×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

true

ویژه های خبری

true
    امروز  شنبه - ۲۷ تیر - ۱۴۰۵   - ساعت: ۰۲:۲۴
it is true
true
true
این موکب نظرکرده امام حسین(ع) است

«جنگ داخلی عراق شدت گرفته بود و هیچ‌کس حاضر نمی‌شد پتوهای موکب را تا کربلا حمل کند. اما به عنایت امام حسین(ع)، افسر عراقی هنگام صدور مجوز عبور، روی برگه نوشت: «این خودرو تا کربلا آزاد است.» همین جمله، راه را برای رساندن محموله به حرم سیدالشهدا(ع) هموار کرد.
️به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستانهای میانه و ترکمانچای، معصومه درخشان: پس از تشییع میلیونی رهبر شهیدمان، همراه با جمعی از دوستان خبرنگار، خسته اما سرشار از حال‌وهوای آن بدرقه تاریخی، به محل اسکانمان در منطقه ۱۹ تهران بازگشتیم. یکی از دوستان، در حالی که همچنان از عظمت و شکوه آن مراسم سخن می‌گفت، ناگهان پرسید: «برای مراسم تشییع مشهد هم می‌روی؟»بی‌درنگ پاسخ دادم: «اگر مشکل اسکان حل شود، حتماً می‌روم.» لبخندی زد و گفت: «نگران اسکان نباش. بچه‌های جهادی شبستر در حسینیه «رقیه خاتون» مشهد موکب برپا کرده‌اند؛ می‌توانی آنجا مستقر شوی.»
بی‌درنگ گوشی تلفن همراهم را برداشتم و وبگاه‌های فروش بلیت اتوبوس را یکی‌یکی جست‌وجو کردم. امید چندانی به پیدا کردن بلیت نداشتم؛ تصورم این بود که با هجوم مشتاقان حضور در مراسم، همه ظرفیت‌ها تکمیل شده باشد. اما تقدیر، جور دیگری رقم خورده بود؛ خیلی زود برای ساعت هشت شب، از تهران به مقصد مشهد بلیت گرفتم.شب، اتوبوس دل به جاده سپرد و من نیز با دلی لبریز از شوق و اشتیاق، راهی دیار امام مهربانی‌ها شدم. سپیده که سر زد، اتوبوس در پایانه مشهد ایستاد. بی‌درنگ خود را به حسینیه رساندم؛ جایی که بچه‌های جهادی شبستر با رویی گشاده از زائران پذیرایی می‌کردند. پس از پذیرش، خستگی راه جای خود را به آرامشی شیرین داد و اطمینان یافتم که حالا می‌توانم با خیالی آسوده، برای حضور در مراسم تشییع آماده شوم.
اسکان در حسینیه، میان صدها بانو و ده‌ها کودک قدونیم‌قد که هر کدام دنیایی از شور و شیطنت با خود داشتند، تجربه‌ای متفاوت بود. هیاهوی بی‌وقفه، رفت‌وآمد زائران و همهمه‌ای که لحظه‌ای قطع نمی‌شد، برای منِ خبرنگار که همیشه برای نوشتن به سکوت و تمرکز پناه می‌برم، آزمونی تازه بود؛ اما اینجا، هر صدا رنگی از زندگی و بوی خدمت داشت.بار و بندیلم را گوشه‌ای مرتب کردم و برای اقامه نماز مغرب و عشاء و زیارت امام غریب، راهی حرم مطهر شدم. ساعتی را در کنار بارگاه نورانی حضرت گذراندم و حوالی ساعت یازده‌ونیم شب به حسینیه و موکب بازگشتم.سراغ مسئول موکب را گرفتم. جوانی که سرگرم خدمت بود، چند بار با صدای بلند صدا زد: «حاج احمد… حاج احمد کجاست؟»چند دقیقه‌ای در انتظار ماندم تا سرانجام مردی از میان جمعیت، آرام دستش را بالا آورد. حاج احمد بود؛ خستگی از چهره‌اش می‌بارید. پلک‌های سنگینش دیگر توان همراهی نداشتند، اما لبخند از لبانش جدا نمی‌شد. انگار تمام توانش را در راه خدمت به زائران خرج کرده بود و با این حال، هنوز هم با رویی گشاده پاسخگوی همه بود.
خودم را معرفی می‌کنم. یکی از همراهانش با لبخندی آمیخته به نگرانی می‌گوید: «حاج احمد چند روز است که حتی فرصت استراحت هم نداشته؛ خیلی خسته شده است.» قرار می‌شود گفت‌وگو را به صبح موکول کنیم تا حاج احمد با فراغ بال، روایت برپایی موکب و روزهای پر فراز و نشیب خدمت به زائران را بازگو کند.صبح زود، دوباره سراغ حاج احمد دلیرگلی می‌روم. او را در موکب شهدای شهرستان شبستر می‌بینم؛ بی‌آنکه خستگی شب گذشته از چهره‌اش رخت بربسته باشد، مشغول ریختن شربت در لیوان‌ها و پذیرایی از زائران است.زائران و عزادارانی که از دورترین و نزدیک‌ترین شهرهای کشور خود را به مشهد مقدس رسانده‌اند، مقابل حسینیه با چای و شربت پذیرایی می‌شوند. لبخند خادمان، گرمای استکان‌های چای و شربت خنک، خستگی راه را از تن زائران می‌زداید و حال‌وهوای موکب را سرشار از عطر خدمت و ارادت به حضرت امام رضا(ع) کرده است.

