی شد.” او جرأت قدم برداشتن را در دل آن دختر کاشت و امروز پس از گذشت سال‌ها، آن دختر مطمئن‌تر از همیشه این خانم معلم را پر از سپاس و قدردانی نام می برد خانم دخانچی.

گل.های گردن آویز افتخار

یاد یک خاطره می‌افتد و علاق‌ ای که آن روز در دلش ریشه دوانده بود.” تیرماه سال ۱۳۶۹ بود برادرم از مسابقات جهانی دومیدانی هلند برمی‌گشت در فرودگاه تبربز وقتی گل‌های افتخار به گردنش آویخته شد من هم دوست داشتم روزی برسد تا بتوانم برای کشورم کاری بکنم و روزی از همان گل های افتخار بر گردن من انداخته شود.” صحبت‌های خانم دخانچی مرا در رسیدن به آرزویم مصمم کرد. سال ۱۳۷۲ ورزش وارد زندگی‌ام شد، نه به‌عنوان تمرین جسم بلکه به‌عنوان امید. دو برادرم عضو تیم ملی دومیدانی نابینایان بودند من هم با تمرینات برادرم ورزش را با دومیدانی شروع کردم.

درخششِ امید

دوومیدانی، اولین راهی بود که بانوی قهرمان برای حرکت انتخاب کرد ولی نه برای رسیدن به خط پایان، بلکه برای اثبات توانایی خودش و همان سال ۱۳۷۲ در اولین مسابقات قهرمانی دومیدانی کشور جام فجر در شیراز در ماده ۱۰۰ متر و ۴۰۰ متر مدال طلا به او رسید و عنوان قهرمان قهرمانان را کسب کرد و این مدال طلا درخششِ امید او در دل تاریکی بود.در تیرماه سال ۱۳۷۳ نیز در مسابقات” ۱۰۰ برای ۱۰۰” سکوی اول قهرمانی به او رسید و سه ماه بعد در کرمان دوباره در رقابت‌های دومیدانی قهرمانی کشور مدل طلا در ماده دو ۱۰۰ متر و پرتاب وزنه بر سینه او درخشید.

خداحافظی با دوومیدانی، سلام به شطرنج

سال ۱۳۷۴ با توجه به افزایش حجم درس‌ها در هیچ رقابت ورزشی شرکت نکرد و در سال ۱۳۷۵ دوباره در پرتاب وزنه قهرمان کشور شد و در سال ۱۳۷۶ نیز در جشنواره دفاع مقدس در دو ۱۰۰ متر و ۴۰۰ متر بازهم طلایی شد.او همچنان قهرمانی‌هایش را در دومیدانی تعریف می کند کم مانده بود بپرسم پس شطرنج کجای این زندگی بود انگار که ذهن خوانی کرده باشد می‌گوید دومیدانی در سال ۱۳۷۶ تمام شد.سراغ شطرنج رفتم، می پرسم همین طوری بی مقدمه و یهویی؟ صبح بلند شدی و گفتی از امروز دوومیدنی تعطیل می خوام از فردا شطرنج یاد بگیرم؟ از این سوال و جواب خنده اش‌ می گیرد” نه همین طور یهویی، در تمام این سال‌های دو میدانی برادرم محمدعلی کم کم حرکت‌های شطرنج را به من یاد داده بود و من در مدرسه زنگ تفریح با همکلاسی‌هایم شطرنج بازی می‌کردم.وقتی خانم دخانچی علاقه‌ام را به شطرنج دید من و چند نفر از دوستانم را به تربیت بدنی معرفی کرد.
در کلاس‌های آموزشی شرکت کردم ودر اسفند ماه سال ۱۳۷۶ برای اولین بار در تهران در مسابقات شطرنج شرکت کردم.مسابقات به صورت تیمی بود و من در میز خودم سوم شدم.سال ۱۳۷۸ برای این بانوی قهرمان فصل تازه ای از زندگی ورزشی رقم خورد. خانم معصومه اکبرپور که عضو تیم ملی شطرنج افراد سالم بود به عنوان مربی او همه تلاش خود را کرد تا لیلا زارع زاده نیز بتواند عضو تیم ملی شطرنج نابینایان شود. تلاشهای آنها نتیجه داد و لیلا زارع زاده به عضویت تیم ملی نابینایان درآمد.

