×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  پنج شنبه - ۱۴ خرداد - ۱۴۰۵   - ساعت: ۰۸:۴۳
it is true
true
true
شهیدی که نامش جزء اهداکنندگان عضو ثبت شد

پدر و مادر شهید مهدی دوستی بعد از شنیدن خبر مرگ مغزی پسرشان به اهدای عضو رضایت دادند ولی قبل از رسیدن به بیمارستان یکی از پرستارها گفت”قلب مهدی دیگه نمی‌زنه”.

به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستانهای میانه و ترکمانچای، معصومه درخشان: وارد خانه که می‌شوم نوای سوزناک و حزین «عزیزم رفت، عزیزم رفت» که از ضبط‌صوت گوشه اتاق پخش می‌شود فضای خانه را عطرآگین حضور شهید می‌کند.
صدایی که گویی از عمق دل مادر و پدر شهید بر می‌خیزد. این نوای حزین یادآور روزهایی است که پسر جوان آنها قد کشیده و از چشم‌انتظاری‌هایی که حالا با هر نُت این موسیقی، دوباره شعله‌ور می‌شوند.
خانم پری دستوری و آقای اصغر دوستی مادر و پدر مهدی هستند که در دومین روز فروردین امسال افتخار این را پیدا کردند تا صدایشان بزنند مادر و پدر «شهید» مهدی دوستی. شهیدی که سرباز وطن بود.
سلام و صلواتی نثار روح پاک شهید مهدی دوستی کرده و دل می‌دهم به روایت پدر از پسری که شهید راه وطن شد وقتی جنگنده‌های دشمن پادگان پیرانشهر را بمباران کردند.

بابا اجازه

پدر غرق خاطرات کودکی پسرش می‌شود. از لباس‌های سفیدی که می‌پوشید و در نقش یکی از امامان با دوستانش بازی می‌کرد.از دویدن در کوچه‌های مدرسه و اینکه می‌گفت ” بابا ۹ساله شدم اجازه میدی خودم تنهایی مدرسه برم”، از درس‌ومشق خواندن‌هایی که حسابی دوسش داشت و از وقتی که داداش کوچولو وارد زندگی‌شان شده بود کمک‌حال مادر بود و همیشه برای داداش نیما اسباب‌بازی می‌خرید و دستش را می‌گرفت و به پارک می‌برد.بابا تعریف می‌کند مهدی وقتی وارد دبیرستان شد این بار گفت “بابا در مدرسه برای عضویت در بسیج ثبت‌نام می‌کنند منم دلم می‌خواد عضو نیروی مردمی بسیج باشم”.عضویت در بسیج دانش‌آموزی مدرسه، مشوق او برای فعالیت در بسیج مسجد المهدی محله عباسی شد. با وجودی که پسر جوانی شده بود ولی بدون رضایت و اجازه پدر جایی نمی‌رفت و همه دلخوشی بابا به همین بود.یک روز زنگ می‌زند “بابا رضایت می‌دهی برای اردوی زیارتی با بچه‌های مسجد به مشهد بروم” و همین ادب و رفتار او دلگرمی پدر می‌شود.
آقا مهدی دیپلم که می‌گیرد بلافاصله برای کسب گواهی‌نامه رانندگی و اعزام به خدمت مقدس سربازی اقدام می‌کند، می‌خواست تا وقت اعزام گواهی‌نامه رانندگی بگیرد می‌گفت رانندگی در سربازی لازم می‌شود.

