true

محمدهادی، رزمنده کوچک خیابان بود که سهلانگاری یک راننده او را تا حد مرگ برد. فریادهای مادر و دستان یک آتشنشان، آغازگر قصه نجات کودکی شد که پس از ۳۶ روز دوباره به آغوش خانواده برگشت.
به گزارش پایگاه خبری مهرصبا مرجع اخبار شهرستانهای میانه و ترکمانچای، خبرگزاری فارس_ تبریز، معصومه درخشان: وقتی آمریکای جنایتکار رهبر عزیزمان را به شهادت رساند مردم با هر سن و سالی برای خونخواهی رهبر شهیدمان به صحنه خیابان آمدند.
حضور حماسی در خیابان
در میان آن جمعیت پسربچهای ۹ ساله هم بود که هر شب با پدر و مادرش راهی خیابان میشد با شور و شوق کودکانه پرچم به دست همراه بزرگترها شعار خونخواهی، ایستادگی و مقاومت سر میداد.دقیقا یک ماه از میدانداری و حضور حماسی محمدهادی پسربچه ۹ ساله در خیابان میگذشت. آن شب نهم فروردین، محمدهادی دست پدرش را گرفت و راهی خیابان شد ولی نمیدانست ساعتی بعد اتفاق تلخی همهچیز را تغییر میدهد.
صدای وحشتناک ترمز خودرو
ناگهان در میان هیاهو و شعارهای جمعیت محله کوی دانشگاه تبریز صدای وحشتناک ترمز و برخورد خودرو با محمدهادی و پدرش همه را غافلگیر کرد.مردم به سرعت به طرف آنها دویدند. محمدهادی و پدرش بیهوش روی زمین افتاده بودند. مادر خودش را به آنها رسانده و با نگرانی و صدای لرزان فریاد میزد “همسرم و پسرم را نجات بدید.”درست در همان نزدیکی، ایستگاه آتشنشانی قرار داشت. صدای فریاد و شیون مادر به گوش یکی از آتشنشانان رسید و او بدون لحظهای درنگ، برای کمک به خیابان دوید.آن شب با همه تلخی و اضطرابش به پایان رسید. اما قصه آن شب برای کسی که در چند قدمی حادثه ایستاده بود، تمام نشد.
برای شنیدن روایت حادثه آن شب سراغ همان آتشنشانی آمدهام که با شنیدن فریادهای یک مادر، خودش را به کودک رساند.بهزاد فرید سلطان علیزاده، آتشنشان جوان ایستگاه محله کوی دانشگاه روبهرویم نشسته است. از او میخواهم برگردد به همان چند دقیقه امداد و نجات در آن شب. لحظاتی که شاید برای همه حاضران فقط چند دقیقه بود اما برای یک آتشنشان فاصله میان مرگ و زندگی یک مادر و فرزند بود، این آتشنشان در ادامه اینگونه روایت میکند:
آن شب هم مردم محله در تجمعات شبانه شرکت کردند. تجمعات از مقابل مسجد رسولالله (ص) شروع میشد و خانوادهها در محلات اطراف پرچمداری میکردند و دوباره مقابل مسجد میرسیدند. ایستگاه آتشنشانی ما کمی پائینتر از مسجد قرار دارد.آن شب با همکاران کنار هم در ایستگاه آتشنشانی نشسته بودیم. یک لحظه صدای جیغ و داد و شیون خانمهایی که برای تجمع شبانه آمده بودند بلند شد.بیاختیار به خیابان دویدم یک آقا و یک کودک ۹ سالهای نقش بر زمین بودند، اهل محل دور کودک جمع شده بودند. سرو صدا و همهمه زیادی بود. صدا به صدا نمیرسید.به سختی چند قدم کنار رفتند تا من بالاسر پسربچه رسیدم. باید مطمئن میشدم علائم حیاتی دارد یا نه. اول نبض دستش را گرفتم دیدم نبض نمیزند. با خود فکر کردم شاید نتوانستم درست نبضش را بگیرم. نبض گردن را گرفتم دیدم دوباره نبض ندارد.یک لحظه رو به خدا کردم و گفتم خدایا، این پسر چی شده؟ خودت کمکم کن. در کمتر از چند ثانیه، هزار فکر از ذهنم گذشت. وقتی متوجه شدم نبض ندارد، برای لحظهای ترسیدم با خودم گفتم نکند کاری که میکنم اشتباه باشد؟ مانده بودم چه تصمیمی بگیرم. یک طرف، کودکی بود که نبض نداشت و طرف دیگر، این سؤال که آیا باید احیای قلبیریوی را شروع کنم یا نه.خانمی با درماندگی و استرس کنار کودک نشسته بود بعدا متوجه شدم عمه اش است، با التماس از من میخواست کاری برایش بکنم.