می‌خواستیم برگردیم شبستر

حاج احمد روایتش را از ماجرای انتخاب محل مناسب برای برپایی موکب آغاز می‌کند: «قرار بود موکب شهدای شهرستان شبستر در یکی از مدارس مشهد برپا شود. چند مدرسه را از نزدیک بررسی کردیم، اما هیچ‌کدام شرایط لازم را برای استقرار موکب نداشتند. از اینکه مکان مناسبی برای ما هماهنگ نشده بود، واقعاً ناراحت شدم. به بچه‌های موکب گفتم با همین تجهیزاتی که آورده‌ایم، به شبستر برمی‌گردیم.»اما انگار تقدیر، به برکت عنایت امام رضا(ع)، مسیر دیگری را برای خادمان موکب شهدای شهرستان شبستر رقم زده بود؛ مسیری که قرار نبود به بازگشت ختم شود، بلکه آغازگر روایتی متفاوت از خدمت به زائران حضرت بود.در اوج ناامیدی، درست زمانی که تصمیم به بازگشت گرفته بودند، یک تماس تلفنی همه‌چیز را تغییر داد. حاج احمد روایت می‌کند: «گوشی زنگ خورد. آن سوی خط گفتند: “حاج احمد، حالا که تصمیم گرفته‌ای برگردی، قبل از حرکت یک حسینیه هم هست؛ برو آنجا را ببین. اگر نپسندیدی، بعد برگرد شبستر.”»می‌پرسم: فردی که تماس گرفته بود را می‌شناختید؟
می‌گوید: «نه، شناخت دقیقی از او نداشتم. از نیروهای هماهنگ‌کننده اسکان زائران و موکب‌ها بود.» به پیشنهاد همان فرد، راهی حسینیه «رقیه خاتون» شدند. با ورود به حسینیه، امید دوباره در دل خادمان موکب زنده شد.حاج احمد می‌گوید: «حسینیه فضای بزرگی داشت و امکاناتش مناسب بود. فهمیدیم اینجا می‌توانیم به تعداد بیشتری از زائران خدمت‌رسانی کنیم. پیش از ما موکبی از شهرستان دامغان در این محل مستقر شده بود، اما امکانات و تجهیزاتشان پاسخگوی حجم بالای زائران و عزاداران نبود. از سوی دیگر، هیئت امنای حسینیه نیز به دنبال موکبی بودند که با تجهیزات و توان بیشتری بتواند خدمات گسترده‌تری به زائران ارائه کند.»او با لبخندی از سر رضایت ادامه می‌دهد: «هر جا به اهل‌بیت(ع) متوسل شدم، پاسخ گرفتم. عنایت امام رضا(ع) اجازه نداد تجهیزاتی را که با یک تریلی ۱۸ چرخ به مشهد آورده بودیم، دوباره به شبستر برگردانیم.» در نهایت، با مشارکت و همراهی خادمان موکب دامغان، موکب شهدای شهرستان شبستر در حسینیه «رقیه خاتون» برپا شد و خدمت‌رسانی به زائران آغاز شد.حاج احمد در حالی که سرانگشتی آمار زائران را مرور می‌کند، می‌گوید: «تا امروز حدود ۵۰۰ نفر، تقریباً به تعداد مساوی از خواهران و برادران، در موکب پذیرش و اسکان داده شده‌اند. علاوه بر این، روزانه حدود ۴۰۰ زائر دیگر در وعده‌های ناهار و شام مهمان موکب هستند و همه خدمات، از اسکان گرفته تا پذیرایی و توزیع غذا، به‌صورت کاملاً رایگان ارائه می‌شود.»
حاج احمد، لیوان‌های یک‌بارمصرف را از شربت‌های خنک و خوش‌رنگ پر می‌کند. با رویی گشاده و لبخندی صمیمی از زائران استقبال می‌کند.سر می‌چرخانم؛ دیگر اعضای موکب نیز هر کدام مشغول خدمت‌اند. چند نفر کاسه‌های غذا و استکان‌ها را می‌شویند و گروهی دیگر، بی‌وقفه در بخش‌های مختلف مشغول انجام وظیفه هستند. موکب «شهدای شهرستان شبستر» از ۱۳ تیرماه در خیابان کاشانی مشهد برپا شده و تا ۲۰ تیرماه میزبان زائران و عزاداران خواهد بود.اعضای ۵۰ نفره این موکب، مسئولیت‌ها را میان واحدهای اجرایی، فرهنگی، حراست، چایخانه، انبارداری، نگهبانی، تشریفات، تدارکات و آشپزخانه تقسیم کرده‌اند. در میان خادمان این موکب، ۱۲ نفر از بانوان نیز با شور و اخلاص در خدمت زائران حضرت اباعبدالله الحسین(ع) هستند.