سربازی وطن

اولین روز شهریورماه سال ۱۴۰۴ برای پدر و مادرش روز خاصی بود. روزی که به مهربانی همدیگر را به آغوش گرفتند برای خداحافظی و اعزام برای سربازی وطن.وقتی مهدی از زیر قرآن گذشت، مادر برای لحظه‌ای مکث کرد، دستش را روی شانه‌های پسرش گذاشت و زمزمه کرد پسرم برو به‌سلامت، خدا پشت و پناهت. زود برگرد که این خانه بدون صدای خنده‌های تو، سوت‌وکور است.و پدر هم او را در آغوش گرفت گفت: حالا که به سربازی می‌روی مرد شدی. برو که خاک این وطن به همت شما جوان‌هاست. سربلند باشی و به‌سلامت برگردی. مادر کاسه آبی پشت سرش ریخت و نگاه‌های آنها هنوز بر آستانه‌ در او را تا آخرین لحظه بدرقه می‌کرد.
مهدی عازم ارومیه شد بعد از گذراندن دوره آموزشی دوباره به تبریز آمد در تقسیم‌بندی دوباره این بار عازم شهرستان مرزی پیرانشهر شد. دلگویه‌های پدر که به اینجا می‌رسد دلش می‌خواهد زمان به عقب برگردد به همان روزی که در بازار پیرانشهر قدم می‌زدند و مهدی گفت” بابا بریم بازار پیرانشهر کمی بگردیم، بابا برام عطر می‌خری؟ پسرم عطر برای چی؟ بابا تو پادگان عطر لازم میشه. براش عطر خریدم و برگشتیم. جلوی پادگان از من خداحافظی کرد و به داخل پادگان رفت.
چند ماه قبل از شهادت برای پسرم تلفن همراه خریدم. هر روز عصر ۷ الی ۸ شب زنگ می‌زد. به تماس‌هایش عادت کرده بودیم.نیمه دوم اسفندماه بود چند هفته به مرخصی نیامده بود دلتنگش بودم. می‌گفتم دو روز مانده به عید با مادر و برادرش به دیدنش می‌رویم.روز سه‌شنبه ۲۶ اسفندماه به‌اصطلاح چهارشنبه‌سوری صبح مشغول خوردن صبحانه بودم ولی نمی‌دانم چرا دلم آشوب بود انگار منتظر خبری باشم. تلفنم زنگ زد” آقای دوستی؟ بله بفرمائید. حال و احوال چطوره ؟شما چه نسبتی با مهدی دوستی دارید؟ من پدرش هستم اتفاقی افتاده؟نگران نباشید آقا مهدی زخمی شده، پاش ترکش‌خورده، لطفاً به پیرانشهر بیایید. دیگر بقیه حرف‌هایش را نشنیدم. همسرم را صدا زدم تا زود راهی شویم. فاصله چهارساعته تبریز تا پیرانشهر را دوساعته رفتیم. فقط خدا می‌داند آن لحظه در جاده چه حالی داشتیم و چطور رفتیم.
وقتی رسیدیم گفتند در بیمارستانی در شهرستان نقده بستری شده، وقتی به بیمارستان رسیدیم تازه از اتاق عمل جراحی آورده بودند. اجازه ندادند کنارش برویم.خیلی خواهش کردیم تا اینکه پسرم را دیدیم. مهدی بیهوش روی تخت بود و سرش را پانسمان کرده بودند. سه، چهار روز در بیمارستان کنارش ماندیم ولی هنوز چشم‌هایش را باز نکرده بود.

شهیدی که نامش جزء اهداکنندگان عضو ثبت شد 2

قلب مهدی دیگه نمی‌زنه

روز آخر سر پرستار با غم و اندوه زیاد گفت، “پسر شما مرگ‌ مغزی‌ شده است ولی هیچ‌کس توان گفتن این خبر را به شما ندارد. اگر رضایت داشته باشید، می‌توانید اعضای بدنش را اهداء کنید”.فقط پرسیدم خانم پرستار واقعا نمیشه هیچ کاری کرد؟ متاسفانه هیچ کاری از دستمان برنمی آید. دوست داشتم حالا که پسرم شهید شده بود قلبش در سینه یک فرد دیگر بتپد. سریع برای اهدای عضو رضایت دادیم ما را همراه کادر درمانی با آمبولانس به ارومیه فرستادند.ساعت چهار یا پنج عصر بود وقتی به ارومیه رسیدیم یکی از آنها گفت “قلب مهدی دیگه نمی زنه”.