الهام قلبی
با خودم گفتم نکند دیر بجنبم و بعداً حسرت بخورم که چرا کاری نکردم؟تصمیم سختی بود، اما معصومیت این کودک اجازه نمیداد دست روی دست بگذارم. خدا به دلم الهام کرد پسر بچه به احیای قلبی ریوی نیاز دارد و باید هر کاری از دستم برمیآید انجام بدهم.شروع کردم در آن لحظات پراسترس به دستهایم التماس میکردم کم نیاورند و توان ادامه دادن داشته باشند. اول چهار، پنج بار ماساژ قلبی دادم، دهان پسر بچه کاملا قفل شده بود باید دهانش را باز می کردم.
احیا قلبی جواب داد و کودک گریه کرد
حرف هایش که به اینجا می رسد نوک انگشتانش را نشانم می دهد و می گوید” آن شب نوک انگشتانم کمی زخم شده بود البته الان خوب شدهاند. با انگشتانم فک بالا و فک پایین پسر بچه را از هم جدا کردم و با فشار انگشتانم چند دقیقه ای دهانش را باز نگه داشتم.در این مواقع معمولا یک شی مانند چوب در دهان بیمار میگذارند تا دهانش باز بماند. ولی من آن لحظه هیچی در دسترس نداشتم و با انگشتانم فک بالا و پایین را نگه داشتم تا دهانش باز بماند. زبانش راه تنفسی را بسته بود وقتی دهانش را باز کردم زبانش حرکت کرد. در این لحظه پسرکوچولو آرام نفس کشید و گریه کرد و من خیلی خوشحال شدم.گریه کردن یعنی علائم حیاتی او برگشت و این خبر خوشی بود برای همه ما. محمدهادی را در همان حالت نگه داشتم و تا رسیدن نیروهای اورژانس از اهل محل خواستم ازدحام نکنند. چند دقیقه بعد نیروهای اورژانس آمده و پس از بررسی وضعیت کودک، او را برای ادامه درمان به بیمارستان منتقل کردند.
ناجی رزمنده کوچک خیابان
از اهل محل شنیدم که علائم هوشیاری محمدهادی در بیمارستان پایین است ولی تیم پزشکی گفته بودند اگر احیاء قلبی و کمک اولیه آتشنشان نبود ممکن بود دیگر محمدهادی در کنار خانواده اش نباشد.آتشنشان جوان از اینکه خدا او را انتخاب کرد تا ناجی محمدهادی ۹ ساله باشد، لبخندی گوشه لبش مینشیند و با حس خوشحالی قلبی ادامه می دهد که، ما وقتی در ایستگاه آتشنشانی هستیم نمی توانیم محل کار را ترک کرده و از آن محیط بیرون برویم ولی آن شب وقتی آن همه هیاهو و جیغ و داد را شنیدم انگار خودم نبودم، حس کردم یک نفر به کمک نیاز دارد و من بی اختیار به بیرون دویدم.
آن شب پرچم ایران عزیز که با افتخار دست محمدهادی بود با سهل انگاری یک راننده بر زمین افتاد اما در همان نزدیکی، مردی با لباس آتشنشانی ایستاد تا پرچم دیگری را بالا نگه دارد و آن پرچم زندگی بود.گاهی قهرمان بودن در میان دود و آتش اتفاق نمیافتد گاهی کافی است صدای فریاد یک مادر را بشنوی و بدون لحظهای تردید برای نجات جان یک کودک بدوی.
روایت آتشنشان که تمام میشود دوباره به آن چند دقیقه فکر میکنم چند دقیقهای که از نگاه او، تلاش برای نجات جان یک کودک بود، اما برای مادری که بالای سر فرزندش ایستاده بود، شاید طولانیترین دقایق زندگیاش.حالا میخواهم روایت مادر محمدهادی را از آن لحظات سخت و نفسگیر بشنوم و اینکه بعد از رفتن به بیمارستان حال پسرش چطور بود.مادر محمدهادی نه مثل آتشنشان فرصت فکر کردن داشت و نه میدانست در چند قدمی او چه اتفاقی قرار است بیفتد. او فقط فرزندش را میدید و برای برگشتنش دعا میکرد.