شرط حاج احمد برای موکب داری

هر لحظه که می‌گذرد، بر تعداد مهمانان موکب افزوده می‌شود. همهمه زائران و هیاهوی محیط، ادامه گفت‌وگو را دشوار می‌کند. کمی دورتر از موکب، روی جدول کنار خیابان می‌نشینیم و من دل به روایت شکل‌گیری این موکب می‌سپارم.حاج احمد، فلش‌بکی به سال ۱۳۹۴ می‌زند؛ به روزهایی که خود، زائر کربلا بود. می‌گوید: «از سال ۱۳۹۴ در اجتماع عظیم پیاده‌روی اربعین شرکت می‌کنم. همان سال، وقتی شور و اشتیاق خادمان در خدمت‌رسانی به زائران حضرت سیدالشهدا (ع) را دیدم، با خدا عهد بستم و گفتم: خدایا، خودت عنایتی کن تا من هم توفیق خدمت به زائران حضرت اباعبدالله‌الحسین(ع) را پیدا کنم.»لحظه‌ای سکوت می‌کند و ادامه می‌دهد: «خداوند هم عنایت کرد و خادمی این موکب را نصیبم ساخت؛ اما برای برپایی آن یک شرط داشتم.»شرط حاج احمد این بود که موکب، برخلاف بسیاری از موکب‌هایی که تنها در ایام اربعین برپا می‌شوند، محدود به این مناسبت نباشد؛ بلکه در تمام طول سال، در خدمت مردم باشد؛ از مناسبت‌های ملی و مذهبی گرفته تا روزهای سخت سیل و زلزله و ایام عزاداری اهل‌بیت(ع).
ردِ صحبت‌های حاج احمد به سال ۱۳۹۷ می‌رسد؛ روزهایی که تعدادی از اعضای موکب در کربلا، در صحن حضرت عقیله(س)، مستقر بودند و تا پیش از شیوع ویروس کرونا، به زائران حضرت سیدالشهدا(ع) خدمت می‌کردند.حاج احمد می‌گوید: «نانوایی موکب در کربلا با مجوز رسمی فعالیت می‌کرد. در ایام اربعین، روزانه ۱۸ هزار قرص نان و در دیگر روزهای سال نیز بین سه تا چهار هزار قرص نان پخته می‌شد و در اختیار زائران قرار می‌گرفت.»اما با شیوع ویروس کرونا، فعالیت موکب در کربلا از سال ۱۳۹۸ متوقف شد و این تعطیلی تا سال ۱۴۰۰ ادامه داشت. سرانجام از سال ۱۴۰۱، خدمت‌رسانی موکب بار دیگر از سر گرفته شد.

اخلاص در عمل و گفتار

لابه‌لای حرف‌هایش، بارها از همراهی خیران و حمایت‌های امام‌جمعه و فرمانده سپاه ناحیه شبستر قدردانی می‌کند و می‌گوید: «اگر این پشتیبانی‌ها نبود، ارائه این حجم از خدمات به زائران و عزاداران آقای شهید ایران ممکن نمی‌شد.»اخلاص، محور سخنان و منش حاج احمد و دوستانش است؛ رفقایی که موی خود را در سال‌های دفاع مقدس سپید کرده‌اند و امروز همان روحیه ایثار و خدمت را در موکب زنده نگه داشته‌اند.تکیه‌کلام حاج احمد، «اخلاص» و «توسل به اهل‌بیت(ع)» است. می‌گوید هر زمان گرهی در کار موکب افتاده، دست به دامان اهل‌بیت(ع) شده‌اند و هیچ‌گاه از این درگاه، دست خالی و با پاسخ رد بازنگشته‌اند.