خوابی که تعبیر شد

دوباره ما را به بیمارستان برگرداندند، سه ساعت دیگر در بیمارستان ماند ولی دیگر قلبش نمی تپید و اهدای عضو دیگر امکان‌پذیر نشد ولی مسؤولان اهدای عضو بیمارستان گفتند چون خانواده این شهید برای اهدای عضو رضایت داده و اقدام کرده بودند نام این شهید در لیست اهداکنندگان ثبت می‌شود. در این مدت مادرش کنار مهدی بود. با او درد دل می‌کرد. من در سالن انتظار روی نیمکت نشسته بودم ۱۰ دقیقه خوابم گرفت خواب دیدم در میدان ساعت تبریز تشییع جنازه باشکوهی برگزار شده و پیکر مطهر پسرم روی دست مردم است. بعد هم یک لحظه وادی رحمت و قبرها را دیدم.هراسان از خواب پریدم و به شدت گریه کردم و مطمئن شدم پسرم شهید شده است. اشک راه آمدن واژه‌ها را سد می‌کند و به پهنای صورت اشک می ریزد و چند دقیقه ای خانه پر از سکوت می‌شود.

ساک دلتنگی

نگاهم در چشم‌های مادر گره می‌خورد، او هم دست‌کمی از همسرش ندارد. مادر دوست دارد ساک پسرشهیدش را باز کند. لباس‌هایش را ببوید و ببوسد. لباس‌ها را یکی‌یکی از ساک بیرون می‌آورد لباس‌ها بوی او را دارند. بویی که انگار از دل روزهای دور برگشته است. پیراهن را برمی‌دارد، به سینه می‌فشارد، چشم‌هایش را می‌بندد، دست‌هایش را روی صورت گذاشته و آرام اشک می‌ریزد.
با دستانی لرزان لباس سربازی‌اش راطوطیایی چشم می کند. می‌بوید و می‌بوسد انگار می‌خواهد از میان تار و پود لباس، دوباره صورت پسرش را پیدا کند.اشک روی گونه‌هایش می‌لغزد با همان بغض در گلو و چشمانی اشکبار با افتخار می‌گوید: این کشور تنها یک مهدی ندارد. بلکه میلیون‌ها مهدی جان فدای کشور هستند که برای عزت، امنیت و سربلندی ایران از جان خود می‌گذرند و دشمن جنایتکار بداند تا زمانی که زنان و مردان غیرتمند این کشور هستند اجازه نمی‌دهیم ذره‌ای از خاک این کشور نصیب دشمن شود.

این خاک میلیون‌ها جان فدا دارد

دلتنگی، صبر و عشق مادری در هم می‌آمیزد و با وجود سنگینی داغ فرزند، از سربلندی سخن می‌گوید: داغدارم و دلتنگ، اما افتخار می‌کنم که مهدی در راه وطن شهید شد. این خاک هزاران مهدی دارد. هزاران جان‌فدا.
حالا فضای خانه از حجم کلماتی که بغض و دلتنگی اجازه نمی‌دهد مادر بر زبان بیاورد سنگین است. مادر بریده‌بریده کلمات را ادا می‌کند انگار با ریتم درد نفس می‌کشد. فکر می‌کنم لحظه‌ تلخ وداع که در حافظه‌اش ثبت شده را مرور می‌کند. او با صبری که تنها در قلب مادران شهید یافت می‌شود، بار سنگین نبودن پسرش را با موسیقی خاطراتش به دوش می‌کشد.
خاطره تولد ۱۹ سالگی‌اش با دو کیکی که برای پدر و پسرش خریده بود را مرور می‌کند” پسرم متولد ۱۷ شهریور و همسرم متولد ۱۸ شهریور است. هر سال برای جشن تولد آنها یک کیک می‌خریدم ولی سال ۴۰۴ برای هر کدام جداگانه کیک خریدم. روز خیلی خوبی بود. روزی که برای همیشه در دلمان ثبت شد و نمی‌دانستم این آخرین کیک تولد پسرم است.