دیدار با آقا در بهشت
خانم عاطفه قاسمی، مادر محمدهادی از اینکه خداوند پسرش را دوباره به او هدیه داده است خدا رو شکر کرده و می گوید: از روزی که دشمن آمریکایی_صهیونی جنگ را شروع کرد و رهبر عزیزمان به شهادت رسید، همسر و دو پسرم محمدحسین و محمدهادی هر شب به مسجد و پایگاه بسیج محله رفته و یک ساعت قبل از سحری به خانه بر میگشتند.آه عمیقی می کشد و ادامه میدهد، اصلا می دانی جنگ و شهادت رهبر عزیزمان بچه ها را زود بزرگ کرد، محمدهادی هر شب که میرفت حس عجیبی داشت، میپرسید اگر شهید بشیم بهشت میرویم و آقا را میبینیم؟ منم می گفتم آره پسرم هر کس شهید بشه آقا را میبیند.
من میرم شهید بشم
نگاه مهرآمیز مادرانهاش را نثار کودک ۹ ساله می کند، و میگوید که، یک شب قبل از حادثه بعد از شام موقع خداحافظی به مادر بزرگش گفت ” دیگه منو نمیبینید من میرم شهید بشم”از شنیدن حرفش دلشوره گرفتم. نکنه به دل این بچه افتاده که اتفاقی میافتد. نکنه دشمن امشب پایگاه بسیج محله ما را بزند. حتی یک لحظه پایگاه بسیج محله قراملک تبریز یادم افتاد که دشمن آنجا را بمباران کرده بود. همه این موارد در ذهنم مرور شد ولی هرگز حادثه تلخ تصادف را تصور نمی کردم.فردا شب که ۹ فروردین بود مثل هرشب خانوادگی به تجمع شبانه رفتیم. جمعیت زیادی آمده بودند از جلوی مسجد محله حرکت کرده و به محلات اطراف رفته و دوباره برگشتیم.آن شب خانمها در یک سمت خیابانبه ردیف پشت پرچم ایران عزیزمان ایستاده بودیم و برادران آن طرف خیابان نزدیک ایستگاه آتشنشانی ایستادند.پسرم کنارم بود ولی چند دقیقه بعد آن طرف خیابان پیش پدرش رفت و پرچم بزرگی دستش بود و تکان می داد.
همه چیز شبیه خواب بود
کمی مکث میکند؛ انگار یادآوری آن صحنه هنوز برایش سخت و هراسانگیز است. چشمهایش را میبندد و باز میکند و آرام ادامه میدهد:«همهچیز خیلی سریع اتفاق افتاد. فقط صدای ترمز خودروی ۲۰۶ را شنیدم و دیدم که همسرم، آقا رضا، و پسرم روی زمین افتادند. آقا رضا چند بار غلت زد و به وسط خیابان رسید. نمیدانم چطور خودم را از این سوی خیابان به آن طرف رساندم؛ همهچیز برایم شبیه یک خواب بود.بالای سر همسرم رسیدم. سرش را بلند کرد و فقط پرسید: «محمدهادی کجاست؟» به طرف پسرم رفتم و دیدم پیکر بیجانش روی زمین افتاده است.در آن لحظه فقط نام حضرت زهرا(س) و امام حسین(ع) را صدا زدم. یاد مصیبت حضرت زینب(س) افتادم؛ بانویی که در صحرای کربلا، پرپر شدن همه عزیزانش را به چشم دید.با خودم گفتم: خدایا، پسرم و همسرم برای بالا نگه داشتن پرچم عزت این کشور و اسلام عزیز اینجا آمدهاند؛ هر طور که مصلحت میدانی، سرنوشتشان را برایمان مقدر کن.»
محمدهادی به کما رفت
اصلا حال خوبی نداشتم باور می کنید من حتی آقای آتشنشان و کمکی که به پسرم کرده بود را متوجه نشدم. جمعیت زیاد بود فقط شنیدم می گفتند جابه جا نکنید.چند دقیقه بعد یکی از خانم ها پیش من آمد و گفت نگران نباش یکی از آتشنشانها آمده و محمدهادی را احیا کرده.وقتی نیروهای اورژانس رسیدند سریع همسرم و پسرم را به بیمارستان امام رضا( ع) منتقل کردند. محمدهادی حدود یک ربع اول که به بیمارستان رسیدیم، هوشیاری خوبی داشت. مدام «مامان، مامان» صدا میزد و همین صدا برای من امید بود. اما حالش ناگهان تغییر کرد و به کما رفت و علائم حیاتی نداشت به آی سی یو منتقلش کردند.لحظه سختی بود. آقای دکتر مرا به آرامش و صبر دعوت کرد و گفت، متاسفانه پسر شما ضربه مغزی دیده و به کما رفته است، برایش دعا کنید. ما هم هر کاری از دستمان بر بیاید انجام میدهیم.