خاطره‌ای با طعم عنایت امام حسین(ع)

حاج احمد در پایان صحبت هایش مرا به خاطره‌ای از عنایت امام حسین (ع) مهمان می‌کند” بعد از کرونا در سال ۱۴۰۱ برپایی موکب را شروع کردیم. اما بسیاری از تجهیزات موکب از جمله پتو و موکت‌ها در خانه یک عرب عراقی مانده بود و ما نمی توانستیم این خانه را پیدا کنیم. با هر زحمتی بود از طریق رای‌زنی با عتبات عالیات عراق این خانه را پیدا کرده و خواستیم تجهیزات موکب را از آنها تحویل بگیریم.
آنها گفتند شما بعد از سه سال دنبال اسباب و اثاث‌تان آمدید و چون تجهیزات افراد دیگری از باکو، ترکیه و سایر موکب‌های ایرانی هم اینجا هستند ما نمی‌توانیم وسایل شما را تحویل‌ دهیم مگر اینکه بقیه افراد هم بیایند و هر کس وسایل خودش را تحویل بگیرد. این کار عملا امکان نداشت.مجبور شدم پیش شیخ قبیله و عشیره آنها رفتم پیرمردی بود توضیح دادم این تجهیزات را برای موکب زدن در کربلا لازم داریم. اگر اجازه نمی دهید وسایلم را بردارم حداقل اجازه دهید نگاه کنم ببینم وسایل موکب ما اینجا است یا خیر. در انبار را باز کرد در این سه سال گرد و خاک خیلی زیادی روی وسایل نشسته بود.
یک تخته فرش و وسایل دیگری آنجا بود به دوستم گفتم آنها را کنار بگذارد. شیخ پرسید این‌ها وسایل شماست؟ گفتم نه چند وسایل دیگر را جابه جا کردیم بازهم پرسید برای شماست؟ گفتم نه. شیخ وقتی دید ما فقط وسایل خودمان را برمی‌داریم گفت؛ بیایید همه وسایلتان را بردارید و ببرید.
با اینکه پتوها از سال ۱۳۹۸ تا سال ۱۴۰۱ در انبار مانده بودند و روی کاورآنها گرد و خاک بود و خود پتوها تمیز بودند ولی با این حال من راضی نشدم این پتوها را قبل از شستن به زائران بدهیم. برای همین گفتم پتوها را اول بشوییم بعد ببریم موکب. در عمود ۷۲۱ دقیقا وسط کربلا و نجف بودیم.در نجف محله‌ای بود که اول قبول کردند پتوها را ببریم آنجا بشوئیم ولی نمی دانم بعد چرا شستن پتوها را قبول نکردند.من دلم شکست هر کاری می کردم دلم راضی نمی شد پتوها را بدون شستن به زائران حضرت سیدالشهدا بدهم، گفتم پتوها را می فرستم در کربلا شسته شوند.وقتی حضرت امام حسین( ع) کارها را هدایت می‌کند ما هیچ کاره‌ایم. همان لحظه که می خواستیم راهی کربلا شویم گوشیم زنگ زد آقایی پشت خط بود که نمی‌شناختمش گفت؛ “حاج احمد هماهنگ کردیم پتوها در نجف در یک موکب که مخصوص شستن پتوها است شسته شوند”.این موکب برای اصفهانی‌ها بود. ۷۰۰ تخته پتو را شسته و ترو تمیز در گونی‌های جدید بسته‌بندی کردیم.
شب که خواستیم عازم کربلا شویم اغتشاش و جنگ داخلی در عراق شروع شد. به ما گفتند نمی‌توانید به کربلا بروید باید در نجف بمانید.من دوباره به امام حسین( ع) متوسل شدم. هر طوری بود باید به کربلا می‌رفتیم با راننده یک تریلی حرف زدم. راننده گفت؛ امکان ندارد در پلیس راه اجازه عبور نمی‌دهند. بالاخره راننده را راضی کردم تا پتوها را به مقصد کربلا بار بزند راننده گفت: برای رفتن به کربلا دو میلیون تومان می‌گیرم، گفتم قبول.ساعت هشت و نیم صبح پتوها را بار زدیم.یک فرد عراقی که فارسی و عربی صحبت می کرد به ما التماس می کرد نروید خطرناک است.ولی من گفتم باید برویم.راه افتادیم در اولین پلیس راه گفتند حرکت ممنوع، ممنوع.ماشین را بزن کنار.ما را متوقف کردند.امیدمان قطع شده بود. به امام حسین (ع) گفتم خودت ما را تا اینجا آوردی بقیه‌اش را هم حل کن. ما چند ساعت شاید نصف روز زیر آفتاب سوزان عراق کنار جاده ماندیم. یک لحظه صدای افسر عراقی همه جا پیچید با صدای بلند احمد احمد صدا می کرد. گفتم احمد منم. تلفن همراهش را به من داد و گفت بیا با این حرف بزن. فردی که پشت خط بود پرسید شما؟ گفتم من احمد هستم، پرسید مشکل چیه؟ گفتم ما پتوهای موکب را اینجا شستیم می‌خواهیم ببریم کربلا ولی اجازه نمی.دهند.