حضور در میدان‌های جهانی

حرف.هایش که به اینجا می‌رسد با شوق می گوید” صحنه استقبال از برادرم در فرودگاه برای من هم تکرار شد البته بعد از ۱۰ سال.در سال ۱۳۷۹ به مسابقات جهانی اسپانیا اعزام شدم. چون تجربه اولم بود و مسابقات به صورت مشترک با آقایان برگزار می‌شد و سنم کم بود استرس زیادی داشتم نتوانستم مقام کسب کنم. به ایران برگشتم و در فرودگاه همان صحنه استقبال با گل هایی که در گردنم بود حس خوبی برایم داشت.او در مسابقات اسپانیا سهمی از سکو نداشت و مدالی به گردنش ننشست.‌ او به ایران برگشت اما نه با حس باخت، بلکه با عطشِ بیشتر برای پیش رفتن که سکوی پرتاب او شد.” تلاش و تمرینم را زیادتر کردم و علاوه بر مسابقات نابینایان در مسابقات افراد بینا هم شرکت می کردم. این کار در تقویت بازی ما خیلی موثر بود.

به اتاق مدیریت پناهنده می‌شویم

مسابقات بین‌المللی ترکیه دومین تجربه جهانی این بانوی قهرمان بود. در این رقابت ها که به صورت تیمی چهار نفره برگزار شده بود نفر چهارم می شود. مهره‌های شطرنج را لمس می‌کند همچنان در ذهنش بازی جریان دارد. با تمام شدن مسابقات شطرنج همهمه محیط روایت قهرمانی را کند می کند به ناچار به اتاق مدیریت سالن پناهنده می‌شویم.اتاق مدیریت پر از کاپ‌های قهرمانی است. چشم می.گردانم به روی تندیس‌ها و کاپ های قهرمانی و اتفاقا یکی از کاپ های خانم زارع.زاده آنجا می‌درخشد.کاپ قهرمانی را به دستش می‌دهم. دستی به روی کاپ می.کشد” خدای من این کاپ قهرمانی مسابقات نابینایان و کم بینایان سال ۱۳۸۹ است.”

قهرمانی پشت قهرمانی

خب کجای کار بودیم؟ می گویم رسیدیم به سال ۱۳۸۰. دوباره لبخند می نشیند گوشه لبش و یاد ایام زنده می شود” در سال ۱۳۸۰ آقای ناصر پوراسماعیل مربی من شد بعد از اینکه در کلاس ایشان به تمرینات ادامه دادم در مسابقات قهرمانی افراد بینا قهرمان استان شدم و در اولین مسابقات باشگاهی عنوان قهرمان قهرمانان را کسب کردم.قهرمان قهرمانان دیگر چه عنوانی است؟ یعنی هم در میز خودم رتبه اول شدم و هم ۱۰۰ امتیاز کامل کسب کردم. در آذرماه سال ۱۳۸۱ دوباره به مسابقات جهانی ترکیه اعزام شدم ولی چون در مسابقات آقایان هم حضور داشتند و تیم آنها قوی.تر بود این بار هم رتبه.ای کسب نشد.ولی در همان سال در رقابت‌های قهرمانی افراد سالم دوباره قهرمان کشور شدم.انتخاب در بین ۳۰ نفر در جشنواره شطرنج افراد سالم پلی شد تا بتوانم به مرحله دوم تیم ملی شطرنج افراد سالم راه پیدا کنم.

هدیه خدا

این بانوی قهرمان با تمام وجودش حضور خدا را در کنارش حس می کند. با چشم دلش خدا را می بیند و از اینکه هر لحظه نور ایمان به خدا در دلش روشن است شکر می کند.می‌خواهد از خدا تعریف کند از اینکه به بنده هایش از جایی که گمان نمی کنند روزی می دهد. پدرم در بهترین سال های جوانی.ام مریض و از کار افتاده شد وضع مالی خوبی نداشتیم. دوست داشتم کمک حال پدرم باشم. خدا خدا می کردم راهی پیش پایم بگذارد.تابستان سال ۱۳۸۱ یک روز در دفتر هیأت‌ شطرنج بودم یکی از همکاران به آقای پوراسماعیل که آن زمان مربی من بود گفت از شرکت مخابرات تماس گرفته و برای آموزش به کارکنان، همسران و فرزندان کارکنان درخواست برگزاری کلاس آموزش شطرنج کرده اند. به نظر شما چه کسی را به عنوان مربی معرفی کنیم؟آقای پوراسماعیل گفت خانم زارع زاده را معرفی کنید چه کسی بهتر از او این همه مقام قهرمانی دارد.اول قبول نکردم گفتم آنها سالم هستند شاید مرا به عنوان مربی خودشان نپذیرند. آقای پوراسماعیل اصرار کرد باید خودت بروی تو مربی خوبی هستی. برو و هر جا مشکلی بود به خودم بگو. آن کلاس آموزشی در شرکت مخابرات هدیه خدا به من بود.