انگشتر نامزدی

قاب عکس آقاپسرش زینت‌بخش گوشه‌گوشه خانه است، به هر کدام که نگاه می‌کند خاطره‌ای برایش زنده می‌شود.خاطره‌ای که نشان از یک آرزو دارد.” پسرم در یک ساندویچ‌فروشی کار می‌کرد، دستمزدش را برای ازدواج پس انداز می‌کرد می‌گفت مادرجان یک دختر خوب برایم انتخاب کن. در آخرین تماسی که با هم حرف زدیم روز یکشنبه بود دو روز قبل از چهارشنبه‌سوری که زخمی شد گفت ” مامان من کمی پول پس‌انداز کردم لطفاً با آن یک انگشتر بخر، وقتی سربازی‌ام تمام شد دوست دارم ازدواج کنم ببینیم این انگشتر نصیب کدام دختر خوب می‌شود که برایم انتخاب می‌کنی”.
حرف‌های شیرین مادر و پسری همین‌ قدر کوتاه بود که دو روز بعد ۲۶ اسفندماه حمله وحشیانه دشمن آمریکایی_صهیونیستی به پادگان پیرانشهر باعث می‌شود مهدی و دوستش در اثر بمباران و اصابت ترکش‌ زخمی و شهید شوند.در دومین روز فروردین مهدی بال در بال ملائک شهید شده و پیکر مطهرش روز ششم فروردین بعد از تشییع باشکوه در تبریز به همراه سایر شهدا در گلزار شهدای وادی رحمت آرام می‌گیرد.
مادر مکث می‌کند، آه می‌کشد و صبوری می‌کند” پسرم با زبان روزه شهید شد. در آخرین تماس تلفنی گفت مامان هر چند که جنگ و بمباران هست ولی ما اینجا روزه می‌گیریم.پسرم با زبان روزه و همچون مولایمان امام حسین(ع) با لب‌تشنه شهید شد و حالا افتخار می‌کنم شهادت نصیبش شده است و همین عزت و سعادت برای ما کافی است.

عطر بهشت دارد پسرم

مادر چند ساعتی در بیمارستان کنار پسرش می‌خوابد دستش را روی موهای او می‌کشد، انگار می‌خواهد با این لمس کوتاه، سال‌ها دوری را جبران کند با خود زمزمه می‌کند “پسرم عطر و بوی بهشت می‌دهی.”دلش نمی‌خواهد از کنار او بلند شود. می‌خواهد همین‌جا بماند، در کنار فرزندی که برایش هم یادآور داغ است و هم افتخار. مادر حضور او را نه در زمین، که در آسمان حس می‌کند و باور دارد این عطر، عطرِ بهشت است.مطمئن‌تر به چشم‌هایم نگاه‌ می‌کند، “شاید باور نکنید ولی پسر عزیزم عطر و بوی بهشت می داد. یک عطر دل انگیزی همه فضای اتاق را پر کرده بود”

تو عشق منی مادر

و آخرین هدیه مادر از پسر عزیزش یک شاخه گل است. به یاد می‌آورد که چطور پسرش با لبخندی وارد خانه شد. شاخه‌ گلی در دست داشت و با چشم‌هایی که از محبت می‌درخشید، گفت: ” مامان می‌دانم که این گل‌ها در برابر مهربانی تو چیزی نیستند، خواستم بدونی که تو فقط مادر من نیستی، تو عشق منی.”حالا، مادر میان بغض و لبخند، نجوا می‌کند پسرم عطر همان گل‌ها را می‌داد، بوی گل‌های بهشتی.

حالا دلخوشی مادر شفاعت پسرش شده است که می‌تواند این داغ را تحمل کند. وقتی بعد از شهادت پسرش حرف‌وحدیث ها و بعضی زخم‌زبان‌ها شنید و حرف دلش را به پسرش گفت آقا مهدی را در خواب می‌بیند به رویش لبخند زده و می‌گوید” مادر به آن حرف‌ها اهمیت نده من که شفاعتت کرده‌ام”.مادر لبخند می‌زند و چه سعادتی بالاتر از شفاعت پسر شهیدم.

بازنشر از علی رضالو/ منبع:فارس

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false