۹۰ درصد ریههای محمدهادی عفونت کرد
آن لحظه دیگر جزء دعا کردن کاری از دستم برنمیآمد. با خودم گفتم: «خدایی که حلما را زیر آوار بمباران زنده نگه داشته، اگر عمر پسرم به دنیا باشد، حتماً او را دوباره به من برمیگرداند.» همین نجواها آرامم میکرد. مدام به خودم میگفتم مرگ و زندگی همه ما دست خداست.محمدهادی چند روزی در بخش مراقبتهای ویژه بستری بود که تیم پزشکی خبر تلخ دیگری به مادر دادند؛ ۹۰ درصد ریههای محمدهادی درگیر عفونت شده بود و شدت عفونت، ادامه روند درمان آسیب مغزی او را متوقف کرده بود.شنیدن این خبر، آغاز فصل سخت دیگری از روزهای انتظار و اضطراب برای مادر بود؛ روزهایی که هر ساعتش برای او به اندازه یک عمر میگذشت و تنها دلخوشیاش، امید به بازگشت پسرش بود.
دو روز طلایی
مادر محمدهادی با یادآوری آن روزها دلش می گیرد و اشک بیصدا مهمان گونههایش میشود. آرام ادامه میدهد که، دستگاههای مختلفی به بدنش وصل بود. هر بار که وارد آی سی یو میشدم، دیدن پسرم در میان آن همه دستگاه و سیم، قلبم را میفشرد اما همچنان به همان امیدی که در دلم زنده کرده بودم، چنگ میزدم. اینکه اگر خدا بخواهد، محمدهادی دوباره به آغوشم برمیگردد.پزشکان میگفتند اول باید عفونت ریههایش درمان شود تا بتواند نفس بکشد بعد دوباره برای درمان آسیب مغزی اقدام کنیم.تیم پزشکی چند روش را برای درمان عفونت ریه امتحان کردند حتی پزشک عفونی نیز برای ویزیت محمدهادی به آی سی یو آمد و داروهای خاصی تجویز کرد.تیم پزشکی میگفت، دو روز طلایی فرصت هست تا ببینیم به دارو و درمان جدید واکنش نشان می دهد یا نه .اگر در این دو روز طلایی عفونت کمتر شود می توانیم به ادامه درمان امیدوار باشیم.در بیمارستان فقط خواندن حدیث کسا دلم را آرام میکرد، از همه میخواستم برای سلامتی محمدهادی دعا کنند.
کلماتی پر از امید
آموختم توکل به خدا و تسلیم شدن در برابر مصلحت و حکمت خدا میتواند دل انسان را آرام کند.بعد از دو روز پزشک معالج مرا صدا کرد و گفت که، اول لطف خدا بعد داروهای جدید اثر خوبی داشت و عفونت ریه های محمدهادی کمی کمتر شده است.همین چند کلمه برای من مثل یک دنیا امید بود، امید به اینکه بعد از روزها نگرانی پسرم قرار است دوباره به آغوشم برگردد. هنوز راه زیادی در پیش داشتیم، اما همان کاهش اندک عفونت ریه برای من نشانهای بود که نباید امیدم را از دست بدهم. به خدا گفتم خدایا، همینطور که تا اینجا پشت و پناهم بودی، محمدهادی را به من برگردان.
خانم قاسمی با گوشه چادرش اشک گونه هایش را پاک کرده و مدام خدا را شکر کرده و ادامه می دهد که، خدا معجزه خودش را به من نشان داد و کم کم با تلاش های مداوم تیم پزشکی حال پسرم تا حدودی بهتر شد و بعد از ۳۶ روز بستری در روز ۱۵ اردیبهشت از بیمارستان مرخص شد.
تحت درمان با فیزیوتراپی
در پاسخ به اینکه، این روزها حال محمدهادی چطور است، لبخند کمرنگی روی صورتش مینشیند و میگوید که، به لطف خدا از نظر آسیبی که به مغزش وارد شده بود، حالش خوب است. البته به دلیل شدت ضربه و سرعت بالای خودرو، عصبهای پایش هم بهشدت آسیب دیده و همچنان تحت درمان و فیزیوتراپی است.
مادر محمدهادی در پایان، با همان بغضی که هنوز در صدایش مانده، میگوید که، من و همسرم در کمال ادب و احترام قدردان و دستبوس آتشنشان فداکار و همه تیم پزشکی پسرم در بیمارستان امام رضا( ع) هستیم.
بازنشر از علی رضالو/ منبع:فارس
true
true
false
true