پیشنهادی که شوکه‌ام کرد.

در سال ۱۳۸۰،در مسیری که با تلاش و اعتماد او ساخته شده بود، اتفاقی سرنوشت‌ساز رقم خورد.” مربی‌ام آقای پوراسماعیل با وجودی که هیچ محدودیت بینایی نداشت و کاملا سالم بود با نگاهی فراتر از محدودیت‌ها، به من پیشنهاد ازدواج داد.” در آن پیشنهاد نه ترحم بود و نه تردید. باوری بود عمیق به انسان بودن، به توانستن، پیشنهادی که از احترام آغازو به ایمان ختم شد. جواب شما چی بود؟راستش من اول شوکه شدم و قبول نکردم.خردادماه سال ۱۳۸۲ بود آقای پوراسماعیل گفت، من قصد دارم با شما یک زندگی مشترک تشکیل داده و ازدواج کنیم. من گفتم شما یک فرد کاملا سالم هستید ولی من کم بینا هستم. این دلیل و توجیه مرا قبول نکرد و گفت” من از نزدیک تلاش و پشتکارت را می بینم که چگونه روی پای خودت ایستاده‌ای و با همه مشکلاتی که در زندگی داری می‌جنگی. من شیفته پشتکار تو هستم و این در زندگی از هر چیزی برایم مهم.تر است.” با وجود همه اصرارهای ایشان باز هم فرصت دو ماهه ای خواستم تا کمی فکر کنم.در این ایام مسابقات شطرنج دانشجویی برگزار می شد و تیم من از دانشگاه تربیت معلم در این رقابت ها شرکت داشت ذهنم درگیر این مسابقات بود.
بعد از دو ماه در مرداد ماه خانواده ایشان تماس گرفته و گفتند ما هم به این ازدواج راضی بوده و هیچ مخالفتی نداریم. آقای پوراسماعیل تاکید کرد من جوان ۲۰ ساله ای نیستم که از روی احساسات تصمیم بگیرم.و همان روزها با مهریه ۹۰ سکه بهار آزادی پای سفره عقد نشستیم و به همدیگر بله گفتیم تا برای همیشه کنار هم بمانیم.ازدواج کردن او را محدود و خانه نشین نکرد بلکه دو هفته بعد از ازدواج در جشنواره کوثر در کرج قهرمان قهرمانان شد.

قهرمان آسیا شدم

در سال ۱۳۸۲ در مسابقات انتخابی برای اعزام به مسابقات آسیایی هند انتخاب شده و به هندوستان اعزام شدم. بالاخره این بار در بین بانوان با کسب رتبه اول قهرمان آسیا شدم و دوباره همان استقبال گرم و صمیمی و گل های افتخار بر گردن من.این بار از اینکه پرچم کشورم را بالا برده بودم از خوشحالی دوبال می خواستم پرواز کنم در سال ۱۳۸۳ و ۸۴به مسابقات جهانی اعزامی نشد و من دوباره جزو برترین های کشور انتخاب شدم.در سال ۱۳۸۵ دوباره در مسابقات جهانی هند شرکت کرده و با کسب رتبه دوم مدال نقره گرفتم.

بزرگ‌ترین قهرمانی زندگی‌اش

با وجود همه قهرمانی‌ها و مدال‌هایی که در کارنامه‌اش داشت، این بار به بزرگ‌ترین قهرمانی زندگی‌اش رسید.برای اولین بار مادر شد. خدا دختری به او هدیه داد که اسمش را ساناز گذاشتدختری سالم و سرشار از زندگی. اسم دخترش را چندین بار با خوشحالی بر زبان می‌آورد” دخترم، وقتی به دنیا آمد روزی‌اش را به زندگی ما آورد.دخترم فقط فرزندم نبود جای خالیِ خواهری را پر کرد که هرگز در زندگی‌ نداشتم. تا سه سالگی دخترم ساناز در رقابت های قهرمانی کشور و مسابقات جهانی شرکت نکردم.در اولین مسابقه در سه سالگی دخترم در مسابقات ساری قهرمان کشور شدم.و در اولین رقابت های جهانی بعد از دخترم به المپیاد جهانی ترکیه اعزام شده و نایب قهرمان جهان شدم.