این ماشین تا کربلا آزاد است

گفت؛ “من عقید قاسم ” هستم. شماره مرا در تلفن خودت ذخیره کن هر کجا مشکلی بود به خودم زنگ بزن. عقید در زبان عربی یعنی سرهنگ. خدا شاهد است من نمی‌دانستم این فرد که بود و از کجا زنگ زده بود.بعد تلفن را به افسر دادم، به افسر عراقی گفت “این ماشین تا کربلا آزاد است”. افسر عراقی این جمله را در مجوز عبور نوشت و به ما داد. در اوج اغتشاشات عراق از هر پلیس راهی که رد می‌شدیم از پشت شیشه مجوز را نشان داده و به راحتی می‌گذشتیم.تا صحن عقیله درجنوب غربی حرم امام حسین ( ع) رفتیم.دوباره اجازه ندادند وارد حرم شویم. یاد حرف عقید قاسم افتادم که گفت هر کجا مشکلی بود بهم زنگ بزن.زنگ زدم و گفتم تا اینجا راحت آمدیم ولی اجازه نمی دهند جلوتر برویم، گفت؛ “گوشی را به افسر پلیس بده” خوب یادم است وقتی افسر پلیس گوشی را گرفت تا حرف بزند رنگ صورتش پرید و دستش هم می‌لرزید.افسر پلیس بعد از حرف زدن گفت یک دقیقه صبر کن بعد گفت ماشین را برگردان و حرکت کن. تا ۱۰۰ متری نزدیک حرم رفتیم شاید هم فاصله خیلی کمتر از این بود.

به خاطر آقا

وقتی رسیدیم من دو میلیون پول راننده را دادم.راننده نگاهی به گنبد امام حسین (ع) و نگاهی به پول‌ها کرد و مبلغ ۵۰۰ هزار تومان از پول را به من برگرداند و گفت، این هم سهم من برای حرم آقا.
خاطره گویی حاج احمد که به اینجا می‌رسد انگار نکته مهمی از قلم افتاده باشد می‌گوید: بببن امام حسین (ع) چطور پازل ها را چیده بود من برای زنگ زدن به عقید قاسم به سیمکارت عراقی نیاز داشتم. امام حسین( ع) اول از همه این ماجراها، خودش سیمکارت را حل کرده بود.می پرسی چطوری؟ بذار برات بگم. وقتی داشتیم از مرز ایران به عراق رد می شدیم یکی از خادمین موکب مرحوم نقی مایل نژاد گفت حاج احمد یکی از زوار ایرانی که در عراق سیمکارت عراقی گرفته بود موقع برگشتن سیمکارت لازم نداشت به من داد و رفت حالا این سیمکارت چیکارش کنم. منم گفتم بده به من شاید لازم شد استفاده کردیم.سیمکارت را در گوشی خودم فعال کردم تا زمانی که کار ما در موکب تمام نشده بود هر چقدر حرف می زدم شارژ سیمکارت تمام نمی‌شد. از طرفی شماره عقید قاسم را باید در سیمکارت عراقی ذخیره می‌کردم تا بتوانم به او زنگ بزنم. وقتی کار ما با عقید قاسم و موکب تمام شد شارژ سیمکارت هم تمام شد. سیمکارت را شارژ کردم ولی دو روز بیشتر دوام نداشت و شارژ آن زود تمام شد.”

دل این رزمنده هشت سال دفاع مقدس گنجینه عنایت امام حسین( ع) برای این موکب است که اگر روزی تصمیم بگیرد همه آنها را برای نوشتن روایت کند کتابی قطور می‌شود.

بازنشر از علی رضالو/ منبع :فارس

true
true
false
true

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید

√ کامل کردن گزینه های ستاره دار (*) الزامی است
√ آدرس پست الکترونیکی شما محفوظ بوده و نمایش داده نخواهد شد


مهرصبا
false