انصراف از رویارویی با ورزشکار رژیم صهیونیستی

سال ۱۳۹۴ و حضور در المپیاد جهانی کره جنوبی تجربه دیگری برایش رقم می زد ولی رویارویی با شطرنج بازان رژیم کودک کش و منحوس صهیونیستی نمی توانست او را به اعزام به این مسابقات راضی کند بنابراین از حضور در مسابقات کره جنوبی انصراف داد.
با اینکه قهرمانی کشور در سال ۱۳۹۴ کام او را شیرین کرده بود ولی فوت پدرش در سال ۱۳۹۵ آثار غم بر چهره‌اشمی‌نشاند و برای روح مرحوم پدرش و مادر همسرش از خداوند آمرزش و رحمت الهی طلب می‌کند.

نایب قهرمان جهان در اندونزی

لیست بلند بالای قهرمانی او به سال ۱۳۹۵ می رسد” در سال ۱۳۹۵ در مسابقاتی که از سوی فدراسیون شطرنج برای افراد سالم برگزار می شد شرکت می کردم تا برای حضور در مسابقات ملی و بین المللی نابینایان آمادگی بیشتری داشته باشم.در سال ۱۳۹۷ برای اولین بار مسابقات شطرنج در بازی های پاراآسیایی اندونزی برگزارشد و این بانوی قهرمان دو مدال نقره تیمی در کلاس b1 و یک مدال برنز کسب کرد.خوشحالی اش را از حضور در مسابقات جهانی جاکارتا اندونزی با فشردن دست.ها و شوقی که در صدایش مشخص است نشان می دهد” تجربه خیلی خوبی بود و من از کسب مدال در اندونزی خیلی خوشحال شدم” چون در المپیک شطرنج نیست به همین علت در رقابت های پارالمپیک هم شطرنج برگزار نمی شود.بعد از آن در سال ۱۳۹۸ هم قهرمان کشور شدم.

نقره‌ها، طلا شدند

در مسابقات جهانی هانگژو چین در سال ۱۴۰۲ بازهم ردپای او دیده می‌شود.این بار نقره‌های جاکارتا اندونزی به طلا تبدیل شد و در کنار دو مدال طلا یک مدال برنز هم گرفت.

فداکاری فرزند ایران

در مسابقات هانگژو چین برای اینکه طلای تیم ما قطعی شود من از امتیاز خودم گذشتم و به هم تیمی خودم باختم تا تیم ما طلا بگیرد چون مدال طلای تیمی خیلی مهم تر از نقره انفرادی است. با این کار تیم ما در رده‌بندی دوم شد.این فداکاری، نه تنها تحسین کمیته ملی پارالمپیک را به دنبال داشت، بلکه در برنامه «حدیث سرآمدن» به پاس فداکاری و همدلی‌ام با اهدای تندیس فرزند ایران تجلیل شدم.
موفقیت.های این بانوی قهرمان تبریزی تمام شدنی نیست وقتی از تعداد مدال های خوشرنگش می پرسم با نوک انگشتانش می شمارد و البته انگشت‌هایش را برای شمارش کم می آورد. چشم‌هایش را می‌بندد و ذهنی چرتکه می اندازد “تقریبا ۵۰ عدد مدال که ۱۴مدال طلا قهرمانی کشور و بقیه نقره و برنز است و ۸ مدال جهانی دارم. البته اگر مسابقات بین باشگاهی را حساب کنم حساب مدال‌ها از دستم در می رود”.راستی دو سال هم از طرف تربیت بدنی به عنوان باحجاب ترین ورزشکار معرفی شدم و خوشحالم با حجاب در میدان ملی و بین المللی برای کشورم افتخارآفرین هستم.

سلامتی رهبرم آرزوی قلبی من است

او یکی از بهترین خاطرات رندگی ورزشی خود را دیدار با مقام معظم رهبری اعلام کرده و می گوید: سال ۱۳۹۷ و ۱۴۰۲ به دیدار مقام معظم رهبری رفتم و سلامتی رهبر بزرگترین آرزوی قلبی من است.حضور در کنار ایشان خوشحالی توصیف نشدنی دارد که نمی.توانم بر زبان بیاورم از ته قلبم خوشحالم که به عنوان سرباز این وطن با کسب مقام در میدان های بین‌المللی می توانم دل رهبرم را شاد کنم و این افتخار من است.
بازنشر از علی رضالو/ منبع:فارس

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false